آخرین مطالب سايت

مطالب محبوب

473 views بار ۲۷ام آذر ۱۳۹۱ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

بیوگرافی و تصاویر پریناز ایزدیار

تصاویر پریناز ایزدیار

  تصاویر پریناز ایزدیار

پریناز ایزدیار متولد ۸ شهریور ۱۳۶۴ است و مدرک کارشناسی گرافیک دارد. شش سالی از حضورش در عرصه بازیگری می‌گذرد اما ۵ کیلومتر تا بهشت، اولین سریال او محسوب می‌شد، که با نقشی متفاوت، به خانه‌های مردم آمد و شاید همین نقش به اصطلاح «روح» باعث شد چهره و توانایی‌هایش نسبت به قبل برای ایرانیان شناخته‌تر و ملموس‌تر شود.
دوران کودکی پریناز ایزدیار
در دوران کودکی به شدت شیطان بودم. اغلب اوقات خرابکاری می‌کردم و روی در و دیوار نقاشی می‌کشیدم و اصولا کوچه را برای بازی انتخاب می‌کردم تا به خانه آوردن من، امری مشکل برای خانواده محسوب شود. چون تمام مدت، در حال حرکت بودم و به همراه برادرم فوتبال بازی می‌کردم. به یاد دارم، در آن زمان، مادرم اجازه نمی‌داد که ظهرها بیرون بروم و با بچه‌ها بازی کنم و من را مجبور می‌کرد که بخوابم، اما متاسفانه هر چه سعی می‌کردم، خوابم نمی‌برد، به همین دلیل برای آن‌که، آن ساعات طی شود، آن قدر از زیر در با دوستانم صحبت می‌کردم، تا یکی از اعضای خانواده بیدار شود و به من مجوز بیرون رفتن را بدهد!!

تصاویر پریناز ایزدیار

 تصاویر پریناز ایزدیار

 تصاویر پریناز ایزدیار

 تصاویر پریناز ایزدیار

 تصاویر پریناز ایزدیار

 تصاویر پریناز ایزدیار,پریناز ایزدیار

  تصاویر پریناز ایزدیار

تصاویر پریناز ایزدیار

  تصاویر پریناز ایزدیار

تصاویر پریناز ایزدیار

  تصاویر پریناز ایزدیار

تصاویر پریناز ایزدیار

  تصاویر پریناز ایزدیار

345 views بار ۱۵ام آبان ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

 

مهران مدیری متولد دهه ۴۰ در تهران است. او که در خانواده ای هنردوست به دنیا آمده بود فعالیتهای هنری خود را از نخستین سالهای نوجوانی شروع کرد و تا قبل از ورود به رشته تئاتر در دانشگاه،در چندین اثر نمایشی به عنوان بازیگر شرکت نمود. تحصیلات آکادمیک او در رشته «تئاتر» ،به دلیل حضور او در جبهه های جنگ، ناتمام ماند اما عشق او به هنرهای نمایشی ،بار دیگر او را به عرصه نمایش در تئاتر و رادیو کشانید. او تا سال ۱۳۷۲ با نمایشهای زیادی چون: شوخی، تلگراف، آرسنال، پانسیون، سیمرغ، هملت، کیسه بوکس و … روی صحنه رفت. و در این دوران با بسیاری از بزرگان تئاتر کشور چون «قطب الدین صادقی» و «میکائیل شهرستانی» همکار شد.

وی همچنین در این دوران به عنوان بازیگر در نمایشهای رادیویی «قصه های شب» نیزحضور یافت. مدیری در سالهای آغازین دهه ۸۰، نخستین تجربه حضور خود را در برنامه های مذهبی تلویزیون تجربه کرد تا آنکه بر حسب اتفاق، وارد وادی «طنز نمایشی» در تلویزیون گردید. او که تا پیش از آن تنها یک اثر کمدی نمایشی بنام «پانسیون» را روی صحنه داشت، با نخستین جرقه های نبوغ و ابتکار خود در زمینه کمدی در مجموعه های تلویزیونی «نوروز۷۲» -در سمت بازیگرـ و «پرواز۵۷» -به عنوان بازیگر و کارگردان- که در بهار و زمستان ۱۳۷۲، روی آنتن رفته بود به عنوان یک بازیگر کمدی خوش درخشید. چنان که یک سال بعد در مقام کارگردانی مجموعه طنز «ساعت خوش» توانست اثری ماندگار را در ژانر کمدی تلویزیونی به نام خود به ثبت برساند. «ساعت خوش» نخستین مجموعه آیتمی طنز در طول تاریخ تلویزیون ایران بود و حواشی این برنامه پربیننده چنان دست و پاگیر دست اندرکاران آن شد که تا سه سال امکان فعالیت مجدد تصویری را از آنان گرفت. مهران مدیری که به سبب این محرومیت سه ساله، امکان بازی در فیلمهای مطرح «ضیافت» و «سلطان» مسعود کیمیایی را از دست داده بود، در نوروز ۷۷ همزمان با اکران فیلم سینمایی «دیدار» -که در آن در سمت بازیگر حضور یافته بود- و نیز پخش برنامه طنز «نوروز ۷۷» بار دیگر به صحنه نمایش بازگشت. او چند ماه بعد با ساختن مجموعه طنز «جنگ ۷۷» که آغاز دوباره دوران شهرت و محبوبیت او را نوید می داد، بار دیگر با ساختار شکنی در این ژانر از برنامه های تلویزیونی به نوع جدیدی از سبک نمایش کمدی رسید که مبتنی بر داستان گویی بود.

کارگردانی مجموعه های: ببخشید شما(۱۳۷۸)،پلاک ۱۴ (۱۳۷۹-۱۳۷۸) ،نودشب (۱۳۷۹) و طنز ۸۰ (نوروز۸۰)، بازی در یک سریال تلویزیونی بنام «دردسروالدین» (۱۳۸۰) و بازیگری و بازیگردانی فیلم سینمایی «توکیو بدون توقف»، که به نوعی ادامه روندتکمیلی تجربه های هنری او محسوب می شد، وی را به چنان پختگی و تجربه رسانیده بود تا بار دیگر اتفاق جدیدی را در عرصه کمدی نمایشی ایران به ثبت برساند.

در سال ۸۱، او به همراه همکار نویسنده اش «پیمان قاسم خانی»، قومی را خلق کردند بنام «برره»، اهل ناکجاآبادی به همین نام . «پاورچین» با طرح معضلات فرهنگی و بیماری های اخلاقی ساکنان روستای خیالی«برره»، رذایل اخلاقی اجتماع و سنتهای غلط مردم آن را چنان بی رحمانه به نقد کشید که این مجموعه را بزرگترین اتفاق نمایشی در تاریخ تلویزیون ایران لقب داد و این تازه آغاز ماجرا بود. در حالی که مجموعه تلویزیونی «نقطه چین» آنچنان که شایسته ی مدیری و همکارانش بود مطرح نشد و مجموعه داستانی «جایزه بزرگ» نیز با وجود پربیننده بودن، در حد و اندازه های مدیری از آب در نیامد، او به گذشته ی برره سفر کرد تا داستان هایی جدید را در فضای ۵۰ سال قبل ایران روایت کند.

«شبهای برره» که در سال ۸۴ ساخته شد و به روی آنتن رفت، جایگاهی بود تا حرفهای در گلو مانده جامعه به زبان بیاید. از دردها، مشکلات و ناهنجاری های فرهنگی مردم ایران که سالها در قالب سنت ها و آداب و رسوم غلط و بی ریشه دامنگیر آنان شده بود. مدیری و گروهش در طی چند ماه سختی ها و ناهمواری های زیادی را تحمل کردند و از زیر تیغ تیز بی مهری ها، کوته فکری ها، انتقادهای تند و شایعات بی اساس گذشتند تا «شبهای برره» بار خود را سالم به مقصد برساند … و «برره» ماندگار شد…

مهران مدیری در کنار علاقمندی هایش به هنر نمایش و کارگردانی و تلاشی که برای رسیدن به جایگاه کنونی اش کرده است همواره به عالم موسیقی نیز عشق و ارادت خاصی داشته است. او با انتشار نخستین آلبوم موسیقی اش در سال ۷۹، در مقام خواننده و نیز در نخستین کنسرت رسمی خود که در بهمن ماه ۱۳۸۳ در تهران اجرا کرد، با انتخاب هوشمندانه ملودی ها، تصنیف ها و صدای دلنشینی که از سوی شنوندگان آثارش مقبول افتاده بود، ثابت کرد که موسیقی را خوب می شناسد و نیز سلیقه مردم هنردوست ایران را !

مجموعه جدید مهران مدیری که از شبکه خانگی در حال پخش می باشد با نام قهوه تلخ آخرین کار مهران مدیری و البته بهترین مجموعه مهران مدیری با حضور بازیگران طنز با تجربه مثل  سیامک انصاری، محمدرضا هدایتی ، سحر جعفری جوزانی ، سحر ذکریا ، رضا فیض‌نوروزی ، برزو ارجمند ، بیژن بنفشه‌خواه , آرام جعفری ، الیکا عبدالرزاقی ، تادر سلیمانی ، فلامک جنیدی (کبوتر/ زن سرآشپز)، رضا نیکخواه و … موفقیت باور نکردنی در عرضه و پخش داشته است البته این مجموعه جهت پخش از تلویزیون در ایام عید سال گذشته با مخالفت هایی رو به رو شد و تهیه کنندگان آن مجبور به عرضه توسط شبکه پخش خانگی کردند

امروز او معتقد است بیش از آنچه که باید ،برای کار وقت صرف کرده است.سالی که پیش روست شاید باز هم برای او سال پرکاری باشد و شاید هم آنچنان که خود او می خواهد با پایان «شبهای برره»، به عنوان آخرین سریال نود شبی اش امسال را به استراحت سپری کند.هنوز هیچ چیز معلوم نیست. اما نا گفته پیداست که عرصه طنز تلویزیونی ایران،بدون حضور او چیزی کم دارد.

برگرفته از سایت شخصی مهران مدیری : http://modiri.ir/

1,443 views بار ۱۸ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران بدون نظر

احمد پور مخبر باجناق عباس قادری
purmokhber خبر باجناق بودن احمد پورمخبر با عباس قادری

احمد پورمخبر نابازیگر مسن سینمای ایران که به واسطه رضا عطاران وارد عرصه تلویزیون شده و مدتی بعد از آن نیز به سینما پیوست به تازگی در گفتگویی اطلاعات جالبی درباره زندگی اش ارائه داد.

به گزارش رجانیوز، بخش‌هایی از گفته های پورمخبر را در ادامه میخوانید:

حقوقم بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون تومان بوده است
بیشترین حقوقی که برای بازی در یک کار سینمایی گرفته ام زیر ۲۰ میلیون تومان بوده است؛ حقوقم عموما بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون تومان متغیر بوده است و اصلا نمیدانم این شایعاتی که درباره دستمزد ۱۰۰ میلیونی من رواج یافته از کجا آمده است!

عطاران اصلا هیز نیست!
بهترین فیلمی که در آن بازی کرده ام «خروس جنگی» بوده است شاید به خاطر حضور رضا عطاران در این کار. عطاران را خیلی دوست دارم و همیشه دوست داشته ام با او همکاری کنم. عطاران از آن بازیگرانی است که چشم پاک است و اصلا هیز نیست!

عباس قادری باجناقی است که فامیل نمیشود
عباس قادری(خواننده کوچه بازاری) باجناق من است اما به هر حال باجناق فامیل نمیشود چراکه میان دو باجناق هیچ ارتباط خونی وجود ندارد.

مدتی معلمی کردم
تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده ام و مدتی را به عنوان معلم کلاس سوم دبستان مشغول کار بودم. بعد از آن به میوه فروشی روی آورده و مدتی هم در چهارراه گلوبندک گردوفروشی میکردم!

یک آلبوم موسیقی به بازار میدهم
قرار است یک آلبوم موسیقی را به بازار عرضه کنم. البته در ابتدا بنا بود که یغما گلرویی ترانه های این آلبوم را بخواند اما به دلایلی این امر محقق نشد و حالا تصمیم گرفته ام که با ترانه هایی از خودم این آلبوم را پر کنم.

دیر ازدواج کردم
من به نسبت دورانی که در آن زندگی میکردم، خیلی دیر ازدواج کردم یعنی حدودا ۴۰ سالم بود که ازدواج کردم. اکنون چهار فرزند دارم؛ دو فرزند پسر و دو فرزند دختر! همسرم آدم بیسوادی است و بنده خدا حتی فرق صد میلیون و پنج هزار تومان را نمیداند و فکر میکند پانصد هزار تومان بیشتر از یک میلیون تومان است!!!

348 views بار ۱۶ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

بیوگرافی حمید گودرزی
parsgooya 20623 بیوگرافی حمید گودرزی

دوم آذر ۱۳۵۶ در خانواده ای با اصالت تهرانی صد در صد متولد شد . فرزند اول زوج جوان و تحصیلکرده . روشنفکر و متمولی بود که در منزلی واقع در میدان آرژانتین تهران به دنیا آمد و در همان محله رشد کرد و بزرگ شد . پدر حمید تاجر فرش تحصیل کرده است و مادرش بر غم داشتن تحصیلات عالیه و موقعیت اجتماعی و اصالت خانوادگی خانه دار است . بعد از حمید یک دختر هم در این خانواده به دنیا آمد که در رشته ی گرافیک فارغ التحصیل شد و هم اینک دنبال ادامه ی تحصیل در رشته ی حقوق است و دوست دارد کار وکالت کند .

حمید با مادرش تنها ۱۴ سال اختلاف سنی دارد . و همین موضوع باعث شد حرف او را بهتر از پدر بفهمد و درک متقابلی بین ایندو در حد عالی بوجود آید که هنوز هم ادامه دارد . او بر خلاف سایر بچه های طبقه ی مرفه و بالای شهری پر شر و شور بود و از خاطرات بچگی اش او همین یک نمونه بس که کلاس اول دبستان و در همان هفته ی اول تحصیل روزی تمام کتابهایش را به دوره گردی داد و به جایش گوجه سبز گرفت و خورد !!!

حمید همیشه با صراحت می گوید که مشوق من در بازیگری فقط خودم هستم !!! او درست می گوید چون بر خلاف بسیاری مشاهیر نه فقط مورد تشویق خانواده ونزدیکان قرار نگرفته بلکه برای مخالفت با نظر آنها و رفتن به مسیر دلخواه خود انرژی زیادی را طی دو سال صرف کرده .

حمید در سال ۱۳۷۴ دیپلم گرفت و در کنکور شرکت کرد و در رشته ی دندانپزشکی قبول شد و درست شبی که پدر و مادرش به مناسبت این موفقیت بزرگ پسرشان مهمانی گرفته بودند جنجال و ماجرای انتخاب او شروع شد … حمید مصمم بود که خودش شغل و آینده اش را انتخاب کند و والدین وقتی شنیدند او می خواهد دنبال هنر و بازیگری برود و پزشکی را فدا کند به هر وسیله سعی میکردند که او را منصرف کنند …

گفتگو با حمید گودرزی

گپی با حمید گودرزی : خرجی خانه دست همسرم است

هر چند حمید گودرزی زیاد اهل گفت و گو نیست و تا جایی که بتواند از نزدیک شدن به مطبوعات خودداری می کند.حال مصاحبه او را بخوانید:

قرار داد تازه ای امضا نکردی؟

مدت زیادی نیست که خودش را به عنوان یک چهره مطرح درسینمای ایران نشان داده اما طرفداران فراوانی دارد. او از معدود هنرپیشه های جوان سینمای ایران است که وقتی مقابل دوربین قرار می گیرد حرکات مصنوعی به نمایش نمی گذارد و به قول خودش «صادقانه » بازی می کند.
بازی های واقعی حمید گودرزی خیلی ها را به این نتیجه رسانده که او می تواند به ایفای نقش در فیلم های ماندگار سینمای ایران بپردازد و شخصیت جاودانه ای خلق کند.

برای یکی ، دو قرار داد صحبت کرده ام اما صبر کنید قطعی شود بعد درباره اش حرف بزنیم.

کدام یک از فیلم هایت را بیشتر دوست داری؟
همه فیلم هایی که تاکنون بازی کرده ام برایم لذت بخش است اما اگر بخواهید اسم ببرم بی وفا، بازنده و گناه من.

و از بین کارهای تلویزیونی ؟
مسافری از هند ، تب سرد، کمکم کن، کارهای خوبی بودند. نقطه اوجش هم آن طوری که خودم می دانم مسافری از هند.

نقش های خاصی بوده که آروز کنی کاش آن را به تو می دادند؟
نقش آلپاچینو در پدر خوانده و نقش رابرت دنیرو در « هیئت» برایم رویایی هستند احتمالا همه بازیگران دنیا آرزوی این نقش ها را دارند.

سوپراستار را تعریف کن؟
سوپراستار یعنی هنرپیشه ای که فروش فیلم را تضمین کند و برای تهیه کننده برگشت مالی داشته باشد اگر هنرپیشه ای فروش فیلم را بالا ببرد یعنی مورد قبول مردم هم هست و به اصطلاح سوپراستار آنهاست.

در ایران سوپر استار داریم؟
بله .
کی؟
رضا گلزار، خودم ! امین حیایی! بهرام رادان و محمدرضا فروتن، البته فروتن قبلا خیلی بیشتر در فروش فیلم ها تاثیر داشت الان وضعیتش کمی فرق کرده.

موقع اکران فیلم بازنده شایعه شده بود با فروتن مشکل داری؟
نه هیچ مشکلی نبود . مناین شایعه را نشنیدم .واقعا می گفتند ما با هم مشکل داریم؟

بدترین خبری که در سینما شنیدی چه بود؟
به خاطرفوت رسول ملاقلی پور خیلی ناراحت شدم. واقعا حیف شد . کارگردان بزرگی را از دست دادیم.

بزرگ ترین حاشیه ای که برایت درست شد و خیلی اذیتت کرد چه بود؟
هیچ وقت به آن صورت حاشیهد خاصی نداشتم فقط یک بار گفتند از همسرش جدا شده که زیاد مهم نبود و اذیتم نکرد اصولا زیاد سمت حاشیهد نمی روم حاشیه هم سمت من نمی آید.

متولد چه روز و چه سالی هستی ؟
دوم آذر سال ۵۶

در کدام شهرو کدام محله بزرگ شدی؟
در تهران ، خانه مان میدان آرژانتین بود زیاد جابه جا نشدیم.

کدام شهرها را دوست داری؟
در ایران به رامسر خیلی علاقه دارم.شهر بسیار زیبایی است و طبیعت آرام بخشی دارد .

در بین شهرهای جهان کدام یک را می پسندی؟
در اروپا لندن و پاریس خیلی خوب است ودرآمریکا هم نیویورک.

برای بیلبورد و تبلیغ کالاهای مختلف پیشنهاد تازه ای نداری؟
یکی دو تا پیشنهاد دارم ولی احتمالا باهمان شرکت «درسا» تمدید می کنم بیلبوردهای قبلی «درسا» الان از سطح شهر جمع شده و شرکت منتظر است تا اجناس جدیدش به ایران وارد شود. احتمالا به زودی قرار داد تازه ای امضا می کنم.
به نظرت ثروت بهتر است یا شهرت؟
ثروت.

مگر شهرت، ثروت نمی آورد ؟
در کار ما اینطوری نیست. در بعضی کارها مثل فوتبال شهرت به قول ما ثروت هم می آورد اما در بازیگری اصلا اینطوری نیست.

همسر گودرزی با شهرتش مشکلی ندارد؟

نه به هیچ وجه.

بهترین هدیه ای که تاکنون به همسرت دادی چه بود؟
خانم ها به طور معمول جواهر دوست دارند.نمی دانم بهترین هدیه کدام بود ولی فکر می کنم جواهربود.

بهترین هدیه ای که خودت تا امروز گرفتی ؟
هدیه کلا چیز خوبی است اگر به من باشد از هدیه های که گرفته ام راضی هستم و همه آنهاد را دوست دارم.

چه اتومبیلی سوار می شوی؟
تویوتا کمری.

رابطه ات با بقیه ورزش ها چطور است؟
کم و بیش ورزش می کنم .

در چه رشته هایی سابقه فعالیت داری؟
دو سال بوکس کار کردم. بدنسازی هم جزو برنامه هایم بود. غیر از اینها شنا و فوتبال را خیلی دوست دارم.

رابطه ات را با اینترنت چطور است؟
در حد نیاز استفاده می کنم اگر دنبال چیزی باشم می روم می گردم و پیدا می کنم. اصلا فلسفه اینترنت همین است . من مثل آدم هایی نیستم که صبح تا شب از این سایت به آن سایت می روند ود به کامپیوتر خود معتاد شده اند نمی دانم شاید آنها کار درستی انجام می دهند هر کس روش خودش را دارد.

هوادارانت از چه راهی می توانند با تو ارتباط برقرار کنند؟
یک سایت دارم ولی متاسفانه الان بسته شده قصد دارم دوباره آن را فعال کنم.

بازی کردن در چه نقشی را ترجیح می دهی؟
بیشتر خانوادگی و ملودرام دوست دارم. چون معتقدم مردم به این فیلم ها علاقه بیشتری دارند فیلم هم یک نوع وسیله ارتباط است شما باید ببینی مخاطب چه چیزی دوست دارد و هماند را ارائه کنی.

377 views بار ۱۱ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

واکنش ترانه علیدوستی به خبر ازدواجش: همسر من نه تاجر است و نه مقیم لندن!

واکنش ترانه علیدوستی به خبر ازدواجش: همسر من نه تاجر است و نه مقیم لندن!
چند هفته‌ای در سفر بودم و به تازگی متوجه شدم در غیابم متن بالا بلندی در رابطه با زندگی خصوصی‌ من…
علیدوستی گفت: همسر من نه تاجر است و نه مقیم لندن است و نه چند سال از من بزرگ‌تر است… با منبع اخبار کذبی که درباره ام منتشر شده برخورد خواهم کرد!

چند هفته قبل نشریه پردیس درباره ازدواج ترانه علیدوستی چندان به مذاق این بازیگر سینمای خوش نیامده و دقیقا به همین دلیل بوده که وی با نگارش یادداشتی از نشر اکاذیب علیه خودش اظهار نارضایتی کرده! بخشهایی از یادداشت علیدوستی را به نقل از بانی فیلم می خوانید:
تخیلات شرم آور
چند هفته‌ای در سفر بودم و به تازگی متوجه شدم در غیابم متن بالا بلندی در رابطه با زندگی خصوصی‌ من در رسانه‌ها منتشر شده است. این متن که به ظاهر از روی حسن نیت است، در باطن سرشار است از تخیلات شرم‌آور نویسنده‌اش درباره‌ شخصی‌ترین وجوه زندگی من، از جمله نوحه‌سرایی در مورد مرگ برادرم، و نشر اکاذیب مطلق درباره‌ همسرم. همسر من نه تاجر است و نه مقیم لندن است و نه چند سال از من بزرگ‌تر است.
ترویج فرهنگ دروغ پراکنی
تعجب می‌کنم از دیگر دوستان مطبوعاتی، که بدون توجه به حریم خصوصی افراد و بدون ذره‌ای توجه به صحت و سقم این حواشی، با تیترهایی شورتر از متن خبر، به چنین نشریاتی در ترویج فرهنگ دروغ پراکنی و سرک کشیدن در حیطه خصوصی افراد کمک می‌کنند.
با توجه به آن‌چه عرف جامعه‌ ما در رعایت حریم افراد اقتضا می‌کند، در اسرع وقت برخورد لازم را با منبع این خبر -که خانواده‌ام را بسیار رنجانده است- خواهم کرد.
همین جا از وب‌سایت‌ها و نشریات معتبر سینمایی صمیمانه خواهش می‌کنم در انتشار مطالب این نوع مجلات بیشتر دقت کنند. چرا که در شأن آن‌ها و خواننده‌هایشان نیست که رسانه اخبار دروغ باشند. همچنان که انتشار هر نکته‌ای درباره زندگی خصوصی هنرمندان بدون اینکه آن‌ها فرصت تایید آن را داشته باشند بسیار غیر اخلاقی است.

 

572 views بار ۲۹ام مرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی ۲ نظر

پارسا پیروز فر

از تئاتر به تلویزیون
مروری تحلیلی بر شیوه بازیگری پارسا پیروز فر بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون به بهانه پخش مجدد «در چشم باد»
نیم نگاه: سریال «در چشم باد» آخرین سریال تلویزیونی پارسا پیروزفر است که از تلویزیون پخش شده. سریالی که می‌توانست در آینده بازیگری او تاثیر بسزایی داشته باشد زیرا دوره‌های مختلف زندگی شخصیت «بیژن ایرانی» را به تصویر می‌کشید از جوانی تا کهنسالی. از این رو فی نفسه هر بازیگری را برای انتخاب و بازی‌های متفاوت برمی‌انگیزد اما این امر برای پارسا پیروزفر محقق نشد. البته بخشی از این عدم اقبال به پرداخت داستان آن بازمی‌گشت که محوریت داستان روایت تاریخ بود و قرار بود تا حلقه اتصال آن شخصیت بیژن با بازی پارسا پیروزفر باشد اما بازی‌ها وحس‌های یکنواخت، سردی و انعطاف ناپذیری چهره پارسا پیروزفر شرایط را برای عدم موفقیتش به عنوان قهرمان داستان فراهم کرد.
همه چیز از بینوایان آغاز شد
پارسا پیروزفر، بازیگری است که در نگاه اول چهره‌اش درذهن مخاطب نقش می بندد اما این به معنای آن نیست که او به خاطر چهره اش جذب سینما و تلویزیون شده است. او بازی در تئاتر را با تئاترهای دانشجویی و عروسکی آغاز کرد و در نمایش‌هایی چون «بینوایان» (بهروز غریب پور) بازی کرد. پارسا پیروزفر از جمله بازیگرانی است که تلویزیون راه ورودش را به سینما هموار کرد. دو سریال حمیده لبخنده، یعنی سریال‌های «درپناه تو» و «در قلب من» سهم بسزایی در شناخته شدن این بازیگر خوش‌چهره و خوش آتیه در سینما داشت.
در پناه تو و در قلب من
سرآغاز: پیروزفر در سریال «در پناه تو» در کنار بازیگران هم تراز خود و بسیاری دیگر از بازیگران شناخته شده و با سابقه تلویزیون قرار گرفت شاید اگر سکانس های مربوط به زندگی او از دل سریال خارج نمی‌شد و بازی‌هایش تنها به محیط دانشگاه محدود نمی‌شد و به حاشیه رانده نمی‌شد قادر بود با حضور طولانی‌تر اجرایی موفق‌تری داشته باشد. اگرچه که او با این حضور کوتاه توانست نمره خوبی از کارگردان و مخاطبان سریال بگیرد،
به طوری که لبخنده برای دومین سریالش، «در قلب من» نیز از او دعوت به عمل آورد. نقش‌های او دراین دو سریال بسیارحاشیه‌ای بود. شخصیت یک دوست خوب اما منفعل در کنار دو دوست محمد و رامین در سریال «در پناه تو» و نقش برادر کوچک خانواده و همکلاسی خوب که وجودش هیچ تاثیری در جریان قصه نداشت. نقش وی در سریال «در قلب من» نقشی نبود که بتواند قابلیت‌های او را به مخاطب و کارگردانان دیگر سینما نشان دهد. اگرچه یک اصل را برای کارگردان‌های دیگر درباره او تداعی می‌کرد و آن اصل این بود که اگر کارگردانی در پی یافتن بازیگری با چهره مناسب و بازیگری برای نقش‌های مثبت و نقش‌های مکمل باشد، می‌تواند از گزینه‌ای به نام پارسا پیروزفر استفاده کند.
شیدا (درامی عاشقانه)
سر فصل: پیروزفر حضورش را در سینما با نقش‌های مکمل آغاز کرد. «مجسمه»، «پری» و «مرسدس» از جمله این آثار هستند اما فیلم «شیدا» ساخته کمال تبریزی حکایتی دیگر داشت. همان‌گونه که دو سریال «در پناه تو» و «در قلب من» پیروزفر را در مرکز توجه قرار داد، «شیدا» نیز راه او را در سینما هموار کرد. این فیلم جدا از نمایش قابلیت‌های پیروزفر نشان داد او تنها با ابزار چهره پای در راه سینما نگذاشته است، در این فیلم او نقش رزمنده‌ای را بازی می‌کرد که به خاطر معالجه چشمانش در بیمارستان بستری شده بود. او در تمام مدت در بستر بیماری بود و گفت‌وگوهایش با پرستار بیمارستان (لیلا حاتمی) نوعی درام عاشقانه را خلق می‌کرد. کمال تبریزی در تمام مدت عامل اصلی ارتباط حسی یک بازیگر را که چشمان اوست را از پارسا پیروزفر می‌گیرد. پارسا پیروزفر تنها با صدا و دیالوگ باید حسش را به پرستارش منتقل می‌کرد. این حرکت برای کمال تبریزی یک معنای دیگر نیز داشت. او یکی از عوامل زیبایی این بازیگر را نیز از او می‌گیرد تا اعلام کند که دلیل استفاده از این بازیگر در نقش اصلی فیلم زیبایی او نبوده و به بازی پارسا پیروزفر اعتقاد کامل دارد.
صدای شیک
صدای پارسا پیروزفر شخصیت خاصی دارد. این صدا به‌خاطر ویژگی‌های خاصش تنها در گونه شخصیت‌های مثبت کارایی دارد. صدایی که به‌خاطر داشتن خش آرامش و اعتمادی خاص را برای شنونده‌اش به همراه می‌آورد. این صدا هیچ‌گاه مخاطب را برای نقش‌های منفی گمراه نمی‌کند. تناسب این صدا با چهره او را به بازیگری مثبت تبدیل می‌کند به‌طوری که وقتی در فیلم تهمینه میلانی به ایفای نقش می‌پردازد مخاطب او را به عنوان فردی که در تصمیم‌گیری‌اش دچار لغزش شده می‌پذیرد و نه شخصیت قاتل که همه در پی او هستند. حتی پس از مرگش نسبت به او نگاهی ترحم آمیز دارند. این حس مثبت در صدا و چهره او متجلی است. این صدا، صدایی شیک است. البته شیک بودن صدا در بسیاری از موارد برای نقش های مختلف دست صاحبانشان را می‌بندد.
حضوری موفق در نقش های مثبت
سر فصل: دو فیلم «اشک سرما» و «میهمان مامان» از جمله نقاط قوت و آثار موفق سینمایی، پرونده کاری پیروزفر به حساب می‌آیند. وی به خاطربازی دراین دو فیلم موفق به دریافت جایزه شد، جایزه بهترین بازیگر مرد از جشنواره فیلم‌های آسیایی دهلی نو برای «اشک سرما» و «نامزد سیمرغ بلورین» برای بهترین نقش مکمل مرد و جایزه تندیس بهترین بازیگر مکمل از هشتمین جشن خانه سینما برای «میهمان مامان». نقش‌های متفاوت پارسا پیروزفر در یک مورد مشابه بود وآن هم در مثبت بودن آنها بود. او در کمتر مواردی سعی کرد تا از این قالب شناخته شده خارج شود.
در فیلم «میهمان مامان» او پسری از خانواده‌ای ثروتمند ولی معتادی است که با فروش گردو زندگی‌اش را می‌گذراند. او معتاد است اما مخاطب او را دوست دارد و شرایط زندگی‌اش را درک می‌کند و با لحظاتی از زندگی تلخ او لبخندی به تلخی می‌زند. این فیلم کمیک نیست و بازیگران آن مانند پارسا پیروزفر نیز بازی‌های کمیک ارائه نمی‌دهد. مخاطب لحظات و شرایط تلخ یک معتاد را در بیماستان می‌بیند اما به آن می‌خندد اما پس از این خنده، تلخی خاصی مذاقش را پر می‌کند. پیروزفر به عنوان بازیگر نقش مکمل توانست به خوبی این حس را به مخاطب منتقل کند.او در «زن زیادی» نقش معلم و قاتل فراری را ایفا کرد اما به‌خاطر نوع نگاه تهمینه میلانی به زنان و مفهوم خیانت در زندگی مردان و زنان و اطلاعاتی که از او در خلال فیلم داده می‌شد، چهره منفی پیدا نکرد. او فردی بود که نسبت به همسرش دچار اشتباه شده بود و با مرگش که به خودکشی نیز شبیه بود چهره منفی را از شخصیت برداشت.
حضور کارگردان‌های حرفه‌ای
فصل جدید در تلویزیون: پیروزفر درخلال کارهای سینمایی‌اش درشرایط زمانی مختلف به فعالیت تلویزیونی می‌پرداخت. «سفر سبز» و «در چشم باد» از جمله این سریال‌ها هستند. در «سفر سبز» دانیال در پی هویت گمشده‌اش از آلمان به کشورش باز می‌گردد. داستان دانیال دراصل محوری‌ترین داستان این سریال است. اما بازی او بسیارخنثی است و هیچ اوج و فرود حسی که توجه مخاطب را به خودش جلب کند ندارد.
سرانجام: درسریال «در چشم باد» نیز با وجود محوری بودن شخصیت «بیژن ایرانی» به‌خاطر آنکه داستان تنها به بهانه وجود شخصیتی مانند بیژن قصد دارد تا وقایع تاریخی دوره‌های مختلف را روایت کند بازی‌های حسی و چندان چشمگیری از او نمی‌بینیم. شاید یکی از حسی‌ترین سکانس‌هایی که می‌توان از آن یاد کرد سکانس راه رفتن او در باران بود که به‌خاطر خیانت نامزدش باید مخاطب را با خود همراه می‌کرد اما این بازی نتوانست حس همدلی مخاطبش را برانگیزد. شاید بتوان گفت این لحظات توسط نویسنده و کارگردان نیز چندان پرداخت نشده بود. زیرا نویسنده اثر تمایل داشت تا در این سکانس به موضوع هوسباز بودن شاپور برادر شاه، بپردازد. حتی در سکانس اعلام چگونگی اعدام همسر و فوت پدر که فی نفسه قابلیت یک بازی حسی مناسب را در خود داشت نیز نتوانست مخاطب را با خود همراه کند. او تنها به پذیرش این موضوع تن داد و با یک مونولوگ کلیشه‌ای مبنی بر اینکه عکاس کارش را به خوبی انجام داده بود و سکانس کشتی که او را به بصره می‌برد اکتفا کرد.
در مقابل شخصیت «بیژن» با شخصیتی به نام نادر روبه‌رو بودیم. این شخصیت با وجود آنکه شخصیت اصلی در مقایسه با بیژن نیست اما بسیار پر رنگتر از شخصیت بیژن در آمده است. این برجسته بودن نقش در سرتاسر سریال و قصه آن دیده می‌شود، بی‌شک این برجسته بودن به‌خاطر قصه و شخصیت‌پردازی نادر رخ نداده زیرا هر نویسنده‌ای در وهله نخست می‌کوشد تا شخصیت اصلی قصه و قهرمان داستانش را برجسته کند. از این رو می‌توان گفت به‌چشم آمدن شخصیت نادر تنها به‌خاطر شیوه بازی این نقش رخ داده است.
موفقیت در اجرای نقش‌های مکمل
شاید بتوان گفت که پارسا پیروزفر یک بازیگر موفق در نقش‌های مکمل است زیرا او در اجرای نقش‌های مکمل همواره موفق بوده است. او در فیلم «میهمان مامان» با وجود اینکه شخصیت پیروزفر در مقایسه با دیگر شخصیت‌ها فرعی‌تر به‌حساب می آمد اما حضورش را در سراسر قصه حس می‌کردیم. پیروزفر در آن فیلم حضورش را بر فیلم تحمیل می کند و از بیننده می‌خواهد او را از میان دیگر نقش ها ببیند و ماجرا هایش را تعقیب کند اما چرا در دیگر نقش هایش کمتر این اتفاق می افتد؟ یکی از دلایل مهم این قضیه، حضور کارگردانی است که بازیگرش را برای بازی کردن سر شوق می‌آورد. مهرجویی کارگردانی است که همه بازیگران دوست دارند توانایی هایشان را در کارش نشان دهند.
زمانی که حساسیت و توقعی از نقشی نمی‌رود پیروزفر موفق‌تر عمل می‌کند
پارسا پیروزفر با وجود قابلیت‌ها و ظرفیت‌هایی که به عنوان یک بازیگر در حد و اندازه های استاندارد دارد یعنی توانایی بازیگری، برخورداری از صدا و چهره مناسب، همواره در ایفای نقش‌های کلیدی و محوری دچار مشکل می‌شود. شاید بخشی از این مسئله به کارگردانی آثار بازگردد اما زمانی که این اتفاق در دو سریال «سفر سبز» و «در چشم باد» نیز تکرار می‌شود، باید این اشکال را در شیوه بازیگری او نیز جستجوکرد. زیرا تا زمانی که همه چیز برای مطرح شدن شخصیت اصلی یک اثر مهیاست نباید شاهد آن باشیم تا نقش‌های حاشیه‌ای اثر حضوری پر رنگ‌تر داشته باشند. البته این اتفاق در مورد فیلم «اشک سرما» و «شیدا» دیده نشد. زیرا در این دو فیلم همه چیز حول دو شخصیت اصلی می‌گذشت و قصه فیلم، داستان عاشقانه این دو را مطرح می‌کرد. در دل کوهستان و بیمارستان اساسا شرایط برای پرورش شخصیت سوم وجود نداشت. اگرچه هر دو شخصیت زن قصه نیز بیش از نقش‌های پارسا پیروزفر به ذهن سپرده می‌شوند. یعنی اگر از یک غیر سینمایی پرسیده شود از فیلم‌های «شیدا» و «اشک سرما» چهره چه بازیگری در ذهن‌تان مانده لیلا حاتمی و گلشیفته فراهانی را نام خواهند برد.
به نظر می‌رسد پیروزفر به‌خاطر حساسیتی که نقش‌های اصلی در داستان دارند در ایفای درست این نقش‌ها با مشکل مواجه می‌شود زیرا در خصوص نقش‌های مکمل هیچ مشکلی ندارد و همواره بهترین نقش‌ها و موفق‌ترین اجرا را درنقش‌های مکمل دارد زیرا کسی از نقش فرعی توقع درخشش استثنایی ندارد. پس شرایط برای ایفای و خلاقیت در آن فراهم است. به عبارت دیگر کسی نسبت به اجرای درست آن حساسیت ندارد. پس پیروزفر با آسایش خیال بر روی شخصیت کار می‌کند.

اولین صحبت های جنیفر لوپز پس از جدایی از همسرش!

 

جنیفر لوپز” اظهار داشت هرگز اعتماد خود را به عشق از دست نمی دهد و در رابطه با معقوله عشق همیشه خوش بین و مثبت است.
این خواننده و بازیگر آمریکایی که اخیرا به پایان رسیدن سومین ازدواجش را اعلام کرد اصرار دارد که او دوباره خوشبختی و سعادت را پیدا خواهد کرد.
او در مصاحبه با مجله  Vanity Fair اعلام داشت : ” تصمیم به جدایی از مارکسخت ترین تصمیمی بود که تا کنون گرفته ام. از ته دل می خواستم که این خانواده پا بر جا بماند ، نه فقط من بلکه هر دوی ما تمام تلاش خود را کردیم اما متاسفانه گاهی اوقات سرنوشت آنجوری که ما میخواهیم رقم نمی خورد ولی با تمام این اتفاقات من هنوز اعتقادم را به عشق از دست نداده ام و تا آخر عمر نسبت به آن خوشبین هستم.”
جنیفر ۴۲ ساله همچنین اذعان داشت کار حرفه ای او ضربه جبران ناپذیری را به زندگی خصوصی او وارد کرده است ! او می گوید : ” در سال های اول ازدواجمان اکثر اوقات با هم به مسافرت می رفتیم. من زیاد کار نمی کردم و در اکثر تورهای مارک او را همراهی می کردم و حتی یک فیلم نیز با یکدیگر بازی کردیم ولی بعد از چند سال اوضاع کمی پیچیده شد ، پس از بچه دار شدن نمی توانستم او را زیاد همراهی کنم و باید در کنار بچه ها می ماندم و بعد از آن نیز دوباره به کار اجرا برگشتم و این باعث می شد خیلی کم در کنار یکدیگر باشیم.

مانوئل دی اولیویرا

این پروژه فیلم که «گبو و سایه» نام دارد محصول مشترک فرانسه و پرتغال است که براساس رمانی از «رائول براندائو» به همین نام ساخته خواهد شد و….

«مانوئل دی اولیویرا»، کارگردان کهنه‌کار سینمای پرتغال جدیدترین پروژه فیلم‌اش را ماه آینده مقابل دوربین خواهد برد.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «مانوئل دی‌اولیویرا» که هم‌اکنون ‌١٠٣ ساله است و پیرترین کارگردان درقید حیات سینمای جهان محسوب می‌شود، جدیدترین پروژه فیلم‌اش را از اواخر اوت یا اوایل سپتامبر کلید خواهد زد.
این پروژه فیلم که «گبو و سایه» نام دارد محصول مشترک فرانسه و پرتغال است که براساس رمانی از «رائول براندائو» به همین نام ساخته خواهد شد و فیلم‌نامه آن را خود «اولیویرا» می‌نویسد.
به گزارش اسکرین دیلی، این فیلم که با بودجه ‌۵/٢ میلیون دلاری ساخته می‌شود، ‌داستان پدری است که جانش را برای حفظ پسر پناهنده‌اش می‌دهد.
«دی اولیویرا» که قصد کناره‌گیری از دنیای سینما را ندارد، دو سال پیش در یکصدمین سالروز تولدش ساخت جدید‌ترین فیلم خود با نام «شگفتی‌های یک دختر بلوند» را آغاز کرد.
«دی اولیویرا» متولد ‌١١ دسامبر ‌١٩٠٨ از دهه پنجاه تاکنون به فیلم‌سازی مشغول است که «نقاش و شهر»(‌١٩۵۶)، «نان» (‌١٩۵٩)، «وسوسه مسیح» (‌١٩۶٣)، «مادر باکره» (‌١٩٧۵)، «سفر به آغاز جهان» (‌١٩٩٧) و «تصویر سخنگو» (‌٢٠٠٣) از مشهورین فیلم‌های او به‌شمار می‌روند.
وی تا پیش از آنکه اولین فیلم بلند خود را در سال ‌١٩۴٢ با نام «آنیکی بوبو» کارگردانی کند، در طول ده سال پنج مستند ساخت و ‌٢١ سال طول کشید تا «دی الیویرا» فیلم سینمایی بعدی خود را بسازد. این فیلم که در سال ‌١٩۶٣ ساخته شد، «وسوسه مسیح» نام داشت.
«دی اولیویرا» که از سال ‌١٩٩٠ تاکنون تقریبا هرسال یک فیلم ساخته‌است، تاکنون شش‌بار در بخش مسابقه جشنواره کن حضور داشته که آخرین‌بار در سال گذشته با فیلم «مورد عجیب آنجلیکا» رقم خورد. در این شش‌بار وی در پنج دوره نامزد دریافت نخل طلا بود و یک‌بار در سال ‌١٩٩٩ برای فیلم «نامه» برنده جایزه ویژه هیئت داوران شد.
این کارگردان کهنه‌کار در طول ‌٨٠ سال فعالیت هنری، جوایز سینمایی متعددی به‌دست آورده‌ که از مهم‌ترین آنها می‌توان به جایزه دوربین برلیناله از جشنواره برلین، جوایز نخل طلای افتخاری، هیات داوران، فیپرشی و کلیسای جهانی از جشنواره فیلم کن، جایزه یک عمر دستاورد سینمایی از اکادمی فیلم اروپا، جایزه یوزپلنگ افتخاری از جشنواره فیلم لوکارنو، جایزه آکی‌را کوروساوا از جشنواره فیلم توکیو، شیر طلای افتخاری و جایزه ویژه هیات داوران از جشنواره فیلم ونیز اشاره کرد.

بازیگری که از تصادف و غرق شدن نجات پیدا کرد + عکس

او در دوران کوتاه زندگی‌اش دو بار از چنگال مرگ رهایی پیدا کرد. کلیفت اولین بار ۱۲ می ۱۹۵۶ زمانی که سرصحنه فیلمبرداری فیلم «Raintree County» بود، پس از یک مهمانی شام در خانه الیزابت تیلور و شوهرش…..

 شنبه ۲۳ ژوئیه (اول مرداد) مصادف با سالگرد درگذشت مونتگمری کلیفت (۱۹۶۶ – ۱۹۲۰) بازیگر مشهور هالیوود و نامزد چهار جایزه اسکار بازیگری بود.
به گزارش خبرآنلاین، مونتگمری کلیفت که اغلب در نقش «قهرمان‌های زخم‌خورده» یا «جوانان حساس» بازی می‌کرد، در فیلم‌هایی چون «مکانی در آفتاب» جرج استیونس، «از اینجا تا ابدیت» فرد زینه‌مان، «شیرهای جوان» ادوارد دیمیتریک، «ناجورها» و «فروید» هر دو ساخته جان هیوستن و «دادگاه نورمبرگ» استنلی کریمر نقش‌آفرینی کرد.
او در دوران کوتاه زندگی‌اش دو بار از چنگال مرگ رهایی پیدا کرد. کلیفت اولین بار ۱۲ می ۱۹۵۶ زمانی که سرصحنه فیلمبرداری فیلم «Raintree County» بود، پس از یک مهمانی شام در خانه الیزابت تیلور و شوهرش مایکل وایلدینگ، با اتوموبیل خود در راه خانه بود که با سرعت با دکل مخابرات برخورد کرد.
شدت تصادف چنان زیاد بود که این بازیگر مشهور پس از منتقل شدن به بیمارستان مجبور شد چند عمل جراحی پلاستیک روی صورت خود انجام دهد، هرچند کلیفت تا انتهای عمر نتوانست زیبایی سابق خود را بازیابد.

کلیفت برای دومین بار ۲۵ آوریل سال ۱۹۶۶ چند ماه پیش از مرگ سر صحنه فیلم «پناهنده» در آلمان دچار حادثه شد. او که برای این فیلم باید سوار قایق می‌شد حین فیلمبرداری درون رودخانه افتاد. سربازان آلمانی که در همان نزدیکی بودند به سرعت او را نجات دادند. با اینکه این بازیگر تنها چهار ثانیه زیر آب فرو رفته بود، اما جریان شدید رودخانه نزدیک بود که او را با خود ببرد.
کلیفت که بازی در دو فیلم مشهور «شرق بهشت» الیا کازان و «سانست بولوار» بیلی وایلدر را رد کرده بود برای فیلم‌های «گشت»، «مکانی در آفتاب»، «از اینجا تا ابدیت» و «دادگاه نورمبرگ» نامزد اسکار شد.
مونتگمری کلیفت (راست) در کنار جان وین در نمایی از «رودخانه سرخ»
«رودخانه سرخ» هوارد هاکس، «من اعتراف می‌کنم» آلفرد هیچکاک، «ناگهان تابستان گذشته» جوزف ال. منکه‌ویتس و «رودخانه خشمگین» الیا کازان از دیگر فیلم‌های معروف کلیفت هستند.
او ۲۳ ژوئیه سال ۱۹۶۶ در اثر حمله قلبی درگذشت.
328 views بار ۱ام مرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

ماجرای آشنایی رامبد جوان با همسرش! + عکسی جالب


رامبد جوان در گفت‌وگو با مجری یک برنامه رادیویی گفت: کودکی را نباید ندیده گرفت.کودکی اگر حفظ شود آدمی همیشه احساس خوشبختی می کند. من هم بعضی وقت ها از دستم در می رود و به کودک درونم توجه نمی کنم.الان کودک درونم حالش خوب است. قایم شده و در حال بستنی خوردن است.
جوان در مورد انتخاب نامش از سوی خانواده گفت:رامبد بچه دوم و بچه آخر خانواده است.خواهرم پوپک هفت و نیم سال از من بزرگتر است. رامبد یعنی فرشته صلح و آرامش،این اسم انتخاب خواهرم بود.
وی در مورد ازدواج خود با سحر دولتشاهی گفت: آدم‌ها وقتی می خواهند ازدواج کنند مهم این است که اول کلیدش در کله شان بخورد که فکر می کنم باید ازدواج کنم. این کلید در ذهنم در ۳۶ سالگی خورده بود. اتفاقی که در نتیجه این کلید خوردن می افتد این است که آدم متوجه خوبی‌های یک آدم دیگر می شود.اولین بار سحر را در یک تئاتر دیدم. سحر چند سال در گروه تئاتر پسیانی کار می کرد و از آنجایی که با پسیانی و خانواده پسیانی دوست بودم، در نتیجه آنجا به واسطه آنها سحر را دیدم.

جوان در مورد اهدای هدایای عجیب و غریب خود به اطرافیان،همچنین اهدای موتور سیکلت به همسرش در سال گذشته گفت:امسال برای روز زن، به همسرم کادو هیچی ندادم. این هم یک ویژگی و کار دیگری انجام دادن است. ساختار شکنی کردم. این بار هدیه ندادم و اصلا هم کار بدی نکردم. بی خودی سعی نکنید عذاب وجدان برایم ایجاد کنید؛ هیچ کاری نکردم فقط تبریک گفتم!

467 views بار ۱۸ام تیر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

در همه جای دنیا باب شده که هنرپیشه‌ها و یا آدم‌های معروف، خاطرات خود را از دورانی که مشهور بوده و نبوده‌اند، در قالب‌های مختلف به صورت کتاب به چاپ می‌رسانند. این موضوع در ایران هم چند سالی است به راه افتاده و مردم هم از این کتاب‌ها استقبال می‌کنند؛ هم منبع درآمدی برای شخص می‌شود و هم مردم او را بهتر می‌شناسند. هوشنگ مرادی کرمانی از این دسته افراد است که کتاب «شما که غریبه نیستید» را در قالب رمان به بازار عرضه کرد. “رضا کیانیان” بازیگر نقش‌های به یاد ماندنی فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی، هم کتابی را با موضوع خاطرات و روایت‌های زندگی‌اش که مردم در آن‌ها نقشی اساسی ایفا می‌کنند، به چاپ رسانده است.

3d6cc3d9be58c2ef41023289faa3a889 اشتباهی گرفتن رضا کیانیان با افغانی‌ها

 

 

 

 

کیانیان در کتاب “این مردم نازنین” با قلمی روان، قصه‌ها و خاطراتی که با مردم برایش رخ داده را ذکر کرده است. او این خاطرات را پس از پخش سریال آپارتمان که باعث شهرتش شد، روایت می‌کند. خودش می‌گوید: مدتی است که تصمیم گرفتم این گونه خاطراتم را بنویسم و چاپ کنم. خیلی از این ماجراها را فراموش کردم، خیلی‌هاشان را هم نمی‌شود چاپ کرد که در این کتاب نیست. ماجراهایی را که می‌خوانید، به لحاظ تاریخ و وقوع مرتب نشده‌اند، پس و پیش هستند. مهم نیست. مهم‌تر نکته‌هایی است که دارند.

یکی از این قصه‌ها:
برای فیلم روبان قرمز، مهرداد کیانی موهایم را از ته زده بود و ریشم را خالی و کم پشت کرده بود. شبیه افغانی‌ها شده بودم. باید نقش جمعه را بازی می‌کردم. برای مراسم چهلم پدرم خدابیامرز به مشهد رفته بودم. سر قبر پدرم، کنار مادر خدابیامرزم خیلی نزدیک و تقریبا به او چسبیده ایستاده بودم. مادرم با آرنج سقلمه‌ای به من زد و آهسته گفت: برو اون‌ورتر، مردم فکر می‌کنن این کیه چسبیده به این زنه.

بعد از مراسم خاکسپاری، در چلوکبابی یاس مشهد از مهمانان پذیرایی می‌کردیم. من و برادرم وحید، دمِ در ایستاده بودیم و خوش‌آمد می‌گفتیم. یک پسر جوان بدو بدو آمد، نفس نفس می‌زد، دنبال کسی می‌گشت. مرا که تحویل نگرفت، رفت سراغ وحید.

پرسید: رضا کیانیان اینجاست؟ شنیدم آمده مشهد، گفتند اینجاست.

وحید پرسید: چی کارش داری؟

گفت: می‌خوام بازیگر سینما بشم. عکس‌هام رو آوردم.

وحید گفت: باشه، بده به من، میدم بهش.

او با درماندگی عکس‌ها را به وحید داد و سفارش کرد: حتما بهش بدین.

وحید گفت: چشم و جلوی چشم‌های او عکس‌ها را به من داد و گفت: اینا رو نگه‌دار.

گفتم: چشم.

پسر نگاهی به من کرد و کمی این پا و آن پا کرد و به وحید گفت: نمی‌شه عکس‌ها رو خودتون نگه دارین؟ این شاید گم کنه.

راست می‌گفت من عکس‌ها رو گم کردم.

 

مطالب مشابه در سایت های مشابه :

[googlesearch]خاطرات رضا کیانیان[/googlesearch]

آنا مسی
سخنگوی خانواده این بازیگر ۷۳ ساله طی بیانیه‌ای ضمن ابراز تاسف از مرگ «آنا مسی» اعلام کرد: او مادر و همسری دوست داشتنی…

«آنا مسی»، بازیگر فیلم «روانی» ساخته «آلفرد هیچکاک»، بر اثر ابتلا به بیماری سرطان، در سن ۷۳ سالگی درگذشت.

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از خبرگزاری رویترز، «آنا مسی» که ماه‌ها در حال مبارزه با بیماری سرطان بود، سرانجام یکشنبه گذشته در خانه‌اش در انگلستان تسلیم مرگ شد.
سخنگوی خانواده این بازیگر ۷۳ ساله طی بیانیه‌ای ضمن ابراز تاسف از مرگ «آنا مسی» اعلام کرد: او مادر و همسری دوست داشتنی، مادربزرگی سراسر احساس و مهربانی، همکاری دلسوز و در عین حال فوق‌العاده حرفه‌ای بود، مرگ او فقدان بزرگی است.
به گزارش رویترز، «مسی» در خانواده‌ای هنرمند متولد شد، پدر او «ریموند مسی»، بازیگر کانادایی و مادرش «آدرین آلن»، بازیگر انگلیسی و «جان فورد»، کارگردان مشهور نیز پدربزرگ او بود.
او کار خود را با تئاتر شروع کرد و در سال ۱۹۷۲ با بازی در فیلم «روانی» ساخته «آلفرد هیچکاک»، در عرصه سینما به شهرت رسید.
«مسی» در سال ۲۰۰۲ در نسخه سینمایی نمایشنامه «اهمیت ارنست شدن» نوشته «اسکار وایلد» در کنار «ریس ویتراسپون» ایفای نقش کرد.

ثروتمندان هالیوودی پول خود را کجا خرج می‌کنند؟!! (+عکس)
بازیگر معروف فیلم‌های «گردشگر» و «آقا و خانم اسمیت» سال ۲۰۰۷ برای دختر دو نیم ساله خود یک کیف چرم مارک والنتینو خرید. این کیف حدودا….
سینماگران و خواننده‌های ثروتمند بسته به علایق خود دستمزدهای میلیونی خود را خرج خرید ملک یا کادوی تولد می‌کنند.
دانیل رادکلیف
دانیل رادکلیف
بازیگر مجموعه فیلم‌های «هری پاتر» چندان اهل ولخرجی نیست، اما او که برای فیلم آخر خود ۲۵ میلیون دلار دستمزد گرفته سال ۲۰۰۷ برای خرید پتویی مارک «Savior» که اختصاصی برای او طراحی شده بود، ۱۷ هزار دلار پول خرج کرد.
بیانسه
این خواننده برای شرکت در جوایز BET سال ۲۰۰۷ حدود ۱۰۰ هزار دلار خرج خرید لباس خود کرد. او سال ۲۰۱۰ برای هدیه تولد ۴۱ سالگی همسرش جی-زی دو میلیون دلار خرج کرد و اتوموبیل بوگاتی ویرون گرند اسپورت را که سریعترین خودرو جهان است برای او خرید
استیون اسپیلبرگ
استیون اسپیلبرگ
کارگردان معروف سال ۱۹۸۲ برای خریدن «رُزباد»، سورتمه معروف فیلم «همشهری کین» اورسن ولز ۶۰ هزار و ۵۰۰ دلار پول خرج کرد. اسپیلبرگ در این مورد گفته است: «همشهری کین کلاسیک‌ترین فیلم تاریخ است و این سورتمه نماد کیفیت در صنعت سینماست.»
جاستین بیبر
جاستین بیبر
این خواننده جوان که خیلی سریع به پول و شهرت رسید، برای هر دفعه آرایش موی خود مبلغ ۷۵۰ دلار به آرایشگرش می‌پرداخت.
http://khabaronline.ir/images/2011/6/11-6-21-837535.jpg
مایک تایسون
مایک تایسون
که در فیلم «خماری» حضور داشت به جمع‌آوری و نگهداری ببر بنگال شهرت دارد. قیمت هر ببر بنگال ۱۴۰ هزار دلار و هزینه نگهداری هر عدد در سال ۱۲۵ هزار دلار است. او حتی برای خرید یک وان حمام مبلغ دو میلیون دلار هزینه کرده بود. چند وقت پیش او اعلام ورشکستگی کرد، اما چندی است وضع مالی‌اش رو به بهبودی گذاشته.
سلین دیون
سلین دیون
این خواننده برای اجرای موسیقی در سالن قصر سزار مبلغ دو میلیون دلار خرج قرار دادن دستگاه‌های مرطوب‌کننده در سالن کرد تا آب و هوای گرم لاس‌وگاس به تارهای صوتی‌اش صدمه نزند. این دستگاه در محل ایستادن خواننده رطوبت ۵۵ درصد تولید می‌کرد.
http://khabaronline.ir/images/2011/6/11-6-21-839187.jpg
پی. دیدی
این خواننده برای تولد ۱۶ سالگی پسرش در سال ۲۰۱۰ یک اتوموبیل مای‌باخ به قیمت ۳۶۰ هزار دلار خرید. علاوه بر این یک چک به مبلغ ۱۰ هزار دلار هم به او داد که پسرش آن را به زلزله‌زدگان هائیتی اهدا کرد.
آنجلینا جولی
آنجلینا جولی
بازیگر معروف فیلم‌های «گردشگر» و «آقا و خانم اسمیت» سال ۲۰۰۷ برای دختر دو نیم ساله خود یک کیف چرم مارک والنتینو خرید. این کیف حدودا هزار و ۸۰۰ دلار قیمت دارد، اما کیفی که جولی به دخترش هدیه داد بطور اختصاصی برای او طراحی شده بود و قیمت بالاتری داشت.
http://khabaronline.ir/images/2011/6/11-6-21-840539.jpg
کیم بیسینگر
بازیگر پردرآمد دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و برنده جایزه اسکار برای «محرمانه لس‌آنجلس» در سال ۱۹۸۹ در ایالت جورجیا هزار و ۷۵۱ هکتار از شهر بارسلتون را خرید. گفته می‌شود این خرید ۱۰ میلیون دلار برای او آب خورده است. او دلیل این خرید را مناسب بودن بارسلتون برای فیلمبرداری عنوان کرده بود.
نیکلاس کیج
نیکلاس کیج
قبل از اینکه این بازیگر دچار مشکلات متعدد خانوادگی و مالی شود یکی از ولخرج‌ترین اهالی هالیوود بود. او صاحب یک جمجمه دایناسور به قدمت ۶۵ میلیون سال است، علاوه بر این صاحب یک هواپیمای جت، دو کشتی تفریحی، سه قصر، دو جزیره در باهاماس، ۱۵ عمارت در سراسر دنیا و ۵۰ اتوموبیل اسپورت است.
238 views بار ۳۰ام خرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

من در روز چهارم اسفند ماه سال ۱۳۵۷ درست سه ماه قبل از اینکه برای اولین بار سوار هوا پیما بشم, در یکی از شهر های کوچک دانشجوی آلمان به اسم لان گسین به دنیا آمدم و بعد از سه ماه در لوایل سال ۱۳۵۸ که مصادف شد با اتمام تحصیلات پدرم, وقوع انقلاب, آغاز دلتنگی های مادرم و هفت ساله شده خواهر بزرگم ما به کشور بازگشتیم و به دلیل کار پدرم به مدت ۶ سال در شمال کشور ساکن شدیم و من , خواهر بزرگترم و خواهر و برادر کوچکترم که در همان شهر های شمال کشور به دنیا آمدند و به خوانواده ما پیوستند دوران کودکیمان را تا قبل از مدرسه رفتن من در فضایی خوش و آرام گذراندیم و بعد از ۶ سال, خانواده ۶ نفری ما به تهران آمد و در تهران ساکن شد و من به مدرسه رفتم .

سالهای بین اول ابتدایی تا گرفتن دیپلم ساده ترین, سطحی ترین و بی دغدغه ترین سالهای زندگی من بود . بدون هیچ اوج و فرودی. مثل یک شاگرد خوب, مودب و سر به زیر و هیجان انگیز ترین قسمت سالهای تحصیلی من شرکت در برنامه های ورزشی و فرهنگی بین مدارس بود!

تا اینکه در تابستان سال ۱۳۷۴ زمانی که هفده سالم بود برای گذراندن اوقات فراغت در یکی از کلاسهای عروسک گردانی فرهنگسرای امیر کبیر ثبت نام کردم و با فضای تازه ای آشنا شدم که خیلی لذت بخش تر از فضای یکنواخت , تکراری و بی هیجانی بود که تا آن زمان داشتم .فضایی که آدم را وادار به فکر کردن و ایجاد خلاقیت می کرد و دو سال بعد, همزمان با امتحانات نهایی سال چهارم دبیرستان از طرف معلمی که در آن کلاس با هم آشنا شده بودیم به یک گروه تئاتر عروسکی که برای جشنواره عروسکی آماده می شدند معرفی شدم و آغاز به کار کردم.

 

عکس

ادامه تصاویر شقایق دهقان و مهراب قاسم خانی

 

صحنه, اجرا و تماشاچی بی نظیر بود . کار کردن با عروسکهای نمایشی رو دوست داشتم . بنابراین به دیپلم ریاضی که گرفته بودم هیچ اهمیتی ندادم و تصمیم گرفتم با تمام تلاشم به این رشته ادامه بدم . اما آن اجرا . اولین و آخرین تجربه تئاتر عروسکی من شد.

از طریق یکی از همان همکارهای گروه تئاتر عروسکی به خانم گلچهره سجادیه که مشغول تشکیل یک گروه تئاتر بود و اجرای نمایش بود معرفی شدم و همکاریم با آن گروه شروع کردم.

فضایی جدی تر , سنگین تر , پیچیده تر و عجیب , خیلی عجیب . سه ماه تمرین و دوماه اجرا.

پنچ ماه کار کردن با یک گروه حرفه ای تئاتر با عث شد تا پیش خودم قسم بخورم که تا آخر عمرم به کار تئاتر ادامه می دهم و همزمان و بازهم طریق یکی از همکاران همان تئاتر عروسکی به یکی از تهیه کننده های گروه کودک تلویزیون معرفی شدم و کار نوشتن من آن برنامه را هم شروع کردم و پیش خودم فکر کردم خب می توانم هر دو کار را با هم انجام بدهم . بازی در تئاتر و نوشتن برای تلویزیون . اما بازی در سریالهای تلویزیونی , هرگز !

طولی نکشید که یکی از همان کارگردانهای گروه کودک تلویزیون , اجرای من را در آن نمایش دید و به من پیشنهاد بازی در سریالش را داد و من بعد از دو هفته تردید پذیرفتم !

کارم را در تلویزیون با فعالیت در گروه کودک آغاز کردم و شدم عضو جدایی نا پذیر خانواده تلویزیونی ها . در این بین در دو کار سینمایی هم بازی کردم زیر نور ماه و نقش کوتاهی در فیلم سیندرلا و بعد بلافاصله به آغوش تلویزیون بازگشتم.

زندگی در کنار خانواده ای که بسیار زیاد دوستشان داشتم و شغلی که با اشتیاق و علاقه دنبال می کردم به بهترین نحو می گذشت.

تا اینکه در پائیز سال ۱۳۸۱ اتفاق عجیبی افتاد . بستن یک قرار داد جدید و بازی در سریال طنز هر شبی به اسم “پاورچین” و آشنا شدن با …..

از قبل می شناختمش, دو سه سالی بود . اولین آشنائیمان در یک برنامه ترکیبی بود به اسم گلخونه برای شبکه جام جم.

سه سال قبل از پاورچین و بعد از آن چند کار نصفه و نیمه که هیچکدام به مرحله تولید و پخش نرسید.

اما این بار فرق می کرد.

مهراب قاسم خانی . همکار خوب و خوش اخلاق و صمیمی من . دیگر فقط یک همکار نبود . خیلی عجیب بود یه حس عجیب … یه حسی مثل تفاهم و همفکری و اشتراک.

الان هم که چند ماه از زندگی مشترک من با آن همکار خوب و خوش اخلاق و صمیمی می گذرد . بار ها شده که خاطراتمان را با هم مرور کردیم و هر دوی ما حداقل از طرف خودم می گویم . خدا را شکر می کنم که همه خوشبختیهای دنیا را یک جا به من هدیه کرده است.

عکس

انگار همین دیروز بود، یادش به خیر با شوق و ذوق در انتظار روز جمعه بودیم، ساعت ۲ که سریال قصه‌های مجید از تلویزیون پخش شود. پدر و مادر و بچه‌ها همه دور هم می‌نشستیم تا سریال را ببینیم و لذت ببریم و حالا بعد از گذشت ۱۹ سال هنوز یاد و خاطره آن روزها در ذهن همه باقی مانده. خاطره مادربزرگ مهربان و دوست‌داشتنی مجید. یعنی همان بی‌بی خوش سر و زبان و مهربان، با آن بازی قوی و تاثیرگذار که همیشه زنده است. چهره‌ای که دیر وارد جعبه جادویی شد اما با همان اولین کار تاثیری جادویی در ذهن مخاطب گذاشت. لهجه شیرین اصفهانی بی‌بی در کنار بازی به یادماندنی مهدی باقربیگی (مجید) الحق که فراموش‌نشدنی است. بی‌بی مهربان روزت مبارک از خدا برای شما آرزوی سلامتی می‌کنیم…


ازدواج: مادر، از ملا باجی‌های مکتب خانه‌های قدیم خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. او در ۱۳ سالگی از خانه پررنج و مشقت پدری، آورده می‌شود به خانه شوهر. عروس خانه‌ای با مادرشوهر، پدرشوهر، خواهر شوهر و… و از چاله به چاه!

روزگار سخت بی بی: در سن و سالی که مثل هر دختر نوجوان دیگر باید به زمین و زمان فخر می‌فروخت و ناز می‌کرد، همسر مردی شد که پدر و مادرش را بیشتر ارج می‌نهاد تا هم‌نفسش را. علاوه بر کارهای خانه و زاییدن‌های متوالی و بزرگ کردن بچه‌ها، باید کارهای سخت خاندان پرشمار پدری را هم بر دوش بکشد، آن هم در شرایطی کاملا ابتدایی با امکاناتی نزدیک به صفر. در روستا شهری مثل نجف‌آباد ۵۰ سال پیش. بدتر از آن باید در برابر بدخواهی و تحقیر یکی،‌دو تن از ایل پدر سکوت کند و دم نزند…

فداکار: مادر با صبر، گذشت و مقاومتی مثال‌زدنی همه بی‌عدالتی‌ها و نامرادی‌های نوجوانی و جوانی را تحمل کرد و چرخ زنگی را در راهی ناهموار، در اوج‌های کم شمار و فرودهای فراوان چرخاند و چرخاند و… فرو نماند!

هیچ کس نازش را نکشید: آن خردینه دختر که پرورده مرارت بود و هرگز نتوانسته بود خودش را برای پدرش لوس کند و هرگز ناز کشیدن پدر را ندیده بود، از نوعروسی فقط مرارت بیشتر نصیبش شد. شوهرش (پدرم) به نازکای جوانانه احساسش بهای لازم را نداد و طعم خوش ناز کشیدن شوهر را به ندرت چشید.

روحیه استثنایی زنی که مادر من بود: فرو خوردن آن همه رنج و بیداد و کم‌مهری، می‌توانست از آن خردینه دختر، زنی بسازد کینه‌جو، بدخواه، با انبانی از عقده‌های پیچیده. اما سرشت همیشه با طراوت مادر و روحیه همواره امیدوارانه‌اش او را مصون نگه داشت… بعدها حتی در غم و شادی آنها که بسیار آزارش داده بودند شریک شد و با آنها همدلی و همراهی کرد، چه در زندگی‌شان، چه در مرگ‌شان.

خسیس و دست و  دلباز، بخشنده و مقتصد: مادر ترکیبی است از خست و دست و دلبازی. به گمانم از سال‌های پررنج و محرومیت کودکی آموخته است که مثل مورچگان چیزهای ظاهرا کم ارزش را در لانه‌ای امن جمع‌آوری کند و معتقد باشد «هر چیز که خوار آید، روزی به کار آید.» در عین حال ۵۰ سال همنشین و همجنس پدر بوده است. آنچه دارد و جمع می‌کند، آن پول‌ها که نه به آسانی – از پدر نصیبش می‌شد و پول‌هایی که در این سال‌های بازیگری آسان‌تر به دست می‌آورد، همه را می‌تواند به راحتی ببخشد، به فرزندانش، به خویشاوندان، یا حتی به همسایه‌ای ناشناس که نیازمند است… همه این بخشندگی‌ها در صورتی است که طرف را دوست داشته باشد. فاصله دوست داشتن و دوست نداشتن او «انصاف» است و هرکس با معیارهای خود منصف است.

اهل کتاب و فیلم و سینما و تلویزیون: مادر اهل کتاب هم هست به خصوص بعد از بزرگ‌تر شدن بچه‌ها و کم شدن کارهای خانه، کتاب زیاد می‌خواند. او تقریبا همه نمایشنامه‌های رادیو را دنبال می‌کند. همینطور فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیون را. هرچه که باشد…

تصویری که از او دارم: به جهت اینکه مادر همیشه در خانه بود و من هم موجودی خانگی بودم و هستم، بیشتر عمر کودکی‌ام با مادر گذشت. تصویری که از او در ذهن کودکی و نوجوانی‌ام حک شده است، همه خوبی است، خوبی و نرمش و انعطاف.طراوت و گشادگی مادر و صبر و استقامتش از او موجودی می‌ساخت قابل اتکا: اگرچه سرچشمه این اتکا – در پس ذهن – پدر بود.

همه چیزی که از او می دانستم: و این ماجراهای زندگی مادربزرگ قصه‌های مجید است. مادربزرگ پردیس و پگاه و مریم…

حرف آخر: برای سلامتی‌اش دعا کنید.

302 views بار ۲۶ام خرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

 

عکس
آنتونی کوئین مقابل بسیاری از بازیگران بزرگ دنیا بازی کرد. او رکورددار بازی در مقابل بازیگران اسکاری است. ۴۶ نفر از همبازی‌های او…. 

سوم ژوئن دهمین سالمرگ آنتونی کوئین هنرپیشه نامدار آمریکایی بود. او برای مسلمانان به ویژه به دلیل بازی در نقش «حمزه»، عموی پیامبر (ص)، در فیلم «محمد رسول‌الله(ص)» ساخته مصطفی عقاد محبوب شده است.
زندگینامه
کوئین متولد ۲۱ آوریل ۱۹۱۵ در مکزیکو از پدری ایرلندی- مکزیکی و مادری مکزیکی بود. بیشتر مردم او را به عنوان بازیگر می‌شناسند درحالی که آنتونی کوئین نویسنده و نقاش هم بود.
در یکی از مناطق نزدیک لوس آنجلس بزرگ شد و مدرسه را زودتر از وقت موعود ترک کرد. در ۱۰ سالگی پدرش را از دست داد. قبل از اینکه هنرپیشه شود، بوکسر و نقاش بود و به کارهای گوناگون مثل کارگری کشتارگاه پرداخت. علاقه اش به تحصیل، او را به رشته معماری کشاند. دلش می‌خواست بازیگر شود اما هیچ کس حاضر نبود به جوانی که هنوز انگلیسی را با لکنت حرف می‌زد، نقش بدهد. آنتونی‌ کوئین‌ در سال‌ ۱۹۳۶ توانست‌ نخستین‌ نقش‌ سینمایی‌ خود را به‌ دست‌ بیاورد و در فیلم‌ «قول‌ شرف»‌ به‌ کارگردانی‌ لیو لاندرز در نقش یک سرخپوست ایفای‌ نقش‌ کند و چنان خوب ظاهر شد که تحسین ‌گری کوپر اسطوره سینمای وسترن را برانگیخت و در همان‌ سال‌ با دختر خوانده‌ سیسیل‌.ب.دومیل‌ کارگردان‌ مشهور دوره‌ کلاسیک‌ هالیوود آشنا شد و ازدواج‌ کرد. بعد از آن کارگردان‌ها به سراغ او آمدند اما فقط برای ایفای نقش سرخ پوست‌ها یا بزهکارها ولی پنج سال بعد (۱۹۵۲) به خاطر بازی در نقش برادر زاپاتا در فیلم «زنده باد زاپاتا» برنده اسکار شد.
«جاده» و «گوژپشت نتردام» بازی‌های درخشان بعدی او بودند. حالا همه می‌دانستند که کوئین از پس هر نقشی برمی‌آید. آنتونی کوئین اسکار دومش را در سال ۱۹۵۶ برای هشت دقیقه بازی در نقش پل گوگن در «شور زندگی» گرفت! دهه ۶۰ دهه کویین بود. «توپ های ناوارون»، «لورنس عربستان» و «زوربای یونانی» باعث شهرت او در سراسر جهان شد.
در سال ۱۹۷۵ زمانی که ۶۰ سال داشت نقش حمزه عموی پیامبر اسلام را در فیلم «محمدرسول‌الله (ص)» بازی کرد و سه سال بعد در نقش عمر مختار در «شیر صحرا» ظاهر شد. او با ۶۰ سال تجربه و بازی در ۳۱۲ فیلم، رکورد بازیگری را شکست. در جلد سرخ پوست‌ها، مکزیکی‌ها، اسکیموها، یونانی‌ها و حتی چینی‌ها رفت و نماینده جماعتی شد که در حاشیه‌اند و مورد تحقیر اما هرگز تسلیم نمی‌شوند. بسیاری از منتقدان، نقش «زوربای یونانی» (۱۹۶۴) را به یاد ماندنی‌ترین کار او می‌دانند. این نقش، نقش محبوب خودش هم بود.
حواشی جالب
– آنتونی کوئین مقابل بسیاری از بازیگران بزرگ دنیا بازی کرد. او رکورددار بازی در مقابل بازیگران اسکاری است. ۴۶ نفر از همبازی‌های او (۱۸ بازیگر زن و ۸ بازیگر مرد) قبلا برنده جایزه اسکار شده بودند.
– سال ۱۹۴۷ تابعیت ایالات متحده آمریکا را دریافت کرد درست چند ماه پیش از آنکه نامش به اتهام همکاری با کمونیست‌ها در لیست سیاه سناتور مک‌کارتی قرار گیرد. البته هیچ‌گاه هم آنتونی کوئین را به این اتهام احضار و محاکمه نکردند. وقتی داریل.اف.زانوک (رئیس کمپانی فوکس قرن بیستم) که خودش لیبرال بود،‌ به آنتونی کوئین خبر داد که نامش در فهرست قرار گرفته، کوئین تصمیم گرفت سینما را برای مدتی ترک کند و در برادوی روی صحنه برود. جایی که دیگر لیست سیاهی در کار نبود.
– قرار بود در فیلم «نوسترومو» به کارگردانی دیوید لین هم بازی کند اما متاسفانه لین درگذشت و این پروژه ناتمام ماند.
– در هالیوود شاگرد کلاس‌های بازیگری مایکل چخوف، بازیگر روسی بود.
– وقتی جان بریمور، بازیگر باسابقه سینما بیمار شد این کوئین بود که با اهدای خون به وی کمک کرد.
– از طرفداران پر و پا قرص بازیگر جوان هالیوود، کیانو‌ریوز بود. دوستی آنها از بازی در فیلم «راه رفتن روی ابرها» شکل گرفت.
جملاتی از آنتونی کوئین
– در اروپا بازیگران هنرمند هستند، در هالیوود اگر کار نکنند، هیچی نیستند.
– (در جواب سوالی که درباره اصلیتش از او شده بود) این موضوع تا وقتی که یکی از انسان‌های این جهان هستم، برایم اهمیتی ندارد.
– (درباره مارلون براندو) من استعداد مارلون را تحسین می‌کنم اما به او حسادت نمی‌کنم چون برای ایفای نقش‌هایش رنج زیادی می‌کشد.
– من مجسمه‌سازی را از نقاشی هم بیشتر دوست دارم. در مجسمه‌سازی آزادی بیشتری دارید و دست‌تان بازتر است.
– بازیگران زندگی می‌کنند و شما فراموش‌شان می‌کنید. به بریمور (بازیگر فیلم‌های صامت هالیوود) و بقیه بازیگران بزرگ نگاه کنید. آنها بعد از مدتی به راحتی فراموش شدند.

 

395 views بار ۲۶ام خرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

 

عکس
شخصیت سینمایی او آدمی ‌بود خشن، محکم و باصلابت. از آن قبیل آدم‌هایی که وقتی اوضاع خراب است، پیدایشان می‌شود، ولی در اوضاع و احوال مساعد هم آماده اند…. 

بسیاری از اسطوره‌های سینمای جهان در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی بوده اند که الگویی برای ستارگان حال سینمای جهان هستند. ما در این مطلب به چگونگی زندگی و مرگ این ستاره‌ها پرداخته ایم.
راک ‌هادسن
تولد: ری‌ هارولد شرر جونیور ۱۷ نوامبر ۱۹۲۵ در ایلینوی
مرگ: دوم اکتبر ۱۹۸۵ بورلی هیلز کالیفرنیا از ایدز
حوایز اسکار
نامزد جایزه‌ی اسکار به خاطر غول
راک ‌هادسن برای میلیون‌ها تن از طر فداران و حتی برای خودش ‌یک رویا بود چون او در واقع خود را ری فیتز جرالد می‌شناخت نامی ‌که ناپدری اش وقتی او را به فرزندی قبول کرد رویش گذاشته بود.
اما در پس این تصویر مردانه آدم مشکل داری نهفته بود که رازی سربسته داشت که در صورت فاش شدن زندگی حرفه ای اش را نابود می‌کرد بازیگری رویایی بود که از زمان کار کردن به عنوان کنترلچی سینما در ایلینوی در سر می‌پروراند.
او پس از جنگ جهانی دوم به‌هالیوود مهاجرت کرد و دم دروازه استودیوها پلاس بود و امیدی داشت که سرانجام کسی متوجه او بشود دیری نگذشت که این جوان قوی هیکل صاحب‌یک کارگزار‌ یک اسم جدید و قراردادی در استودیوهای‌ یونیور سال شد.
یونیورسال او را به کلاس‌های درس فرستاد و در ‌یک سلسله نقش‌های کوتاه بازی اش داد وقتی آماده شد نقش مهمی ‌را در فیلم معتبر – بازسازی وسوسه‌ی باشکوه (۱۹۵۴) – در اختیارش گذاشتند و همان فیلم بود که از وی ‌یک ستاره ساخت.

راک هادسن

با آن که کرم بازی در همان نوجوانی به جانش افتاده بود ولی در هیچ‌یک از نمایش‌های مدرسه ای نقشی به او ندادند علت اش این بود که نمی‌توانست دیالوگ‌های خود را حفظ کند در نخستین حضور سینمایی اش در اسکادران جنگی (۱۹۴۸) فقط‌یک خط دیالوگ داشت که گفتن آن هم ۳۸ تا برداشت برد.
موقع فیلمبرداری غول (۱۹۵۶) بین ‌هادسن و الیزابت تیلور دوستی صمیمانه ای به وجود آمد تا آنجا که موقع مرگ ‌هادسن تیلور بالای سرش بود.
فیلم‌های مهم
وسوسه‌ی باشکوه (۱۹۵۴)
برباد نوشته (۱۹۵۶)
غول (۱۹۵۶)
صحبت‌های بالینی (۱۹۵۹)
دومی‌ها (۱۹۶۶)
هنگامی‌که در سال ۱۹۸۵ با شکل و شمایلی تکیده و نحیف در برنامه‌ی تلویزیون بهترین دوستان دوریس دی شرکت کرد خیلی‌ها متوجه شدند که ‌هادسن بیمار است.
برت لنکستر
تولد برتن استیون لنکستر ۲ نوامبر ۱۹۱۳ نیویورک
مرگ ۲۰ اکتبر ۱۹۹۴ کالیفرنیا از سکته قلبی
جوایز اسکار
اسکار بهترین بازیگر مرد به خاطر المر گنتری
نامزد اسکار به خاطر از اینجا تا ابدیت – ژرنده باز آلکاتراز و آتلانتیک سیتی
برت لنکستر خودش می‌گفت خیلی از مردم فکر می‌کنند از آنهایم که ریش اش را به کمک‌یک مشعل جوشکاری می‌تراشد حال آن که آدمی ‌اهل کتاب و خودخورم…
لنکستر‌یکی از فیزیکی ترین ستارگان ‌هالیوود بود امتیازی که طی تمرین‌های ژیمناستیک اش در دوران نوجوانی و کار در‌یک سیرک کسب کرده بود (تا قبل از نخستین سکته‌ی قلبی اش د ر سال ۱۹۸۰ او هر روز ورزش می‌کرد) و خب توجهی که او به فیزیک اش داشت به بازی اش بر روی پرده نیز منتقل گردید.
در بسیاری از فیلم‌هایش لنکستر از مدی رتولید می‌خواست که میله‌های ژیمناستیکی در گوشه ای برایش بر پا کنند تا وی بتواند به تمرین‌های روزانه اش بپردازد.

برت لنکستر

لنکستر در دهه‌ی ۱۹۶۰ و به شکرانه‌ی فیلم‌هایی چون پرنده باز آلکاتراز (۱۹۶۲) و المر گنتری (۱۹۶۰)‌یکی از مهمترین ستاره‌های پول آور ‌هالیوودی محسوب می‌شد. ولی وقتی توجه خود را به نقش‌هایی پخته تر معطوف ساخت از‌ هالیوود رفت و در شاهکار لوکینو ویسکونتی ‌یوزپلنگ بازی کرد.
همکاران لنکستر در‌هالیوود اسم مستعار ساقدوش را رویش گذاشته بودند چون بسیاری از همبازی‌هایش نامزد اسکار شدند و خود او نادیده گرفته می‌شد.
برای ایفای نقش اصل آتلانتیک سیتی (۱۹۸۰) ابتدا رابرت میچم در نظر گرفته شد ولی میچم جراحی پلاستیک کرده و صورت اش جوان به نظر می‌رسید و از این رو برت لنکستر به جایش انتخاب شد.
سکته قلبی اش در سال ۱۹۸۰ روند کارش را بسیار کندتر می‌کند ولی با این وجود بازی اش در کمدی اسکاتلندی قهرمان محلی (۱۹۸۳) نیز بسیار مورد توجه قرار گرفت.
لنکستر با فیلم جدا ولی برابر و با هنرنمایی در نقش‌یک وکیل نژاد پرست در مقابل سیدنی پواتیه به زندگی حرفه ای خود پایان داد.

عکس

فیلم‌های مهم
از اینجا تا ابدیت (۱۹۵۳)
بوی خوش موفقیت (۱۹۵۷)
المر گنتری (۱۹۶۰)
پرنده باز آلکاتراز (۱۹۶۲)
یوزپلنگ ( ۱۹۶۳)
جان وین
جان وین (۲جان وین (۲۶ مه ۱۹۰۸ – ۱۱ ژوئن ۱۹۷۹) بازیگر وسترن آمریکایی در ایالت ‌یوا به دنیا آمد. وی صاحب جایزه اسکار با نام ماریون روبرت موریسون بود. ۶ مه ۱۹۰۸ – ۱۱ ژوئن ۱۹۷۹) بازیگر وسترن آمریکایی در ایالت‌یوا به دنیا آمد. وی صاحب جایزه اسکار با نام ماریون روبرت موریسون بود.
مرگ به علت سرطان معده
جان وین، با نزدیک به پنجاه سال فعالیت مستمر در‌ هالیوود و حدود ۱۴۶ فیلم در مقام بازیگر، و دو فیلم در مقام بازیگر/ کارگردان و تهیه کننده، به نوعی رکورد دار این صنعت به حساب می‌آمد. 

جان وین در انواع و اقسام نقش‌ها ظاهر شد. هر چند بیشترین اعتبار او بدلیل بازی در نقش قهرمان‌های غرب وحشی و افسران ارتش بوده، اما در نقش‌های کمدی و دراما هم تجربه‌های قابل تاملی داشته است.

جان وین

جان وین به صورت نمادی از آمریکا در آمد. او بعنوان سیزدهمین هنرپیشه تمام دوران شناخته شده است. در آخرین هفته‌های عمرش، “دوک” (لقب جان وین که بعد از سگ مورد علاقه اش به او داده شده بود)، مدال طلای افتخار کنگره آمریکا را بخاطر عمری فعالیت در راه اعتلای نام آمریکا دریافت کرد. روی این مدال نوشته شده است: “جان وین، آمریکایی”…جان وین در زمان خود چندین و چند بار با بهترین و شناخته شده ترین کارگردان‌های عصر، مانند‌ هاوارد ‌هاکس و جان فورد کار کرده بود. چند تا از بهترین فیلم‌های جان وین عباتند از “رود سرخ (هاوارد‌هاکس)”، “جویندگان (جان فورد)”، “ریو لوبو”، “دزدان قطار”، “مک کویین”، “کلاه سبز‌ها”، “ریو براوو”، “دلیجان آتش” و “آخرین تیر انداز”. “آخرین تیر انداز” که آخرین فیلم “دوک” هم بود، روایت ‌یکی از آخرین هفت تیر کشان غرب وحشی بود، که با سرطان، مانند خود “جان وین”، دست و پنجه نرم می‌کند.

جان وین، دو بار با سرطان دست و پنجه نرم کرد. اواسط دهه شصت، سرطان ریه در ریه چپ او کشف شد که منجر به جراحی و برداشتن ریه او شد. در اواخر دهه هفتاد، سرطان این بار معده او را هدف قرار داد. جان وین این بار تسلیم شد، و در جون ۱۹۷۹ در گذشت.
جیمز استوارت
جیمز میتلند “جیمی” استوارت (۲۰ می‌‌۱۹۰۸ – ۲ ژوئیه ۱۹۹۷) بازیگر آمریکایی صاحب جایزه اسکار در ایندیانا به دنیا آمد. وی در چند سال آخر عمرش همواره با ضعف بدنی و بیماری دست به گریبان بود.
جیمز استوارت در ۹۲ فیلم به ایفای نقش پرداخته است و از شهرت بی نظیری در دوران طلایی ‌هالیوود برخوردار بود.
این هنر پیشه لاغر اندام و کم حرف که در بسیاری از فیلم‌های به‌یادماندنی آلفرد هیچکاک خالق آثار دلهره آور سینما نقش اصلی را ایفا کرده بود نخستین ایفای نقش را در سال ۱۹۳۴ و در فیلم “زحمت هنر” انجام داده بود. استوارت نخستین بار به خاطر بازی در فیلم “داستان فیلادلفیا” جایزه اسکار گرفت و بعدها نیز چهار بار نامزد دریافت جایزه اسکار شد اما از رقیبان خود پیشی نگرفت. او در فیلمهای معروفی چون “مردی که لیبرتی والانس را کشت” و “پرواز فوتیکس” شرکت کرد، اما فیلم‌های “پنجره رو به حیاط” و “سرگیجه” از آلفرد هیچکاک بودند که جیمز استوارت را به شهرتی جهانی رساندند.
جیمز استوارت
وی در چند سال آخر عمرش همواره با ضعف بدنی و بیماری دست به گریبان بود.
استوارت گذشته از اسکار چندین جایزه فرهنگی نیز دریافت کرده است شاید بتوان گفت او ‌یکی از آخرین بازماندگان غول‌های سینما بود و در هر فیلمی ‌که بازی می‌کرد مردم برای دیدنش هجوم می‌بردند. آخرین نقشی که جیمز استوارت در آن به ایفای نقش پرداخت به سال ۱۹۹۱ و در فیلم “تعقیب آمریکایی” برمی‌گردد. جیمز استوارت در ژوئن ۱۹۹۷ در سن ۸۹ سالگی در بورلی هیلز در گذشت.
همفری بوگارت
تاریخ تولد: ۲۳ ژانویه ۱۸۹۹
محل تولد: نیویورک
تاریخ فوت: ۱۹۵۷ به علت سرطان مری
سن در زمان فوت: ۵۸ سال
شغل: بازیگر
همفری دی فارست بوگارت متولد نیویورک, بعد از پایان جنگ جهانی اول به نیروی دریایی آمریکا پیوست و بعد از جنگ به کار در مشاغل پشت صحنه پرداخت. در تئاتر نقشهایی را ایفا کرد. آنگاه به سینما راه‌یافت و در فیلمهای حادثه ای نقشهایی را ایفا کرد.
فیلمهایی مثل:‌ یک شیطان با زنان (۱۹۳۰) اثر اروینگ کامینگر , زنان تمام ملل (۱۹۳۱) اثر رائول والش.
بوگارت در ۱۹۳۹ به ایفای نقش در قالب گنگسترها پرداخت که می‌توان به “فرشتگان آلوده صورت” (۱۹۳۸) اثر مایکل کورتیز و “دهه بیست پر جنب و جو “ ساخته رالول والش اشاره کرد. که این نقشها به بوگارت شکل و شمایلی نمادین در عالم سینما داد. 

بوگارت پس از ایفای نقش در ژانرها ملودرام و حادثه ای و جنایی, با بازی در فیلمهای “‌های سی‌یرا” (۱۹۴۱ اثر والش) و “شاهین مالت” (۱۹۴۱ ساخته جان هیوستون) با تواناییهای خود پرده سینماها را تسخیر کرد.
آنچنان که در شاهین مالت تجسم بخش انسان مدرن شد.
بوگارت با شروع جنگ دوم جهانی ایفاگر نقش آدمهایی شد که با انزوای خود ضامن ازادی دیگران می‌شود.
مثل فیلمهای “در تمام طول شب” ساخته شده به سال ۱۹۴۳ و “کازابلانکا” اثر به‌یاد ماندنی مایکل کورتیز که در سال ۱۹۴۳ ساخته شد و همین طور “داشتن و نداشتن” ساخته هوارد ‌هاکز در سال ۱۹۴۳
وجود بوگی در این فیلمها به مثابه انسانی با اصول اخلاقی و‌هاله ای رومانتیک و توام با شک و بدبینی و بی طرفی دیده می‌شد.

بوگارت با بازی در فیلمهای خواب بزرگ (۱۹۴۶ ساخته ‌هاکز) –کی لارگو و گنجهای سیه را مادره (۱۹۴۸ اثر جان هیوستون) به گونه متفاوت تری با نقشهای خود برخورد می‌کند که توام با تصاویری هنرمندانه و بکر و غنا‌یافته از خویشتن خود است.
و در فیلمهای: توکیو جو (۱۹۴۹ اثر استیوارت ‌هایسلر) – شیروکو (۱۹۵۱ ساخته کرتیس برنهارت) – به هر دری بزن (۱۹۴۹ اثر نیکلاس ری) – و مجری قانون (۱۹۵۱ ساخته بریتاین وینداست) شخصیت درونی خود را با نوعی اخلاق درونی ارائه می‌دهد.
بوگارت در فیلمهای دهه ۵۰ مثل: در مکانی خلوت (۱۹۵۰ اثر نیکلاس ری) – ملکه افریقا ظ ۱۹۵۲ ساخته هیوستن) – شورش در کشتی کین ( ۱۹۵۴ اثر ادوارد دیمیتریک) و سابرینا ( ۱۹۵۴اثر بیلی وایلدر) شخصیتهای متنوعی را ارائه می‌دهد. شخصیتهایی ارام که هم در تضاد با نقشهای قبلی اوست و هم خاستگاه منطقی او برای جاودانه شدن در سینما.
بوگارت شاهین سینماست و به طرز زنده و فعالی, سایه بالهای گشوده اش در عالم سینما هنوز هم‌یاد آور حیران کردن تماشاچی نسبت به خود است و تا سینما هست به او خیره می‌مانند و با او سینما را جذاب و دوست داشتنی می‌یابند.فیلم نگاری: 

همفری بوگارت

برادوی این گونه است (۱۹۳۰) –‌یک شیطان با زنان ( ۱۹۳۰) – زنان تمام ملل ( ۱۹۳۱) – جنگل اسفالت ( ۱۹۳۶) – بن بست ( ۱۹۳۷) – فرشتگان آلوده صورت ( ۱۹۳۸) – دهه ۲۰ پرجنب و جوش ( ۱۹۳۹) – شاهین مالت ( ۱۹۴۱ ) – در تمام طول شب ( ۱۹۴۳) – کازابلانکا (۱۹۴۳) – داشتن و نداشتن ( ۱۹۴۳) – خواب بزرگ ( ۱۹۴۶) –گذرگاه تاریک ( ۱۹۴۷) – کی لارگو ( ۱۹۴۸) – گنجهای سیه را مادره ( ۱۹۴۸) – به هر دری بزن ( ۱۹۴۹) – توکیو جو ( ۱۹۴۹) – در مکانی خلوت ( ۱۹۵۰) –شیروکو ( ۱۹۵۱) – سابرینا ( ۱۹۵۴) – کنتس پابرهنه ( ۱۹۵۴)
بوگارت، تقریبا مثل “مریلین مونرو” و “جیمز دین” حالت تقدس پیدا کرده. شخصیت سینمایی او آدمی ‌بود خشن، محکم و باصلابت. از آن قبیل آدم‌هایی که وقتی اوضاع خراب است، پیدایشان می‌شود، ولی در اوضاع و احوال مساعد هم آماده اند که کارها را شرافتمندانه سر و صورت بدهند. با این خصوصیات طبعا وی طبیعی ترین انتخاب برای نقش فیلیپ مارلو در “خواب بزرگ” و نقش سام اسپید در “شاهین مالت” بود. نقش او در “کازابلانکا”‌ یعنی “ریک” نیز همین شخصیت را نشان می‌داد: آدمی ‌سخت و خشن، بدبین و عمل گرا.
تیپ بوگارت مطلوب و محبوب اغلب اشخاصی است که به طور حرفه ای‌یا آماتور نقش اشخاصی مشهور را بازی می‌کنند، با آن بارانی معروف نسبتا کهنه و سیگاری لای دندان.
بوگارت چهار بار ازدواج کرد و ازاین میان ازدواج آخری با “لورن باکال” ((Lauren Bacall که با او “داشتن و نداشتن”، “خواب بزرگ” و “کی لارگو” را بازی کرد، از همه خوش عاقبت تر بود. این دوران خوش مشترک با باکال مقارن بود با موفقیت‌های دیگر سینمایی او از جمله بردن اسکار به خاطر بازی در “قایق آفریکن کوئین”.
اما سرطان در ۱۹۵۷ رشته عمر او را کوتاه کرد که شاید سیگار و مشروب در آن نقش موثری داشته باشد.

عکس

گری کوپر
فرانک جیمز کوپر (گری کوپر)  ۷ می‌سال ۱۹۰۱ در هلنای ایالت مونتانا  آمریکا بدنیا آمد.
پدرش‌یک مزرعه دار متمول بود بنا بر این تحصیلات ابتداییش را در‌یک مدرسه مشهور در انگلستان به اتمام رساند.
سپس در‌یک کالج در مونتانا به تحصیلاتش ادامه داد پس از اتمام درسش در‌یک روزنامه بعنوان کاریکاتوریست مشغول بکار شد در آنجا به تشویق‌یکی از دوستانش پا به عرصه سینما گذاشت.
بین سالهای ۱۹۲۵ و۱۹۲۶ در چندین نقش کوتاه و کم اهمیت بازی کرد ولی در سال ۱۹۲۶ در فیلم (پیروزی باربارا ورث) بازی کرد که فروش خوبی داشت و باعث شهرت گری شد.
گری با  “کلارا بو- لوپه ولز-ایولین برنت”‌ یک دوره عاشقانه را سپری کرد و در سال۱۹۳۳ با “ورونیکا بالف” ازدواج کرد.
در سال ۱۹۳۶ با فیلم “آقای دیدز به شهر می‌رود” نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
در سال ۱۹۴۱ با فیلم “گروهبان ‌یورک” موفق به دریافت جایزه اسکار گردید.
در سال ۱۹۴۲ با فیلم “غرور‌ یانکیها” بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد.
در سال۱۹۴۳ با فیلم “زنگها برای که بصدا در می‌آید” برای بار سوم نامزد دریافت اسکار شد.
در سال ۱۹۵۲ با فیلم “ماجرای نیمروز” صاحب دومین اسکار زندگیش شد.
در سال ۱۹۶۰ جایزه افتخاری اسکار را دریافت کرد.
و بالاخره در ۱۳ می‌۱۹۶۱ در گذشت.

گری کوپر

پل نیومن
پل نیومن متولد ۲۶ ژوئیه ۱۹۲۵ اوهایو آمریکا
مرگ به دلیل سرطان ریه در سن ۸۳ سالگی
نیومن با نام کامل پل لئوناردو نیومن در تاریخ ۲۶ ژانویه در ۱۹۱۵ کلیولند اوهایو متولد گردید. خانواده اش مرفه بودند و پدرش تاجری موفق در زمینه فروش لوازم ورزشی بود. در دوران کودکی کمتر کسی از اعضا خانواده گمان می‌کرد که که پل در آینده به بزرگترین بازیگر سینما در عصر خود مبدل شود. مادرش معتقد بود که پل چهره مناسب و فیزیک دوست داشتنی ای دارد و ممکن است بتواند به عنوان مدل در آینده کاری پیدا کند. اما پدرش معتقد بود که پل می‌بایست تجارت خانوادگی را ادامه دهد. پدرش ریشه ای آلمانی -‌یهودی داشت و مادرش‌یک ایرلندی کاتولیک بود. پل در دوران کودکی به فوتبال آمریکایی علاقه مند شد و مطمئن بود که در آینده‌یکی از قهرمانان مطرح و موفق این رشته خواهد شد. پل در دوران کودکی اش گفته است که پدرش مردی مهربان و خوش اخلاق بود که که به محض این که هر‌یک از پسرهایش دوران نوجوانی را سپری کردند به سن مناسبی برای اداره‌ یک مغازه می‌رسیدند،آن‌ها را در‌یکی از فروشگاههای خانوادگی فروش لوازم ورزشی به کار مشغول می‌کرد. اما پل آرزوهای بزرگتری در سر می‌پروراند و کار در‌یک فروشگاه را نمی‌توانست برایش وسوسه کننده باشد.
البته او نمی‌خواست به رغم میل پدرش رفتار کند، به همین خاطر هنگامی‌که پدرش از او خواست که در دانشکده به رشته اقتصاد بپردازد، پذیرفت. اما اگر چه در این رشته با جدیت به مطالعه پرداخت و به نظر دانشجوی موفقی می‌آمد ولی نتیجه امتحانات رضایت بخش نبود و خیلی زود همه فهمیدند که او به درد این رشته نمی‌خورد. البته علت عدم موفقیت پل در رشته اقتصاد علاقه اش به فوتبال آمریکایی بود. او تقریبا تمام ساعات را به تمرین این ورزش می‌پرداخت و روز به روز به علاقه اش نسبت به این ورزش اضافه گردید. با آغاز جنگ جهانی پل دانشکده را رها کرد و به نیروی دریایی پیوست و به عنوان بی سیم چی ناوگان دریایی به خدمت پرداخت. اما در سال ۱۹۴۶ و با پابان جنگ نیومن در کالج کانیون ثبت نام کرد و بر حسب عادت همیشگی به عضویت تیم فوتبال کالج در آمد. پل و دوستانش تیمی‌تشکیل دادند و برای انجام مسابقه با دیگر تیم‌های فوتبال آماده شدند. اما‌یک شب گویا مقدر بود که مسیر زندگی نیومن تغییر کند او و دوستانش بعد از بازی با‌یک تیم دیگر و هنگامی‌که آن شب جشن گرفته بودند با اعضا تیم مقابل درگیر شدند و کار به زد و خورد شدیدی کشید.حاصل کار به زندان افتادن همگی آنها و در پی اخراج شدن شان از تیم فوتبال کالج بود. نیومن پس از حادثه دست از فوتبال کشید و به مسیر تازه ای پا گذاشت. بعد از فارغ التحصیلی از کالج پل نیومن به مدرسه درام بیل رفت و‌یک سال در آنجا به فراگیری بازیگری پرداخت. او سپس به نیویورک رفت به آکتورز استودیو پیوست. پل تحت تعلیم استراسبرگ تئورسین بزرگ سینما قرار گرفت. استراسبرگ معتقد بود که نیومن استعداد بازیگری شگرفی دارد و می‌تواند به بازیگری هم اندازه مارلو براندو مبدل شود. اما بنا به نظر استراسبرگ متاسفانه پل نیومن بیش از حد زیبا بود و همین موضوع باعث می‌شد که بیش از آن که از استعدادش استفاده کند، دیگران را محسور و مجذوب زیبایی ظاهریش کند. پل برای اولین بار در سال

پل نیومن

۱۹۵۳ در‌یک نمایش به نام پیک نیک در برادوی ظاهر شد و بعد از این نمایش بود که با کمپانی برادران وارنر قرارداد‌ی امضا کرد و اولین بار با فیلم جام نقره ای در سال ۱۹۵۴ وارد عالم هنر هفتم شد. پل نیومن آنقدر از نقش خود در این فیلم بدش آمد که به مجله ورایتی نوشت و از بینندگان با خاطر بازی بدش عذرخواهی کرد. فیلم بعدی اش کسی آن بالا مرا دوست دارد (۱۹۵۶) فیلم راضی کننده ای بود. او در این فیلم نقش بوکسوری به نام راکی گرازیانو را ایفا کرد و بازی اش با نقدهای مثبتی از جانب منتقدان روبه رو گردید.‌هالیوودی‌ها به این جوان چشم دوخته بودند و او را جایگزین خوبی برای مارلون براندو می‌دانستند که دیگر حاضر نبودند در هر فیلمی‌بازی کند و ضد سیستم‌هالیوود عمل می‌کرد. در آن سالها براندو شاخص ترین چهره بازیگری آمریکا و حتی جهان بود اما اصول حرفه ای خود را داشت و حاضر نبود در هر فیلمی‌بازی کند به همین خاطر تهیه کنندگان به دنبال چهره ای شبیه او بودند تا بتوانند جایگزین براندویش کنند. به ویژه بعد از مرگ جیمز دین در سنین جوانی خلاء چهره‌های جذاب در ‌هالیوود به شدت احساس می‌شد دهه شصت‌یکه تازی نیومن بود بعد از بازی در فیلم‌هایی همچون جایزه (۱۹۶۳)‌ هاد (۱۹۶۳) لوک خوش شانس (۱۹۶۷) و مهم تر از همه پوچ کاسیدی و سانداس کید (۱۹۶۹) این دهه را مبدل به دوران افسانه ای نیومن کرد. او همچنین تهه کنندگی و کارگردانی چندین فیلم سینمایی را نیز بر عهده داشته است که از آن جمله می‌توان به فیلم راشل راشل (۱۹۶۸) اشاره کرد که در آن از همسرش جوآن وود وارد در نقش اول بهره برد. از دیگر فیلم‌های او می‌توان به تاثیر اشعه گاما بر روی گلهای کاملیا اشاره کرد. فیلم راشل راشل نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نیز گردید. پل نیومن در دهه‌ی هشتاد و نود بسیار کم کارشد و مهمترین فیلم او در دهه هشتاد فیلم رنگ پول بود که در کنار تام کروز بزگشتی با شکوه به پرده نقره ای تجربه کرد.
در سال ۱۹۹۹ نیز فیلم پیامی ‌در بطری ساخته کوین کاستنرلز او به نمایش در آمد که چندام موفق نبود. پل نیومن هم اکنون به همراه همسرش دروست کانتیکات زندگی می‌کند و شرکت تولید کننده مواد غدایی اش را اداره می‌کند که بیش از ۱۰۰ میلیون دلار در سال در آمد دارد نام این شرکت New manl می‌باشد.
تنها فرزند پسر او در سال ۱۹۷۸ به علت استفاده بیش از حد مواد مخدر درگذشت. از همسر اول خودش دو دختر و‌یک پسر است که فوت کرد.و از همسر دوم خودش صاحب سه دختر به نام‌های ملیسا، نل و کلرا می‌باشد.
کلارک گیبل
تولد:فوریه ۱۹۰۱
مرگ: ۱۹۶۰ به دلیل سکته قلبی
ویلیام کلارک گیبل نخستین روز فوریه سال ١٩٠١ در «کادیز اوهایو» به دنیا آمد. پدر او «ویلیام هنری گیبل» ‌یک کارگر حفار چاه نفت و مادرش «آدلین هرشلمن»، ‌یک مهاجر آلمانی بود.
مادر «کلارک» هنگامی که او ۶ ماهه بود، وی را در کلیسای کاتولیک رم غسل تعمید داد و هنگامی که «کلارک» تنها ١٠ ماه سن داشت، در پی رشد شدید تومور مغزی از دنیا رفت. پس از مرگ مادر بر سر نحوه تربیت «کلارک» خردسال بین خانواده‌های والدینش، اختلاف نظر شدیدی به وجود آمد. هنگامی که «کلارک» پا به دوره نوجوانی گذاشت، زندگی خانوادگی اش در پی ورشکستگی پدر دچار تلاطم و سختی‌های بسیار شد. در پی آن وی ترک تحصیل کرد و در کارخانه لاستیک سازی شهر محل سکونتش، آکرن، مشغول کار شد. در این سال‌ها بود که «کلارک» نوجوان پس از دیدن نمایش «مرغ بهشت»، به بازیگری علاقه مند شد. در سن ٢١ سالگی «کلارک» مادرخوانده مهربان خود را نیز از دست داد و پس از پرسه زدن در شهرهای مختلف و کار کردن در کارخانه‌ها و نیز میدان‌های نفتی، سرانجام به سوی گروه‌های تئاتری کشیده شد. ازدواج با «لوراهوپ کروز» هم بازی، مربی و مدیر پرنفوذ کلارک پای او را به ‌هالیوود در حال شکوفایی دهه ١٩٢٠ کشاند. اولین فیلم‌های «کلارک گیبل» صامت بود. در ابتدا مدیران استودیوهای‌ هالیوود نظر مثبتی درباره این بازیگر سبزه رو و گستاخ نداشتند. غافل از آن که همین ویژگی‌ها به علاوه صدای بم و چهره مردانه «کلارک گیبل» به شدت مورد اقبال تماشاگران قرار می گیرد. «مترو گلدوین مایر» استودیوی معتبر ‌هالیوود که «کلارک» را در استخدام داشت، به تدریج و ناباورانه متوجه تاثیرگذاری وی بر تماشاگران سینما شد. اگرچه مدیران استودیو، باز هم خطر میدان دادن به این جوان گستاخ ولی دوست داشتنی را نپذیرفتند. سال ١٩٣١ «گیبل» برای آزمودن بخت خویش، روانه استودیوی برادران وارنر شد. «داریل زانوک» مدیر اجرایی استودیو، پس از تست اولیه «کلارک»، در حاشیه فرم استخدامی وی نوشت: «گوش‌های او بیش از حد بزرگ است و در واقع به‌یک میمون تنومند شباهت دارد.» به این ترتیب برادران وارنر‌یکی از ارزشمندترین جواهرات ‌هالیوود را از دست داد، زیرا گیبل نزد «مترو گلدوین مایر» و مدیر جدید و آینده نگر آن «ایرونیگ» بازگشت. تنها ظرف ٢ سال «کلارک گیبل» به‌یکی از درخشان ترین چهره‌ها ی‌هالیوود مبدل شد و ازدواج دومش با «گرتا گاربو» او را در حد‌یک ستاره سرشناس مطرح کرد.
«گیبل» برای جاودانه شدن نیاز به برداشتن‌یک گام دیگر و شاید مهم ترین گام زندگی اش داشت. این امکان سال ١٩٣٩ برای او فراهم شد زمانی که «دیوید سلزنیک» بی پروا تصمیم گرفت تا شاهکار عظیم «مارگرت میچل» را به تصویر بکشد. به این ترتیب تولید «بربادرفته» با شکوه ترین فیلم تاریخ سینما آغاز شد.
عکس
براساس نتایج نظرسنجی‌ها،  «کلارک گیبل» بهترین فرد برای ایفای نقش «رت باتلر» گستاخ و جذاب بود. «مارگرت میچل» خالق «بربادرفته» نیز گیبل را خود «رت باتلر» می دانست. اما «متروگلدوین مایر» با آگاهی از حساسیت عمومی در این باره، شرایط سختی را برای قرض دادن ستاره خود به «سلزنیک» مطرح کرد. از این رو «سلزنیک» بر آن شد تا از «گری کوپر» برای ایفای نقش «رت باتلر» بهره بگیرد. «سلزنیک» بعدها در این باره گفت: «هم «گیبل» و هم «کوپر» از چهره‌های شاخص زمان خود بودند. «کلارک» بسیار خوش لباس بود و هیبتی مردانه داشت و «گری» نماد‌یک آمریکایی واقعی بود.»
«گری کوپر»
این پیشنهاد را رد کرد و در نهایت «سلزنیک» مجبور شد تا در مقابل ۵/١ میلیون دلار و نیمی از درآمد خالص فیلم «کلارک گیبل» را از متروگلدوین مایر قرض بگیرد. چنین توافقی برسر‌یک بازیگر در کل تاریخ سینما بی سابقه است.
از قول «گری کوپر» درباره دلیل رد کردن پیشنهاد «سلزنیک» چنین نقل شده است: « «بربادرفته» بزرگ ترین شکست تاریخ ‌هالیوود خواهد بود. خوشحالم از این که به جای من، دماغ کلارک گیبل به خاک مالیده خواهد شد.»
فیلم «بربادرفته» با تمام مشکلات و موانع پیش روی خود ساخته شد و به خلاف پیش بینی «گری کوپر» نه تنها بزرگ ترین شکست تاریخ‌ هالیوود نبود، بلکه به پرفروش ترین و محبوب ترین فیلم تاریخ سینما مبدل شد. با این وصف نه تنها بینی «کلارک گیبل» -آن طور که «گری کوپر» انتظار داشت- به خاک مالیده نشد، بلکه شگفتی آفرید. «گیبل» دهه ١٩۵٠ در مصاحبه ای گفت: «هر گاه تصور می شود دوره افول من فرارسیده است، پخش مجدد فیلم «بربادرفته» مرا به لحاظ حرفه ای دوباره زنده می کند.» سال ١٩۴٢ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم «کلارک گیبل»، پس از مرگ همسر محبوبش «کارول لومبارد» به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست.
«گیبل» در سال‌های پایانی زندگی اش بسیار چاق شده بود. هنگام ساخت فیلم «بربادرفته»، گیبل ٨۶ کیلوگرم وزن داشت و با توجه به قد ١٨۵ سانتی متری خود از اندام بسیار متناسبی برخوردار بود. حال آن که در سال‌های پایانی وزن او به ١٠۴ کیلوگرم رسیده بود. وی برای حضور در آخرین فیلمش -ناجورها- ١۶ کیلوگرم از وزن بدنش را کم کرد. استفاده مفرط از قرص‌های لاغری و استعمال شدید دخانیات (گیبل به مدت ٣٠ سال به طور متوسط روزانه ٣ پاکت سیگار می کشید) سلطان ‌هالیوود را تسلیم مرگ کرد. چهار ماه پس از مرگ وی، تنها پسرش «جان کلارک گیبل» به دنیا آمد.
” پس از ازدواج با «کارول لومبارد»، کلارک گیبل به معنای واقعی خوشبختی را در زندگی مشترک تجربه کرد. مرگ ناگهانی «کارول لومبارد» در پی‌یک سانحه هوایی و در‌یک هواپیمای نظامی، کمر گیبل را شکست. به گفته‌یکی از دوستانش، کلارک هیچ گاه پس از مرگ «کارول لومبارد» احساس خوشبختی نکرد و در واقع شعله قلبش برای همیشه خاموش شد. جسد سلطان ‌هالیوود به وصیت وی در کنار «لومبارد» دفن شد.
” پس از اعلام خبر فوت گیبل، نیویورک تایمز نوشت: «سلطان‌هالیوود مرد. او همتایی نداشت و نخواهد داشت. لقب سلطان ‌هالیوود نیز همراه او دفن شد…»

 

351 views بار ۲۰ام اردیبهشت ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |funtezi.com

 

 

اول:پدرم به نظرم
روح پاکی در این جهان دارد. او واقعا خالصانه به من کمک کرد. آن هم در آن
شرایط بحرانی میان نوجوانی و جوانی که من حتی با او حرف هم نمی زدم. الان
می فهمم آدم ۱۹ ، ۲۰ ساله اصلا آدم بزرگی نیست و اصلا آدم هیچ وقت بزرگ نمی
شود؛ آدم همیشه بچه است. روزی که بارهایم را بسته بودم تا برای همیشه به
تهران بیایم، موقعی که می خواستم بروم راه آهن، پدرم گفت: «من هنوز باهات
صحبت نکردم.» گفت: «چند تا نصیحت برایت دارم.» نشستم، فضای خیلی آرامی بین
ما حاکم شد. گفت: «شب به شب جوراب هایت را بشور، هیچ وقت لباس هایت بو نده،
همیشه تمیز باش.» گفت: «مردم توی شکمت را نمی بینند اما لباسهایت همیشه
جلوی چشم هستند.» گفت که هیچ وقت خانه مردم نرو، مزاحمشان نشو، نگذار کسی
سرت منت بگذارد، آبروی من را نبر و خلاصه آن قدر از این دست حرف ها زد که
من غرق جادو شدم.

دوم:هیچ وقت یادم نمی رود گفت:
“صبر کن می رسانمت.” با این که خیلی کار داشت، گرفتار بود و لحظه لحظه
زندگی اش برایش مهم بود، حاضر شد تمام غرولندها را به جان بخرد. درست مثل
همیشه که با تمام وجودش زحمت می کشید. مرا برد توی راه آهن و اجازه گرفت تا
بارهایم را تا دم قطار برایم بیاورد. آمد و روبوسی کرد و گفت: “موفق
باشی.” رفتم توی قطار و سر جایم نشستم و غرق رویاهای رسیدن به پایتخت، مطرح
شدن و بردن اسکار شدم. آن قدر خیالم سبک پرواز می کرد و مطمئن بودم به همه
چیز می رسم که فراموشم شد قطار دارد حرکت می کند. سرم را به طرف پنجره
گرداندم، دیدم یک عده دارند برای مسافرانشان دست تکان می دهند. یک لحظه
یادم افتاد که هنوز از پدرم خداحافظی نکردم.

سوم:یادم
رفته بود مثل دوران کودکی که بابا، من و مامان را داخل قطار می فرستاد و
می ایستاد تا برایمان دست تکان دهد و با ما بای بای می کرد با او خداحافظی
کنم. حالا من ۲۰ ساله فراموش کرده بودم پدرم آنجا ایستاده و من باهاش بای
بای نکرده ام. آمدم جلوی پنجره دیدم دور ایستاده و دارد از بین پنجره ها
دنبال من می گردد. دو تا سالن را دویدم تا به جایی که ایستاده بود رسیدم.
چشمهایش را می چرخاند تا بچه اش را پیدا کند. با مشت کوبیدم روی شیشه. من
را ندید. مشت دوم را محکم تر کوبیدم. بالاخره دید. با زبان اشاره گفتم که
شما دیگر بروید واقعا زحمت کشیدید من را رساندید. دست تکان داد و همان
زمان، جهان برای من اسلوموشن شد.

چهارم: آن موقع
بود که دیدم چه قدر پدرم شکسته شده. اولین بار بود که دیدم بابای من دیگر
قهرمان یا پهلوان نیست. آن وقت بود که دیدم مثل دیگران ضعیف و خسته است.
خسته از این که تمام مدت همه بار زندگی روی دوشش بود. یاد فیلم «هفت دلاور»
افتادم که” چارلز برانسون”، بچه های کوچکی که از دست پدر و مادرشان می
نالیدند را زد و گفت: «دیگر هیچ وقت این حرف ها را نزنید. بار بزرگ، روی
دوش پدر و مادرهای شماست. دیگر به آن ها نگویید ترسو! آن ها از ما خیلی
شجاع ترند.»

پنجم: از هم جدا شدیم و هرکس به افق
خودش رفت و دور شد. من که تا آن زمان با پدرم قهر بودم برای همیشه با او
آشتی کردم. برگشتم به سمت شیشه های این طرف و چشمم افتاد به حرم امام رضا
(ع)، باهاش حرف زدم و خانواده ام را سپردم به او. آن قدر گریه کردم که چند
خانم با تعجب پرسیدند: «مگر چه شده که این قدر گریه می کنی؟» و من واقعا
نمی دانستم چرا؟ بعدها شنیدم پدرم هم همان موقع زده زیر گریه! هیچ وقت اشک
پدرم را ندیده بودم. باز هم ندیدم و فقط شنیدم. بعد انگار پیرمردی ازش می
پرسد: «چرا گریه می کنی؟» می گوید: «هیچی! فقط بچه ام را فرستاده ام تهران
برود دانشگاه و درس بخواند.» با تعجب پرسیده:« این که گریه ندارد! خیلی هم
خوب است. من فکر کردم فرستادیش سربازی.» برای همین است که می گویم دانشجو
احترام دارد؛ برای این که پدران‌شان نان‌شان را توی خون‌شان می زنند تا
فرزندان‌شان مملکت را بسازند.

ششم:به همه
خواسته هایم نرسیدم.اگر نرسیدم به وقتش به آن ها می رسم و اگر هرگز نرسیدم
حتما صلاح نبوده. همه چیز آهسته و به وقت خودش اتفاق می افتد. شاید خداوند
این رشد را اندازه جنبه من در نظر گرفته و همین کافی ست. به خدا بعضی وقت
ها صدایی به من می گوید که دروغ می گویم و من همیشه دلم می خواسته که همین
باشم. باز گاهی اوقات همان صدا می گوید :”نه می خواهم فلان کار را بکنم یا
در فلان جا درس بخوانم.” هر روز یک صدا یک چیز جدیدی به من می گوید. این
قدر در تعارض ذهنم هستم که نهایت ندارد. گاهی اوقات غصه می خورم و از خودم
بلند بلند می پرسم که آیا انگیزه ات را برای بازیگری از دست داده ای؟ و آیا
فکر نمی کنی اگر این اتفاق بیفتد یک نوع ناسپاسی به خداست؟ همین جوری
بازیگری نمی کنم، با دل و جانم بازی می کنم، با تمام وجودم بازی می کنم، به
شکل زمینی و تکنیکی به بازیگری ام نگاه نمی کنم، به شکل یک تمرین مقدس به
آن نگاه می کنم.

هفتم: وقتی در مشهد بودم زندگی
سختی داشتم و خانواده خیلی تحت فشار بودند. اما همه این سختیها را پدرم به
جان خریده بود. پدرم بر عکس من ذهن بسیار قوی ای دارد. کار من شبانه روز و
وقت و بی وقت رفتن به زیارت امام رضا(ع) بود.هیچ سرگرمی خاصی نداشتم. آن
زمان تازه گواهینامه گرفته بودم و پدرم ژیان کهنه اش را به من داده بود. به
همراه دوستانم هادی و محسن طالبی، محمد علوی، علی همایونی و محمد جلالی هر
شب حرم می رفتیم، گاهی با حال خوب و گاهی با حال بد. من همه چیزهای زندگی
ام را از آن فضا مطالبه کردم و اصلاً چیزی نمانده که نخواسته باشم.

هشتم: این
اتفاق شخصی ست. می رفتم و می نشستم یک گوشه و ساعت ها به گنبد طلا خیره می
شدم، سر مزار حاج آقا نخودکی یا شیخ بهایی قرآن می خواندم. دلم می خواست
کسی پیدا شود و راهم بیندازد. توی دلم شور و شوق به وجود آورد اما آن روزها
اوضاع زندگی ام خیلی بد بود. با پدر و مادرم قهر بودم.

نهم:دلم
می خواست ابراز عشق کنم اما نمی توانستم. هیچ وقت اعتماد به نفس انجام
کاری را نداشتم. حرف هایم باعث می شد مدام با خودم فکر کنم عجب آدم بد و
زشتی ام. من حق عاشق شدن را ندارم. هیچ دختری از من خوشش نمی آید. چرا؟ چون
شهرستانی ام، لباس های خوبی تنم نمی کنم و هزار تا چیز دیگر. تمام عناوین
پست و زشت دنیا را به خودم نسبت می دادم. مادرم نمی دانست چه بدی بزرگی در
حقم کرده بود. تنهایی رفتم امتحان گواهی نامه رانندگی دادم.

دهم:یادم
می آید بین پنج تا گروه پنج نفره تنها کسی که قبول شد من بودم. بعدش صاحب
ژیان شدم و هر روز بچه های دبیرستان را می بردم گردش و تفریح. من، آرشیا،
امیر فیروز، کاوه باقری و خیلی های دیگر چه خاطره هایی با آن ژیان داشتیم.
همان سال برای کنکور درس خواندم. قبلش رفتم زیارت و با خودم عهد کردم درس
بخوانم، دانشگاه قبول شوم، هنرپیشه شوم و به همه آرزوهایم برسم. آن موقع
خیلی بچه بودم. فقط ۱۹ سال داشتم که برای کنکور دانشگاه آزاد آمدم تهران.
روز قبل از کنکور که داشتم راه می افتادم صدای افشین؛ پسر خاله ام را شنیدم
که دنبال ماشین می دوید و می گفت: «حامد! تمام مدارک و مدادرنگی هایت را
جا گذاشتی.» داشتم می رفتم امتحان بدهم اما حتی شناسنامه ام را هم جا
گذاشته بودم. برگشتم و مدارکم را گرفتم. چند سال بعد افشین فوت کرد. می
توانست هنرمند بزرگی شود و الان پدر و مادرش از حضورش لذت ببرند. واقعا حیف
شد.

یازدهم:قبل از این که برای کنکور به تهران
بیایم، پدر بزرگ و مادر بزرگم به همراه چند نفر از اعضای فامیل، آمدند تا
من و مادرم را با هم آشتی دهند. یادم می آید مادر و مادربزرگم در آشپزخانه
نشسته بودند. مادر بزرگم گفت: «مادرت را ببوس!» خیلی بی صدا زدم زیر گریه.
مادرم بلند شد، مرا بوسید و گفت:« تقصیر من بود. حرف زشتی زدم.» و واقعا هم
حرف زشتی بود. شاید اگر یک روز با چوب توی سر یکی بزنی، آن قدر بد نباشد
اما وقتی ضعف کسی را به رخش می کشی، برایش نهادینه می شود و توی وجودش می
رود، آن وقت دیگر حتی نمی تواند حرکت کند. آمدم تهران، کنکور دادم و
برگشتم. یک روز در خانه را که باز کردم، دیدم برادرم ایستاده و فریاد می
زند که «قبول شدی!» ، امروز می فهمم قبول شدن توی دانشگاه چه قدر جای
خوشحالی دارد. وقتی بچه ها دانشگاه قبول می شوند، فضایشان جدی می شود و
آکادمیک فکر می کنند. یکی از مهم ترین دوران زندگی آدم دوران دانشگاه است
چون تبدیل به ابر انسان می شود، می تواند فکر کند و درست انتخاب کند.بین ۶
هزار نفر، نفر نوزدهم شدم و شهرام حقیقت دوست از رشت نفر بیستم شد. ما خیلی
زود با هم دوست شدیم.من به خاطر دانشگاه به تهران آمدم. اگر نمی آمدم هیچ
وقت به اینجا نمی رسیدم. خوب شد به اینجا رسیدم و همه را مدیون کمک های
پدرم هستم.

281 views بار ۲۲ام فروردین ۱۳۹۰ admin بیوگرافی بازیگران , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

بیوگرافی شهاب حسینی

شهاب حسینی, شهاب حسینی و همسرش, بیوگرافی شهاب حسینی, زندگینامه شهاب حسینی, سایت شهاب حسینی, طرفداران شهاب حسینی, عکس های شهاب حسینی, همسر شهاب حسینی, هواداران شهاب حسینی

 

بیوگرافی شهاب حسینی

بیوگرافی شهاب حسینی

 

بیوگرافی شهاب حسینی :

متولد ۱۴ بهمن ۱۳۵۲ تهران
مدرک تحصیلی: دانشجوی انصرافی روانشناسی دانشگاه تهران.

ابتدا با گویندگی در رادیو آغاز کرد و سپس در تعدادی از برنامه های تلویزیون مجری بود.

در مجموعه تلویزیونی « پس از باران » در عرصه بازیگری هم خود را آزمود و در نهایت در سال ۱۳۷۹ در فیلم “رخساره” (امیر قویدل) به عنوان اولین فیلم سینمایی اش موفق ظاهر شد.

مجموعه “پلیس جوان” اوج هنرنمایی او در زمینه بازیگری است.

شهاب حسینی در سینما هم خوب ظاهر شده: بازی موفق اما در حاشیه (واکنش پنجم) و بازی فوق العاده اش در فیلم “شمعی در باد” (پوران درخشنده) و نقش آفرینی متفاوت او در فیلم “رستگاری در هشت و بیست دقیقه” که کاندید دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش دوم از جشنواره بیست و دوم و بیست و سوم فیلم فجر هم شد.

 

 

مجموعه آثار:

– رخساره (امیر قویدل، ۱۳۷۹)

– آدمکها (علی قوی تن، ۱۳۸۱)

– واکنش پنجم (تهمینه میلانی، ۱۳۸۱)

– این زن حرف نمی زند (احمد امینی، ۱۳۸۱)

– زهر عسل (ابراهیم شیبانی، ۱۳۸۱)

– شمعی در باد (پوران درخشنده، ۱۳۸۲)

– الهه زیگوران (رحمان رضایی، ۱۳۸۲)

– رستگاری در هشت و بیست دقیقه (سیروس الوند، ۱۳۸۳)

– گرداب (حسن هدایت، ۱۳۸۳)

– قتل آن لاین (مسعود آب پرور، ۱۳۸۴)

– پیشنهاد پنجاه میلیونی (مهدی صباغزاده، ۱۳۸۴)

– بچه های ابدی (پوران درخشنده، ۱۳۸۵)

– غیرمنتظره (محمدهادی کریمی، ۱۳۸۶)

– پرچم های قلعه کاوه (محمد نوری زاد، ۱۳۸۶)

– محیا (اکبر خواجویی، ۱۳۸۶)

مجموعه و برنامه های تلویزیونی:

اکسیژن (سری اول، مجری، ۱۳۷۷)

رنگ صبح (مجری، ۱۳۷۸)

برپا – برپا (مجری، ۱۳۷۸)

با شما (مجری، ۱۳۷۸)

آفتابگردان (مجری، ۱۳۷۸)

اکسیژن (سری دوم، مجری، ۱۳۷۸)

ویژه برنامه عید فطر (مجری، ۱۳۷۹)

پس از باران (مجموعه، سعید سلطانی، ۱۳۷۹)

همسفر (مجموعه تلویزیونی، در دو اپیزود، ۱۳۸۰)

پلیس جوان (مجموعه، سروس مقدم، ۱۳۸۰)

تب سرد (مجموعه، علیرضا افخمی، ۱۳۸۲)

جشنواره ها و جوایز:

– کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از جشنواره بیست و سوم فیلم فجر برای بازی در فیلم “رستگاری در هشت و بیست دقیقه” – ۱۳۸۳

– کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از جشنواره بیست و دوم فیلم فجر برای بازی در فیلم “شمعی در باد” – ۱۳۸۲

– کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از هشتمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم “شمعی در باد” – ۱۳۸۳

– کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از هفتمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم “واکنش پنجم” – ۱۳۸۲

کپی برداری با ذکر منبع آزاد است