آخرین مطالب سايت

مطالب محبوب

459 views بار ۲۶ام اسفند ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستانی کوتاه و آموزنده
1265771 داستان کوتاه: داستان کوتاه و زیبای اهمیت خانواده

داستان آموزنده و بسیار زیبای مفهموم خانواده

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: “اه ! ازسرراه برو کنار” قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم …
وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی …
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم … بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو …

کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو …

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!

چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنید؟!
به راستی کلمه “خانواده” یعنی چه ؟!

476 views بار ۱۳ام آذر ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستان خواند نی و جذاب از اسمیت

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم؟”

و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”
***

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”.

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
“دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…”

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک
میکنه و قول بدیم که
نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه

این داستان رو برای هر کس که دوست دارید بفرستید… نگذارید زنجیر عشق به شما ختم بشه

456 views بار ۱۱ام مهر ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

بزم‌های شبانه‌ی مرد با زندگی‌اش چه کرد؟
http://www.inroozha.com/khabar/top.jpg

بزم‌های شوم شبانه مرد معتاد و فروش خانه به خاطر قرض‌های پی‌درپی، زن را به فرجام خواهی با راه‌حل طلاق با هدف رهایی از فلاکت کشاند.

به گزارش  ایسنا، سالن باریک و بلند دادگاه خانواده ایلام، کودکی ۴ساله به دنبال مادری که از شدت عصبانیت او را جا می‌گذارد و کفش های کهنه که پشت سر هرد دو در وسط راهرو جا مانده است. کودک گریه‌کنان و با پای برهنه خود را به مادر می‌رساند، گوشه چادر مادر را می‌گیرد و صدای گریه‌هایش بلندتر می‌شود. شاید او هم به حال مادری گریه می‌کند که اینچنین پدری معتاد باعث شده، حالا مادر نیز مهر مادری‌اش را کمتر نسبت به گذشته به او نشان دهد.

این زن در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقی ایسنا در شرح ماجرای حضورش در دادگاه می‌گوید:حدود ۶ سال پیش با شوهرم ازدواج کردم، یک مغازه نجاری کوچک داشت که زندگی فقیرانه ما را اداره می کرد، اوایل زندگی بسیار خوش بود، یک‌سالی از زندگی ما گذشته بود که احساس کردم شوهرم در آمدن به منزل تاخیر می‌کند و یا افرادی را با خود به منزل می‌آورد که دید مثبتی نسبت به آنها در محله وجود ندارد.

او ادامه داد: کم کم پای افراد دیگری از دوستانش به خانه باز شد و شوهرم من را وادار می‌کرد که از آنها پذیرایی کنم، چیزی که در خانه نداشتم به آنها بدهم مجبور بودم برای حفظ آبروی خانواده‌ام از یکی از مغازه های محله قرض کنم که شوهرم خودش بعدا پرداخت می‌کرد.
زن گفت: این روش زندگی ما ادامه داشت. رفت و آمد دوستانش به منزل بیشتر شده بود و آنها می‌نشستند و آخر شب می‌رفتند اما، یک شب که به خانه پدرم رفته بودم وقتی به خانه برگشتم بزم دوستانه و شوم آنها را دیدم. دیدم که شوهرم در چه وضعیت غیر عادی به سر می‌برد، نخواستم به خاطر حفظ آبرو، به پلیس زنگ بزنم.

زن نفس عمیقی می‌کشد، بچه هم‌چنان می‌گرید: در بزم شوم شوهرم، خانه‌ام را نیز از دست دادم چون او در این مجالس، قرارداد فروش خانه را با کسی که در کار خرید و فروش ملک بود امضاء کرده است و بعدا متوجه شدم که به خاطر پرداخت پول ناچیز مغازه داری بود که همیشه برای اداره مهمانی‌های شبانه‌ی مصرف مواد مخدر، من را وادار به خرید قرضی از او می‌کرده است.

زن نگاه مادرانه‌ای به کودک می‌اندازد، بغض گلویش را می‌گیرد و با در آغوش گرفتن کودک گریه او و فرزندش درهم می‌پیچد و می‌گوید: پزشک گفته که بچه‌ات در آینده از برخی نواقص حرکتی رنج خواهد برد که دلیل آن هم سوء تغذیه من در دوران بارداری بوده است.
آیا اگر آن مخارج مواد مخدر نبود الآن وضعیت این‌گونه بود؟ این سوالی است که خود جوابش را این‌گونه می دهد: مهریه ام را می بخشم و فقط تقاضای طلاق دارم به امید آنکه از این زندگی فلاکت بار نجات پیدا کنم و حداقل اسم یک مرد معتاد و بی عرضه که به خاطر مصرف مواد خانه‌اش را فروخت و دارای فرزندی معلول است بالای سرم نباشد.
مادر کودک را زمین می‌گذارد و دستش را می‌گیرد و در راهروی طولانی دادگاه خانواده ایلام و در هیاهوی گریه کودک و سرو صدای سالن در میان جمعیت گم می شوند. آنها به سوی سرنوشتی می‌روند که اعتیاد ناخواسته آن‌ را تغییر داده است.

397 views بار ۱۷ام شهریور ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

روایتی ‌تلخ از جنگ ‌جهانی ‌دوم (+عکس)

مسلسل های سنگینی که در اطراف هر انبار مستقر شده بودند با شلیک پیاپی مانع می شدند تا این مردم بخت برگشته بتوانند خود را از شعله های آتش نجات داده و…..

قتل‌عام مردم اورادور توسط اس‌اس ها

 ۶۷ سال پیش در روز ۱۰ ژوئن سال ۱۹۴۴ میلادی ساکنان روستای اورادور – سور – گلان در نزدیکی شهر لیموژ فرانسه بدون این که بدانند چه خطری آنها را تهدید می کند یک کاروان نظامی ارتش آلمان را مشاهده کردند که داخل روستا گردید و توقف کرد.

جنگ جهانی دوم
 این یک واحد نظامی اس اس ارتش آلمان نازی بود. ساکنان اورادور نمی دانستند که روز قبل همین واحد جنایتکاران اس اس ۹۹ گروگان بیگناه را در شهرکوچک تول به نرده های بالکن های منازل این شهر دار زده بودند.
صدمین گروگان چون بالای سر دختر خردسالش که به قتل رسیده بود، ضجه می زد از مرگ در امان مانده بود.
ژنرال لامردینگ فرمانده لشکر دوم اس اس پانزر داس رایش فرمان قتل عام مردم شهر تول را به تلافی انفجار یک پل توسط نیروهای مقاومت فرانسه که در جریان آن ۲ سرباز آلمانی به قتل رسیده بودند را صادر کرده بود.
در بامداد روز ۱۰ ژوئن ژنرال لامردینگ به همین واحد اس اس گروهان سوم گردان در فوهرر فرمان قتل عام ساکنان روستای اورادور و تخریب این روستا را می دهد.
روستای اورادور دارای ۳۰۰ تا ۴۰۰ جمعیت بود که با مزارغ اطراف و چند صد پناهنده ای که از روستای شارلی به آنجا پناه آورده بودند در مجموع ۱۲۰۰ نفر را شامل می شد.
فرمانده این گروهان سروان دیکمان به همراه معاونانش عملیات قتل عام را طرح ریزی می کند.
سروان دیکمان ۱۲۰ سرباز اس اس تحت فرمان خود داشت که وابسته به نیروهای ویژه ای بودند که به جای جنگیدن وظیفه سرکوب غیرنظامیان غیرمسلح بی گناه را داشتند.
در روستای اورادور هیچ کس حدس نمی زد که سرنوشت شومی در انتظارشان است.
در حالی که خودروهای نظامی آلمانی وارد روستا شدند ، گروه دیگری از سربازان اس اس ساکنان مزارع پیرامون اورادور را از خانه هایشان بیرون رانده و آنها را به طرف روستا هدایت کردند.
در ابتدای بعدازظهر روستای اورادور محاصره شد و تمام اهالی در محوطه بازار هفتگی روستا به بهانه کنترل اوراق هویت توسط اس اس ها گرد آمدند.
حتی کودکان دبستان روستا نیز به همراه آموزگارشان در این جمع حاضر بودند.
سربازان اس اس مردان را از زنان و کودکان جدا کرده و آنها را در ۶ گروه ده ها نفری تقسیم کردند و هر گروه با نگهبانان اس اس به سوی یک انبار هدایت شدند.
در این فصل از سال انبارها مملو از کاه و علف برای دام ها بودند.
هنگامی که مردان را در انبارها جا داده و درها را به روی آنها بستند، اس اس ها نارنجک ها خود را به داخل انبارها مملو از کاه و علف پرتاب کردند.
مسلسل های سنگینی که در اطراف هر انبار مستقر شده بودند با شلیک پیاپی مانع می شدند تا این مردم بخت برگشته بتوانند خود را از شعله های آتش نجات داده و از انبارها بیرون بیایند.از مجموع مردان روستای اورادور فقط ۵ نفر زنده ماندند.
در همین حال ، اس اس ها زنان و کودکان نگون بخت را به سوی کلیسای گوتیک اورادور برده و آنها را در کلیسا محبوس کردند.
سپس مقابل در کلیسا بسته های کاه و یک صندوق مواد منفجره گذاشته و کلیسا را منفجر کرده و به آتش کشیدند.
در اینجا نیز مسلسل های سنگین با تیراندازی پیاپی به سوی زنان و کودکان بیگناه مانع از خروج آنها از کلیسا شدند.
جنایتکاران اس اس سپس روستا را به آتش کشیدند. در این روز شوم در مجموع ۶۴۲ نفر از جمله ۲۴۶ زن و ۲۰۷ کودک توسط این جنایتکاران قتل عام شدند.
آنها پناهندگان روستای شارلی و ساکنان نواحی پیرامونی را همراه خود بردند که از سرنوشت آنها اطلاعی در دست نیست.
به این ترتیب ، در روز ۱۰ ژوئن سال ۱۹۴۴ میلادی جنایتکاران اس اس ساکنان بیگناه روستای اورادور- سور- گلان در نزدیکی شهر لیموژ فرانسه را به طرز وحشیانه و غیرانسانی قتل عام کردند.در این قتل عام ۶۴۲ نفر جان خود را از دست دادند.
تاریخ آلمان نازی و جنایتکاران اس اس مملو از جنایات نفرت انگیز علیه بشریت است و قتل عام اورادور نیز گوشه ای از جنایات این رژیم ضد بشری و عمال آن محسوب می شود.
609 views بار ۱۱ام مرداد ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستان یک خاله‌ی بیچاره: ‌هاروکی موراکامی‌

هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمی‌دهد. هیچ کس با او صحبت نمی‌کند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمی‌کند. او فقط پشت میز می‌نشیند، مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که…

 همه چیز در یک بعد از ظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد؛ درست همان اولین یکشنبه ماه ژوئیه. دو سه تکه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی هیچ مانعی بر تمام دنیا می‌تابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقره ای رنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور می‌درخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه می‌کردی متوجه می‌شدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر می‌گیرد، مثل جعبه‌های تو در توی چینی. نور داخلی به نظر می‌رسید که از ذرات بی شمار گرد گُل‌ها درست شده باشد؛ ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً بی حرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو می‌نشستند.

با یکی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن؛ سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن سو تر از گالری نقاشی یادبود «می‌جی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا کردیم. وزش یک نسیم برگ درختان بلوط را به حرکت در می‌آورد و امواج کوچکی بر سطح آبگیر ایجاد می‌کرد. زمان گویی مثل نسیم در حرکت بود: شروع می‌شد و متوقف می‌شد، متوقف می‌شد و شروع می‌شد. قوطی‌های سودا از میان آب زلال آبگیر می‌درخشیدند، مثل ویرانه‌های یک شهر گمشده. آنجا که بودیم آدم‌های متفاوتی از جلو مان رد شدند: یک تیم سافت بال که لباس‌های یکدست پوشیده بودند، پسری سوار یک دوچرخه، پیر مردی که سگ خود را می‌گرداند، یک خارجی جوان که شلوارک ورزشی پوشیده بود. از یک رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم: ترانه ای دلنشین درباره عشقی از دست رفته. با خودم گفتم که من این ترانه را قبلاً شنیده ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه به یکی از ترانه‌هایی بود که من قبلاً شنیده بودم. می‌توانستم نور خورشید را بر روی بازوی برهنه خود حس کنم. تابستان در اینجا بود.

نمی‌دانم چرا یک خاله ی بیچاره در یک بعد از ظهر یکشنبه باید قلب مرا تسخیر کند. در آن حول و حوالی هیچ خاله ی بیچاره ای دیده نمی‌شد، هیچ چیزی نبود که باعث شود من یک خاله بیچاره را در ذهنم تصور کنم. ولی یک خاله بیچاره به ذهنم وارد شد، و بعد رفت. کاش حتی شده یک صدم ثانیه در ذهنم می‌ماند. وقتی رفت یک خلاء عجیب و به شکل انسان پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود که کسی به سرعت از کنار پنجره ای رد شده باشد؛ به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره بیرون کردم ولی کسی آنجا نبود.

یک خاله بیچاره؟

موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه می‌گوید: ”می‌خواهم چیزی درباره یک خاله بیچاره بنویسم.“

دوستم با کمی‌تعجب گفت: ”یک خاله بیچاره؟ حالا چرا یک خاله بیچاره؟“

خودم هم نمی‌دانستم چرا. به دلایلی چیز‌هایی که مرا به خود جذب می‌کردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم، فقط انگشتانم را به روی آن خلاء درونم که به شکل بدن یک انسان بود کشیدم.

دوستم گفت: ”بعید می‌دانم کسی دوست داشته باشد داستان یک خاله بیچاره را بخواند.“

گفتم: ”آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمی‌شود.“

”خب، پس برای چه می‌خواهی چنین داستانی بنویسی؟“

گفتم: ”با کلمات نمی‌توانم خیلی خوب بیانش کنم. برای اینکه توضیح بدهم چرا می‌خواهم داستانی دباره یک خاله بیچاره بنویسم باید خود داستان را بنویسم. وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم که چرا می‌خواهم همچین داستانی بنویسم؛ یا اینکه باز هم لازم است که توضیح بدهم؟“

دوستم پرسید: ”توی فامیل خاله فقیر داری؟“

گفتم: ”حتی یکی هم ندارم.“

”خب، من دارم. دقیقاً هم یکی. حتی چند سال هم با او زندگی کردم.“

چشمان دوستم را نگاه کردم. مثل همیشه آرام بودند.

دوستم ادامه داد: ”ولی دلم نمی‌خواهد در موردش بنویسم. دلم نمی‌خواهد حتی یک کلمه درباره آن خاله ام بنویسم.“

در این لحظه یک ترانه دیگر از رادیو پخش شد، این ترانه خیلی شبیه ترانه اولی بود ولی اصلاً آن را به جا نیاوردم.

”تو حتی یک خاله فقیر هم نداری ولی می‌خواهی داستانی درباره یک خاله فقیر بنویسی. در حالی که من خاله فقیر دارم ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.“

سرم را تکان دادم: ”علتش را نمی‌دانم.“

دوستم سرش را کمی‌تکان داد ولی چیزی نگفت. در حالی که به من پشت کرده بود انگشتان ظریفش را به جریان آب سپرد. گویی سؤال من از انگشتانش داشت پایین می‌رفت و به طرف شهر ویران شده ای که در زیر آب قرار داشت می‌لغزید.

نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا.

دوستم گفت: ”حقیقتش را بگویم یک چیز‌هایی در مورد خاله ی بیچاره ام هست که دوست دارم به تو بگویم. ولی اصلاُ نمی‌توانم کلمات مناسب را پیدا کنم. نمی‌توانم این کار را بکنم چون یک خاله فقیر را می‌شناسم.“ لبش را گاز گرفت و ادامه داد: ”سخت است. خیلی سخت تر از آنچه بخواهی فکرش را بکنی.“

یونیکورن‌های برنزی را یک بار دیگر نگاه کردم، سم‌های جلویی شان بیرون بود، طوری که انگار داشتند اعتراض می‌کردند که چرا گذشت زمان آنها را جا گذاشته. دوستم انگشتان خیس خود را با لبه پیراهنش خشک کرد و گفت: ”تو می‌خواهی درباره یک خاله فقیر بنویسی. نمی‌دانم تو که خاله فقیر نداری می‌توانی از پس این کار بر بیایی یا نه.“

من آه طولانی و عمیقی کشیدم.

دوستم گفت: ”معذرت می‌خواهم.“

گفتم: ”نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست می‌گویی.“

که راست هم می‌گفت.

آه. مثل اشعار یک ترانه.

شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطه اشتراک. ولی حداقل یک خاله بیچاره را در عروسی کسی که دیده اید. همانطور که بر روی قفسه هر کتابخانه ای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی بر تن نکرده، هر مجلس عروسی ای هم یک خاله فقیر دارد.

هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمی‌دهد. هیچ کس با او صحبت نمی‌کند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمی‌کند. او فقط پشت میز می‌نشیند، مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره دره هرت می‌کشد. سالادش را با چنگال ماهی خوری می‌خورد و وقتی بستنی را می‌آورند او تنها کسی است که قاشق ندارد.

هر بار که آلبوم عروسی را نگاه می‌کنند عکس آن خاله بیجاره را هم می‌بینند، تصویر او مثل یک جنازه غرق شده شادی بخش است.

”عزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟“

شوهر جوان می‌گوید: ”بی خیال، هیچ کس نیست. خاله ام است. یک خاله ی بیچاره.“

اسمش را نمی‌گوید. فقط می‌گوید یک خاله بیچاره.

البته همه نام‌ها ناپدید می‌شوند. کسانی هستند که در همان لحظه مرگشان اسم شان محو می‌شود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان می‌دهند تا اینکه کاملاً می‌سوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسم شان محو می‌شود، یعنی خاله‌های بیچاره. من خودم نیز گاهی وقت‌ها مثل این خاله بیچاره، بی اسم می‌شوم. پیش می‌آید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانی ام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمی‌کشد: حداگثر پنج یا ده ثانیه.

و بعضی وقت‌ها نیز ان اتفاق رخ می‌دهد: کسی می‌گوید: ”اصلاً اسمت یادم نمی‌یاد.“

”مساْله ای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آنقدر‌ها هم اسم نیست.“

به دهان خود اشاره می‌کند و می‌گوید: ”به خدا نوک زبانم است.“

احساس می‌کنم زیر خاک چالم کرده اند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد م شوند و بعد هم عذر خواهی می‌کنند. ”به خدا نوک زبانم است.“

اسامی‌گم شده کجا می‌روند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزارتوی یک شهر دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامی‌ای که دوام بیاوند و راه خود را به سوی شهر اسامی‌گم شده پیدا کنند و در آنجا جامعه کوچک و آرامی‌تشکیل بدهند؛ شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: ”ورود ممنوع مگر به دلیل کار.“ آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر می‌آیند تنبیه می‌شوند، تنبیهی کوچک و مناسب.

شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خاله فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.

اولین باری که فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمی‌داد. فقط چسبیده بود به پشتم، مثل یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربه‌هایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه می‌کردند ولی همینکه فهمیدند او نقشه قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.

او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی می‌کرد. مثلاً با دوستان می‌نشستیم پشت یک میز و نوشیدنی می‌خوردیم و او در این ضمن از فراز شانه ام نگاه مان می‌کرد.

یکی از دوستانم گفت: ”اعصابم را خرد می‌کند.“

”خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.“

”متوجهم. ولی نمی‌دانم… آدم را افسرده می‌کند.“

”پس سعی کن نگاه ش نکنی.“

”آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.“ بعد هم آهی می‌کشد. ”برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟“

”من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچ جا نرفتم. فقط درباره یک سری چیز‌ها فکر کردم، همین.“

دوستم سرش را تکان داد و یک بار دیگر آه کشید و گفت: ”فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی.“

”ا-هوم.“

بدون اینگه اشتیاقی نشان بدهیم نوشیدنی مان را خوردیم.

من گفنم: ”بگو ببینم، چه چیزش افسرده کننده ست؟“

”نمی‌دانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.“

طبق آنچه دیگران می‌گفتند (چون من خودم نمی‌توانستم او را ببینم) چیزی که بر پشتم قرار داشت یک خاله فقیر با یک فرم ثابت نبود: انگار فرم بدن او بسته به شخصی که او را زیر نظر می‌گرفت تغییر می‌کرد، انگار که اثیری باشد.

او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.

”البته دیگر آخر‌های عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوونکی خیلی بد مرد.“

”سرطان مری؟“

”آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه می‌کشید، هرچند آخر‌ها آخر‌ها دیگر صدایش را از دست داده بود. می‌خواستم بخوابانمش ولی مادرم نمی‌گذاشت.“

”برای چه؟“

”نمی‌دانم. تا دو ماه سگه را با لوله تغذبه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.“

برای لحظه ای سکوت کرد.

”آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایه خودش هم می‌ترسید. هر کس به ش نزدیک می‌شد پارس می‌کرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا می‌کرد، گر هم داشت.“

سرم را تکان دادم.

”باید به جای سگ جیرجیرک می‌شد؛ اینطوری می‌توانست آنقدر سر و صدا کند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمی‌گرفت.“

ولی او هنوز بر پشتم بود، سگی با یک لوله پلاستیکی آویزان از دهنش.

خاله فقیر من برای یک دلال معاملات ملکی که آشنای من هم بود به یکی از معلمان دوره ابتدایی اش شباهت داشت.

در حالی که با یک حوله ضخیم عرق صورتش را پاک می‌کرد، گفت: ”احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود، اولین سال جنگ کُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیم‌ها دارم می‌بینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم.“

آن طوری که او به من چای تعارف کرد فهمیدم خیال کرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی اش هستم.

”زندگی غم انگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یک کشتی حمل و نقل شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حمله هوایی سال ۴۴ بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت.“ بعد هم با دستش نشان داد از کجا تا کجا. بعد فنجان چای خود را سر کشید و دوباره عرق صورتش را پاک کرد و ادامه داد: ”زن بیچاره. قبل از آن حادثه زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.“

دوستانم یکی یکی از من دور شدند، مثل دندانه‌های شانه ای که یکی یکی بیفتند. می‌گفتند: ”آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت که او را می‌بینم، مادر پیر و افسرده ام (یا سگی که از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمی‌که زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود) بیاید جلو چشمانم.“

کم کم داشتم احساس می‌کردم که به صندلی یک دندانپزشک تبدیل شده ام؛ کسی از صندلی دندانپزشک نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر می‌خوردم آنها بلافاصله به بهانه ای از من فرار می‌کردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: ”نمی‌دانم. این روز‌ها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر می‌شود.“

یک جا چتری.

در حالی که دوستانم از من فراری بودند، گزارشگر‌ها هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌داشتند؛ هر دو روز سر و کله شان پیدا می‌شد، از من و خاله عکس می‌گرفتند، وقتی هم عکس خاله واضح نمی‌افتاد شاکی می‌شدند. مدام هم از من سؤال‌های بی معنی می‌پرسیدند. من آن اوایل امید وار بودم که اگر با آنها همکاری کنم آنها می‌توانند من را به کشف یا توضیح تازه ای در مورد خاله بیچاره برسانند، ولی آنها فقط مرا خسته و فرسوده کردند.

یک بار در یک برنامه تلویزیونی صبحگاهی من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بیرون کشیدند، من را با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند، برایم قهوه وحشتناکی ریختند. آدم‌های غیر قابل درک دور تا دورم می‌دویدند و کار‌های غیر قابل درک انجام می‌دادند. به فکر فرار افتادم ولی تا بیایم بجنبم به من گفتند که وقتش شده. وقتی دوربین‌ها به کار افتادند مجری برنامه که یک عوضی بد اخلاق و از خود راضی بود که هیچ کاری انجام نمی‌داد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، ولی همینکه چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درایت شد: همان آدم خوب میانسال مورد علاقه شما.

رو به دوربین گفت: ”و اکنون نوبت می‌رسد به برنامه هر روز صبح شما: «تازه چه خبر». مهمان امروز ما آقای … است. او یک روز به طور ناگهانی متوجه شد که یک خاله بیچاره بر پشت خود دارد. این یک مشکل عادی نیست و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده، بنابراین من در اینجا از مهمان مان می‌خواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد و تا کنون با چه مشکلاتی مواجه شده است.“ بعد رو کرد به من و پرسید: ”آیا از اینکه یک خاله بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌کنی؟“

من گفتم: ”نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم.“

”هیچ احساس کمر درد نداری؟“

”نه، به هیچ وجه.“

”کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟“

من ماجرای آن روز بعد از ظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و یونیکورن‌ها را تماشا کردم به طور خلاصه برایش تعریف کردم ولی او ظاهراً متوجهِ حرف‌های من نشده بود.

سینه اش را صاف کرد و گفت: ”یعنی به عبارت دیگر. تو کنار آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود و بعد یکهو پرید مالک پشتت شد، درست ئه؟“

سرم را به نشانه جواب منفی تکان دادم و گفتم نه، اینطور نبود.

چگونه اجازه داده بودم که مرا به چنین جایی بیاورند؟ آنها فقط دنبال شوخی و داستان‌های وحشتناک بودند.

سعی کردم توضیح بدهم: ”این خاله بیچاره روح نیست. او در هیچ جا «پاورچین پاورچین» راه نمی‌رود، و «مالک» کسی هم نیست. این خاله بیچاره فقط «کلمه» است، فقط کلمه.“

کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.

”یک کلمه مثل الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنش هر فردی البته متفاوت خواهد بود؛ واکنش من چیزی مثل وجود مستقل است. چیزی که من به پشتم چسبانده ام در واقع عبارت «خاله بیچاره» است؛ فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرم فیزیکی ای. اگر قرار بود اسمی‌روی آن بگذارم به ش می‌گفتم تابلوی تجسمی‌یا یک چیزی مثل این.“

مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: ”تو می‌گویی که هیچ معنا و فرمی‌ندارد ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را بر روی پشتت ببینیم. . . یک تصویر واقعی بر روی پشتت. این تصویر برای همه ما معنی دار است.“

شانه بالا انداختم و گفتم: ”البته خب؛ این کارکرد نشانه‌ها است.“

در این هنگام دستیار مجری که زن جوانی بود به امید اینکه جو را کمی‌آرام کند، وارد بحث شد: ”خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشتتان بردارید.“

گفتم: ”نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید بدون اینکه من بخواهم یا نه، به وجود خود ادامه می‌دهد. درست مثل یک خاطره ست، خاطره ای که می‌خواهی فراموشش کنی ولی نمی‌توانی.“

زن همچنان به حرف‌های خود ادامه داد؛ ظاهراً مجاب نشده بود: ”این فرایندی که شما به آن اشاره می‌کنید، اینکه یک کلمه را به نمادی تجسمی‌تبدیل می‌کنید، آیا این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟“

”نمی‌دانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این کار بزنید.“

در این لحظه مجری اصلی برنامه وارد بحث شد. ”می‌خواهید بگویید که من اگر کلمه «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم تصویر کلمه «تجسمی» ممکن است بر روی کمرم ظاهر شود؟“

من ماشین وار حرف قبلی ام را تکرار کردم: ”اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد.“ نور لامپ‌های رنگ پریده و هوای تهویه نشده استودیو داشت کم کم باعث سردردم می‌شد.

مجری برنامه با جسارت گفت: ”کلمه «تجسمی» چه شکلی است؟“ و با گفتن این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند.

گفتم نمی‌دانم. دلم نمی‌خواست در این مورد فکر کنم. همین خاله ی بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ کدام آنها به این مساْله اهمیتی نمی‌دادند. تنها چیزی که برای آنها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه دارند.

کل جهان یک نمایش مضحک است. از درخشش یک استودیوی تلوزیونی تا تیرگی پراندوه کلبه ی یک معتکف در جنگل، همه به یک چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقک وار و در حالی که این خاله ی بیچاره را بر پشتم حمل می‌کردم خود بزرگ ترین دلقک عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود: اگر یک جا چتری می‌گرفتم کارم راحت تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگ تازه ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.

مثلاً یک نفر می‌گفت: ”خیل خب! جا چتری ات این بار صورتی است!“

من هم جواب می‌دادم: ”آره. هفته ی بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم.“

ولی متاْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم یک جا چتری نبود بلکه خاله ای بیچاره بود. با گذشت زمان مردم دیگر به من و خاله ی بیچاره ای که بر پشتم بود علاقه ای نشان ندادند. حق با دوستم بود: هیچ کس علاقه ای به یک خاله ی بیچاره ندارد.

دوستم گفت: ”تو را در تلوزیون دیدم.“ باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایل پاییز بود. زمان با سرعت بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود این همه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.

”یک کم خسته به نظر می‌رسیدی.“

”آره، خسته بودم.“

”ولی خودت نبودی.“

سرم را تکان دادم. درست می‌گفت: من خودم نبودم.

دوستم مدام یک سووت شرت را بر روی زانوانش تا و از هم باز می‌کرد.

”پس بالاخره موفق شدی خاله ی بیچاره ات را گیر بیندازی.“

”آره.“

لبخند زد. او داشت سووت شرت را که روی زانوانش قرار داشت نوازش می‌کرد طوری که انگار دارد گربه ای را نوازش می‌کند.

”آیا الان بهتر درکش می‌کنی؟“

گفتم: ”به گمانم یک کم.“

”آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟“

سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: ”نچ. اصلاً. مساْله این است که اصلاً حس و حال نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بنویسم.“

دوستم برای لحظاتی سکوت کرد.

سرانجام گفت: ”یک فکری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی می‌کنم کمکت کنم.“

”به عنوان شخصی که راجع به خاله ی بیچاره اطلاعات دارد؟“

لبخندی زد و گفت: ”آ-ها. پس شروع کن. من همین الان احساس می‌کنم که دوست دارم به سؤالاتی درباره این خاله ی بیچاره جواب بدم، ممکن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این کار نداشته باشم.“

نمی‌دانستم از کجا شروع کنم.

گفتم: ”بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چه جور آدم‌هایی به یک خاله ی بیچاره تبدیل می‌شوند. آیا به صورت یک خاله ی بیچاره به دنیا می‌آیند؟ و یا اینکه برای تبدیل شدن به یک خاله ی بیچاره به شرایط خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست که آدم را تبدیل به خاله یبیچاره می‌کند؟“

دوستم سر خود را چندین بار تکان داد طوری که انگار می‌خواست بگوید سؤال‌های خیلی خوبی پرسیده ام.

گفت: ”جوابش هر دو موردی است که گفتی. خاله‌های بیچاره از یک نوع هستند.“

”از یک نوع؟“

”آ-ها. خب. ببین. یک خاله ی بیچاره شاید در کودکی هم یک خاله ی بیچاره بوده شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیون‌ها دلیل وجود دارد. میلیون‌ها دلیل برای مردن و میلیون‌ها دلیل برای زندگی کرد. میلیون‌ها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهل الوصول. ولی دلیلی که دنبالش هستی یکی از این دلایل نیست، هست؟“

”نه، فکر نمی‌کنم.“

”او وجود دارد. همین. خاله ی بیچاره ی تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت کنار بیایی. او وجود دارد. یک خاله ی بیچاره همین جوری است. وجود او دلیل او است. درست مثل ما. ما در این لحظه در این مکان وجود و حضور داریم بدون هیچ دلیل یا علت خاصی.“

مدت‌ها کنار آبگیر نشستیم، هیچ کدام مان نه حرکتی می‌کردیم و نه حرفی می‌زدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه می‌افکند.

گفت: ”خب، نمی‌خواهی از من بپرسی بر پشتت چه می‌بینم؟“

«چه می‌بینی؟“

لبخند زنان گفت: ”هیچ چیز. فقط تو را می‌بینم.“

گفتم: ”متشکرم.“

زمان البته همه را به زیر می‌کشد ولی کتکی که بیشتر ما می‌خوریم به طرز دهشتناکی لطیف است. تعداد خیلی کمی‌از ما متوجه می‌شویم که داریم کتک می‌خوریم. ولی در وجود یک خاله ی بیچاره ما در واقع می‌توانیم شاهد ظلم زمان باشیم. زمان، خاله ی بیچاره را مثل گرفتن آب یک پرتقال چلانده است، آنقدر که دیگر یک قطره آب هم باقی نمانده. چیزی که باعث می‌شود من به این خاله ی بیچاره علاقه نشان بدهم کامل بودن او است، کمال مطلق او.

او مثل جسدی است که درون یک یخچال طبیعی قرار گرفته باشد؛ یک یخچال طبیعی بسیار بزرگ که یخ آن مثل فلز است. فقط ده هزار سال تابش آفتاب می‌توانست چنین یخچال طبیعی ای را آب کند. ولی هیچ خاله ی بیچاره ای نمی‌تواند ده هزار سال زندگی کند؛ او باید با کمال خود زندگی کند، با کمال خود بمیرد، و با کمال خود به خاک سپرده شود.

اواخر پاییز بود که خاله ی بیچاره از پشتم رفت. یاد چند نوشته ی افتادم که می‌بایست قبل از زمستان کاملشان می‌کردم؛ در حالی که خاله ی بیچاره را بر پشتم داشتم سوار یکی از قطار‌های حومه شدم. قطار مثل تمام قطار‌های مخصوص حومه خالی از مسافر بود. بعد از مدت‌ها این اولین بار بود که به خارج از شهر داشتم سفر می‌کردم و من از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت می‌بردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپه‌ها سبز بودند، و اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچه‌هایی وجود داشتند با تمشک‌های سرخ و براق.

به هنگام بازگشت در آن سوی راهرو قطار، زن لاغر سی و پنج شش ساله ای به همراه دو بچه اش نشسته بود. بچه ی بزرگ تر- دختری با لباس ملوانی و یک کلاه نمدی خاکستری با روبانی قرمز که یونیفورم مخصوص کودکستان بود – در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر پسرکی حدوداً سه ساله نشسته بود. مادر و یا بچه‌هایش چیز خاصی که جالب توجه باشد، در خود نداشتند. قیافه و لباس شان بی نهایت معمولی بود. مادر بسته ی بزرگی در دست داشت. او خسته به نظر می‌رسید، ولی بیشتر مادر‌ها خسته به نظر می‌رسند. من اصلاً متوجه سوار قطار شدن آنها نشده بودم.

مدتی نگذشت که سر و صدا‌های دختر کوچولو از آن سوی راهرو قطار به گوشم رسید. در صدای دخترک اضطراری دال بر التماس وجود داشت.

بعد هم صدای مادر را شنیدم که به دخترک گفت: ”گفتم توی قطار آرام بنشین!“ او مجله ای را جلو خود باز کرده بود و تمایلی نداشت که نگاه خود را از ان برگیرد.

دخترک گفت: ”ولی آخر مامان نگاه کن با کلاه من دارد چه کار می‌کند.“

”دهنت را ببند!“

دخترک انگار می‌خواست چیزی بگوید، ولی کلمات خود را فرو بلعید. پسرک داشت به کلاه چنگ می‌انداخت و آن را به قصد پاره کردن می‌کشید. دخترک دست دراز کرد تا کلاه خود را از دست برادرش قاپ بزند ولی پسرک خود را عقب کشید تا دست خواهرش به کلاه نرسد.

دخترک که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: ”دارد کلاه من را پاره می‌کند.“

مادر نگاه خود را از مجله بر گرفت و با نگاهی حاکی از آزردگی دست خود را دراز کرد تا کلاه را از دست پسر بگیرد ولی پسر دو دستی به کلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: ”بگذار یک خرده با آن بازی کند. خودش خسته می‌شود.“ دختر به نظر نمی‌رسید که از این حرف مادر خود راضی شده باشد ولی چیزی هم در جواب مادرش نگفت. لبان خود را غنچه کرد و به کلاه خود که در دست برادرش بود زل زد. پسر که بی تفاوتی مادر را دید شروع کرد به کندن روبان قرمز کلاه. معلوم بود می‌داند که با این کار خود خواهرش را به طرز دیوانه واری عصبانی خواهد کرد؛ من هم از دیدن این صحنه به طرز دیوانه واری عصبانی شده بودم. آماده بودم که به طرف پسرک بروم و آن کلاه را از دستش بگیرم.

دختر بدون اینکه چیزی بگوید به برادر خود زل زد، ولی معلوم بود که نقشه ای در سر خود دارد. دختر ناگهان از جایش بلند شد و کشیده ای به پسرک زد. بعد هم در میان حیرت زدگی ای که از این عمل دختر ایجاد شده بود دختر کلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلی خود نشست. دختر این کار را انقدر سریع انجام داد که مادر و پسر بعد از گذشت لحظه ای فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم زانوی دخترک را زد و بعد هم سعی کرد پسر را آرام کند ولی پسر همچنان گریه می‌کرد.

دخترک گفت: ”ولی آخر مامان او داشت کلاه من را پاره می‌کرد.“

مادر گفت: ”با من حرف نزن. تو دیگر دختر من نیستی.“

دخترک نگاه خود را پایین انداخت و به کلاه زل زد.

مادر گفت: ”از جلو چشمهایم دور شو. برو آنجا.“ و اشاره کرد به صندلی خالی کنار من.

دختر نگاه خود را برگرداند و سعی کرد به انگشت اشاره ی مادر خود توجهی نکند ولی انگشت مادرش همچنان داشت به صندلی سمت چپ من اشاره می‌کرد طوری که انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.

مادر همچنان پافشاری می‌کرد: ”برو تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی.“

دختر که تسلیم شده بود کلاه و کیف مدرسه اش را برداشت و بلند شد و با قدم‌های سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد کنار من نشست، سرش را هم پایین انداخته بود. کلاهش را روی پای خود گذاشت و سعی کرد با انگشتان کوچک خود لبه ی آن را صاف کند. معلوم بود با خود داشت می‌گفت که تقصیر برادرش بوده؛ او داشت روبان کلاه من را پاره می‌کرد. اشک بر گونه‌های دخترک سرازیر شد.

تقریباً غروب شده بود. نور زرد ماتی مثل گردی که از بال‌های یک شب پره ی غمگین پخش می‌شود از سقف کوپه به پایین سرازیر بود. کتابم را بستم. دستانم را بر روی زانوانم گذاشتم و مدت طولانی به کف دستانم خیره شدم. آخرین بار کی به دستانم اینگونه خیره شده بودم؟ در زیر ان نور مات دستانم دوده گرفته و حتی کثیف به نظر می‌رسیدند؛ اصلاً به دستان خودم شباهتی نداشتند. وقتی می‌دیدم شان دچار غم می‌شدم: اینها دستانی بودند که هرگز کسی را شاد نمی‌کردند و هرگز کسی را نجات نمی‌دادند. دلم می‌خواست دستی اطمینان بخش و دلگرم کننده بر شانه ی دخترک قرار دهم و به او بگویم که حق با او بود و کار خیلی درستی کرد که کلاه خود را به آن شکل پس گرفت. ولی البته من دستم را روی شانه ی دخترک قرار ندادم و با او حرفی هم نزدم. با این کارم فقط گیجی و ترس او را بیشتر می‌کردم. و تازه از اینها گذشته دستان من کثیف بودند.

وقتی از قطار پیاده شدم باد زمستانی سردی در حال وزیدن بود. به زودی دوره ی عرق کردن تمام می‌شد و نوبت می‌رسید به پوشیدن پالتو‌های ضخیم زمستانی. چند لحظه ای به پالتو فکر کردم، می‌خواستم تصمیم بگیرم آیا یک پالتو نو برای خودم بخرم یا نه. از پله‌ها پایین رفته و از در بزرگ خارج شدم که ناگهان متوجه شدم خاله ی بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده.

نمی‌دانستم این اتفاق کی افتاد. همانطور که آمده بود همانطور هم رفنه بود. او به همان جایی برگشته بود که قبلاً به لآن تعلق داشت، و من دوباره به خویشتن اصلی خودم برگشته بودم.

ولی خویشتن واقعی من چه بود؟ دیگر نمی‌توانستم از این بابت مطمئن باشم. نمی‌توانستم فکر نکنم که خویشتن حال حاضر من یک خویشتن دیگر بود که بسیار به خویشتن اصلی من شباهت داشت. پس حالا چه کار باید می‌کردم؟ جهت‌ها را گم کرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هر چه پول خرد داشتم در تلفن عمومی‌ریختم. بعد از نهمین زنگ گوشی را برداشت.

با دهن دره ای گفت: ”خواب بودم.“

”ساعت شش غروب خواب بودی؟“

”دیشب یکسره بیدار بودم و کار می‌کردم. تازه دو ساعت پیش کارم تمام شد.“

”پس ببخشید. نمی‌خواستم بیدارت کنم. البته ممکن است عجیب به نظر برسد ولی زنگ زدم ببینم زنده ای یا نه. فقط همین. جدی می‌گویم.“

می‌توانستم حس کنم که دارد توی گوشی تلفن لبخند می‌زند.

گفت: ”خیل خب. ممنون که به فکرم هستی. ناراحت هم نباش چون من زنده ام. و دارم مثل سگ کار می‌کنم تا زنده بمانم. و دلیل اینکه از خستگی دارم می‌میرم همین مساْله ست. خب، خیالت راحت شد؟“

”خیلم راحت شد.“

بعد هم با لحنی که انگار می‌خواهد رازی را با من در میان بگذارد گفت: ”می‌دانی، زندگی واقعاً سخت است.“

گفتم: ”می‌دانم.“ و راست هم می‌گفت. ”دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟“

با سکوتی که کرده بود می‌توانستم حس کنم که لبان خود را گاز گرفته و انگشت کوچک خود را بر ابرو یش می‌کشد.

سر آخر گفت: ”الان نه. بعد در موردش صحبت می‌کنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یک کم بخوابم همه چیز رو به راه می‌شود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ می‌زنم. باشد؟“

”باشد. شب به خیر.“

”شب به خیر.“

این را گفت و لحظه ای مکث کرد. ”کار ضروری ای پیش آمده بود که زنگ زدی؟“

”نه ضروری نبود. بعد می‌توانیم در موردش صحبت کنیم.“

و بعد دوباره گفت: ”شب به خیر“ و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی که توی دستم بود نگاه کردم و بعد آن را سر جایش قرار دادم. لحظه ای که گوشی را سر جایش گذاشتم گشنگی عجیبی در خودم احساس کردم. اگر چیزی نمی‌خوردم حتماً دیوانه می‌شدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی که قابل خوردن بود. اگر کسی غذایی را می‌خواست در دهانم بگذارد چهار دست و پا به طرفش می‌رفتم. شاید حتی انگشتانش را هم می‌لیسیدم. آره، این کار را می‌کردم، انگشتانت را می‌لیسیدم. و بعد هم مثل یک تراورس رنگ و رو رفته به خواب می‌رفتم. حتی بد ترین لگد هم نمی‌توانست من را از خواب بیدار کند. تا ده هزار سال خواب عمیقی می‌کردم.

به تلفن تکیه دادم، ذهنم را از هر فکری خالی کردم، و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم، صدای هزاران پا. صدای پا‌ها مثل موج من را می‌شستند. همچنان صدای پا‌ها به گوش می‌رسید. خاله ی بیچاره الان کجا بود؟ او به کجا برگشته بود؟ و من به کجا برگشته بودم؟

اگر ده هزار سال بعد از این شهری به وجود می‌آمد که اعضایش را منحصراً خاله‌های بیچاره تشکیل می‌دادند (مثلاً شهرداری شهر توسط خاله‌های بیچاره ای اداره می‌شد که خود توسط خاله‌های بیچاره ی دیگر انتخاب شده بودند، اتوبوس‌هایی که برای خاله‌های بیچاره بود و خاله‌های بیچاره راننده شان بودند، رمان‌هایی که برای خاله‌های بیچاره بود و نویسنده شان خاله بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه می‌دادند؟

شاید هم به هیچ کدام از این چیز‌ها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمی‌کردند. شاید ترجیح می‌دادند که با آرامش در بطری‌های بسیار بزرگ سرکه که ساخت خودشان بود زندگی کنند. از آسمان می‌توانستی ده‌ها و صد‌ها هزار بطری سرکه را ببینی که زمین را پوشانده بودند. صحنه ی چنان زیبایی بود که با دیدنش نفس در سینه ات حبس می‌شد.

بله، همین طور است. و اگر دنیای مزبور بر حسب اتفاق جایی برای ارسال شعر داشت من با کمال میل این کار را می‌کردم: اولین ملک الشعرای دنیای خاله‌های بیچاره. در ستایش خورشید بر بطری‌های سبز و دریای گسترده ی چمن‌های پایین، آواز می‌خواندم.

ولی این حرف مال آینده ای دور است، سال ۱۲۰۰۱، و ده هزار سال برای من زمان خیلی طولانی است. تا آن موقع زمستان‌های زیادی را باید پشت سر بگذارم.

391 views بار ۲۵ام تیر ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستانی بسیار زیبا و خواندنی!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید…

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از ۱۵ دقیقه:
هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید..!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

از طعم قهوه تان لذت ببرید

420 views بار ۱۳ام تیر ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستان آموزنده تیر ماه ۹۰

dastan 300x230 داستان آموزنده تیر ماه 90

 

 

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس
از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک
تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده
است؛اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال
دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن
بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری
مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.هاروی
مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی
ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از
اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت:

 

«لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و
گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت
نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و
در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم
نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را
گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان
قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک
فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه
دارند، هست.» گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده
پرسید:«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟» و سپس
با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید
مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار
دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای
رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره
بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و
اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم.در هر صورت من در خدمت شما
هستم.» از او پرسیدم:«چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟

 

پاسخ داد:«
دو سال.» پرسیدم:«چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد:«هفت سال.»
پرسیدم پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»گفت: «از همه چیز و همه کس،از
اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که
نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.روزی در اتومبیلم نشسته بودم
و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این
بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و
چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود
نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته
بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و
سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.سخنان وین دایر، بر من
چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم
به وجود آورم.» پرسیدم:« چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟» گفت:«سال اول،
درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.» نکته ای که مرا به
تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی
راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت
نشان دادند و از آن استقبال کردند.بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر
و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را
نمی توانند برگزینند. شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به
همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن
بیندازید.پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای
موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید.

373 views بار ۴ام اردیبهشت ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستان آموزنده “ثروتمندتر از بیل گیتس”
 عکس   داستان آموزنده “ثروتمندتر از بیل گیتس”

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

– چه کسی؟

– سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خرد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم
تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در
فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند
یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش
کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو می شناسی؟

گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون
پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را
جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

– هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

– هر چی که بخواهی!

– واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام
داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران
نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما
از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این
جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.

388 views بار ۲۰ام فروردین ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستان مرد پولدار و مسئول خیریه
 عکس   داستان مرد پولدار و مسئول خیریه

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه…پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی…

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید…
وکیل: خوب. حالا وقتی من به این ها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چه طور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

335 views بار ۱۴ام فروردین ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

 

عکس

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»
532 views بار ۶ام فروردین ۱۳۹۰ admin تفریحی و سرگرمی , داستان ۲ نظر

 توصیف بهشت و جهنم

 توصیف بهشت و جهنم
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم توصیف بهشت و جهنم چیست ؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

 توصیف بهشت و جهنم

 

443 views بار ۱۳ام اسفند ۱۳۸۹ admin تفریحی و سرگرمی , داستان بدون نظر

داستان کوتاه اموزنده شیوانا تحمل درد عشق

داستان کوتاه اموزنده

داستان کوتاه اموزنده

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.

این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!