آخرین مطالب سايت

مطالب محبوب

330 views بار ۷ام اردیبهشت ۱۳۹۱ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

مردی که نخستین اذان ایرانی را خواند

رحیم موذن‌زاده اردبیلی که ۵ اردیبهشت ۱۳۸۴ بعد از یک دوره طولانی بیماری در بیمارستان مدائن تهران درگذشت، ۵۰ سال قبل از آن اذان معروف خود را در استودیو یک رادیو ضبط کرده بود.

 

رحیم مؤذن‌زاده اردبیلی سال ۱۳۰۴ خورشیدی در اردبیل به دنیا آمد و در خانواده‌ای مذهبی و هنری رشد پیدا کرد.

اذان گفتن در خانواده او موروثی بود و سابقه‌اش به ۷۰ سال قبل از تولد او بازمی گشت. برای همین بود که حتی پیش از آنکه در ایران شناسنامه‌ای صادر شود، همه مردم پدر او را با عنوان مؤذن‌ می‌شناختنند و صدا می‌زدند.

جوان بود که پدرش در سال ۱۳۲۲ به رادیو دعوت شد تا در اوقات شرعی اذان بخواند و صدایش به صورت زنده پخش شود. شیخ عبدالکریم مؤذن‌زاده چند سال در رادیو اذان گفت و مدت‌ها برنامه سحری را به صورت زنده اجرا کرد.

بعد از آنکه پدر در سال ۱۳۲۹ سکته کرد، از او دعوت شد تا به رادیو برود و اذان بخواند. رحیم موذن‌زاده هم چند سال این کار را انجام داد تا اینکه تصمیم گرفت این آوای ملکوتی را ضیط و برای همیشه جاودان سازد.

سال ۱۳۳۴ به استودیو یک رادیو رفت و نخستین اذان ایرانی جهان را ضبط کرد؛ اذانی که در آواز بیات ترک و در گوشه روح الارواح خوانده شد.

از آن زمان با اینکه نام خانوادگی مؤذن بر خود داشت، با عنوان مؤذن‌زاده اردبیلی معروف شد که تا امروز نیز همه او را با این شهرت یاد می‌کنند.

رحیم مؤذن‌زاده اردبیلی هر زمان که در مقابل این پرسش قرار می‌گرفت که به چه دلیل برای خواندن اذان به سراغ دستگاه‌های موسیقی ایرانی رفته است، پاسخ می‌داد: «ما ایرانی هستیم و اذان ما باید برخاسته از فرهنگ خودمان باشد.»

318 views بار ۴ام بهمن ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

ارغوان رضایی (به فرانسوی: Aravane Rezaï) (زاده ۱۴ مارس ۱۹۸۷ در سنت اتین فرانسه) تنیس باز ایرانی‌تبار مقیم فرانسه و مشهور به «ملکه تنیس ایران» است. بالاترین رده او در رتبه‌بندی جهانی رده ۱۵ بوده‌است که در ۱۷ مه ۲۰۱۰ به‌دست آمد.

 

شناسنامه

نام: ارغوان
نام خانوادگی: رضایی
تاریخ تولد: ۱۴مارس ۱۹۸۷
محل تولد: سنت اتین
قد: ۱۶۳ سانتی‌متر
وزن: ۶۰ کیلوگرم
زمین تمرینی: Nice Lawn tenis club
مربی: ارسلان رضایی
مارک راکت: Babo Lat
حامی مالی: Beau Vais – Tille Air Port
سرگرمی: موسیقی و حل کردن جدول کلمات متقاطع
زبان: فارسی، انگلیسی، فرانسه
علاقه‌:::::::: ستاره‌شناسی و نجوم

زندگی شخصی

ارغوان در ۱۴ مارس ۱۹۸۷ در سنت اتین فرانسه به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو از ایرانیان مهاجرت کرده به فرانسه هستند. مادرش فیزیوتراپ بود و پدرش مربی تنیس. پس اصلا عجیب نبود که آن‌ها از هفت سالگی راکت تنیس به دست دخترشان بدهند. ارغوان وقتی می‌خواهد از روزهای سخت تمرین کودکی بگوید می‌خندد: «بعضی روزها گریه می‌کردم. برف و باران می‌بارید و گاهی وقت‌ها درجه هوا به زیر صفر هم می‌رسید اما باز هم پدر مجبورم می‌کرد تمرین کنم.» ارسلان رضایی اولین و آخرین مربی او در تنیس است. پدری که ده سال تمام دخترش را تمرین داد تا بالاخره ارغوان به مسابقات گرانداسلم راه پیدا کند.
پدر ارغوان اصلان رضایی که خودش مکانیک اتومبیل بود نقش مربی ایشان را دارد. تنیس را در سن ۸ سالگی آغاز کرد . مادر او نوشینه که ‫تن درمان کار است همیشه همراه ایشان سفر می‌کند. ارغوان دارای یک برادر و یک خواهر است. او به سه زبان فارسی، انگلیسی و فرانسوی مسلط است و غذای مورد علاقه او کباب است. خودش می‌گوید که اگر تنیس بازی نمی‌کرد، دنبال تحصیلات ‫فیزیک نجومی می‌بود، که حتما بعد از اتمام تنیس حرفه ای آن کار را خواهد کرد.
در تمام این سال‌ها ارغوان هیچ حامی مالی‌ای نداشت و پدرش تمام هزینه‌های زمین بازی، بلیت‌های مسافرت و اقامت در هتل‌ها را پرداخت می‌کرد. ارغوان می‌گوید: «دوران سختی بود. مجبور بودم لباس‌هایی بپوشم که مارک نداشته باشد. روی مارک کفش‌هایم را چسب می‌زدم تا مفت و مجانی برندی را تبلیغ نکنم.»
او حتی پول نداشت که کفش استاندارد تنیس روی چمن را بخرد. اما با این وضع باز هم ارغوان به مسابقات اوپن فرانسه راه پیدا کرد و در زمینی مسابقه داد که آندره آغاسی اسطوره دوران کودکی‌اش در آن تنیس بازی کرده بود.
او موفقیت‌اش را حاصل یک کار تیمی می‌داند. تیمی که در آن پدرش ارسلان مربی، مادرش نوشین فیزیوتراپ، برادرش انوشیروان رقیب تمرینی، خواهر کوچک‌ترش تماشاگر و خودش بازیکن آن است.

تاریخچه تنیس حرفه ای

اگرچه او بیشتر به عنوان یک تنیس‌باز فرانسوی بازی می‌کند اما دو بار (در سال‌های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۵) به عنوان بازیکن تیم تنیس زنان ایران، در مسابقات اسلامی زنان مدال طلا کسب کرده‌است و خود را ایرانی می‌داند.

رضایی در رقابت‌های آزاد مادرید در می‌۲۰۱۰ توانست به مقام قهرمانی برسد، او در این رقابت‌ها به ترتیب بر جاستین هنن از بلژیک، زاکو پالووا از جمهوری چک، آندریا پتکوویچ، یلنا یانکوویچ از صربستان و لوسی سافارووا از جمهوری چک غلبه کرد تا پا به دیدار نهایی بگذار و در دیدار نهایی بر ونوس ویلیامز تنیس باز آمریکایی و قهرمان تنیس دونفره ویمبلدون، تنیس آزاد استرالیا و تنیس آزاد آمریکا و برنده ۳ مدال طلای المپیک و نفر شماره دو تنیس زنان غلبه کرد تا عنوان فهرمانی را به دست آورد.رضایی پس از این مسابقات در آخرین رتبه بندی تنیس بازان جهان با پنج پله صعود در رده ۱۶ ایستاد.با این وجود او از ماه می سال ۲۰۱۰ در هیچ یک از گرنداسلم‌ها به جمع هشت نفر برتر، راه پیدا نکرده‌است.

رضایی در مسابقات سال ۲۰۰۷ استانبول به مقام دوم رسید. او با غلبه بر تنیس‌بازان سرشناسی چون ماریا شاراپوا و ونوس ویلیامز پدیده این مسابقات لقب گرفت اما در دیدار پایانی این مسابقات به دلیل آسیب دیدگی از ادامه دادن مسابقه خودداری کرد.

ارغوان رضایی، در آخرین حضورش در میدان در مسابقات تنیس آزاد اوکلند در دور دوم مقابل ژنگ جی، قهرمان مسابقات شکست خورد و با ۵ پله سقوط در جایگاه صد و بیستم برترین‌های تنیس بانوان جهان ایستاد.

ارغوان پس از «سانیا میرزا»ی هندی، دومین زن مسلمان است که به مسابقات گرانداسلم راه یافته. او از یک پدر و مادر مسلمان متولد شده و در مسابقات، لباس‌‌‌های تیره و پوشیده، می‌پوشد. به خاطر همین لباس‌های پوشیده هم بود که حامی مالی‌ای برای حمایت از او پا پیش نمی‌گذاشت. با وجود این ارغوان به قدری خوب تنیس بازی کرد تا بالاخره یک شرکت هواپیمایی در پاریس حامی مالی او شود. اما این پایان دردسرهای ارغوان نبود.

او از کودکی عادت کرده که در مسابقاتش پلاکی با طرح نقشه ایران را به گردن بیندازد. اما گویا این پلاک پارسال برایش دردسر شد و در یک کنفرانس خبری خبرنگار خبرگزاری فرانسه را عصبانی کرد. آن خبرنگار از ارغوان پرسیده بود: «وقتی از امکانات فرانسه برای تمرین استفاده می‌‌کنی چرا نقشه ایران را به گردن می‌اندازی؟» و ارغوان این‌طور جواب داد: «من متولد فرانسه هستم اما پدر و مادرم ایرانی هستند. انگار به یک مادر بگویند کدام بچه را دوست داری. او حتما می‌گوید هر دو تا را. من این کار را می‌کنم تا ثابت کنم دو ملیتی هستم.»
با وجود این که ارغوان دو مرتبه برای تیم ملی ایران در مسابقات زنان کشورهای اسلامی بازی کرده اما فرانسوی به حساب می‌آید. او پاسپورت فرانسوی دارد و به خاطر این که تنیس زنان کشورهای اسلامی در فهرست مسابقات رسمی فدراسیون جهانی تنیس (ITF) نبود، او توانست برای ایران بازی کند.

ارغوان رضایی تنیسور سرشناس ایرانی به اتهام اخاذی و تهدید به قتل از پدرش شکایت کرد!!

او سال گذشته از پدرش به دادگاه فرانسه شکایت کرد.
رضایی در ماه ژانویه در حال مسابقه در زمین با پدرش ارسلان، دعوایی لفظی داشت که منجر به محروم شدن ارسلان رضایی از مسابقات تنیس WTA شد.
شکایت رضایی از پدرش از این حکایت دارد که وی ماهیانه ۲ هزار یورو (۲۹۰۰ دلار) به پدرش پرداخت می‌کرد، اما وی به یک‌باره تقاضای ۳۵ هزار یورو (۵۰ هزار و ۷۵۰ دلار) در ماه را کرده است.
این شکایت در دادگاه بیلان بولون در حومه پاریس ارائه شد که فاصله چندانی با مکان برگزاری مسابقات تنیس رولاند گاروس ندارد و سپس به مقامات سینت‌این در جنوب‌شرقی فرانسه ارجاع داده شد؛ جایی که خانواد‌ه‌های ایرانی فرانسه در آنجا زندگی می‌کنند.

ارسلان رضایی در تاریخ ۸ خرداد مصاحبه‌ای با ژورنال دو دیمانش داشت و اعلام کرد که گناهی ندارد و فرصت طلبانی دخترش را احاطه کرده‌اند.

وی در مصاحبه دیگری گفت: خانواده مهاجر به درآمد ارغوان از تنیس وابسته است. من وقف دخترم هستم و هیچ وقت بازنشسته نمی‌شوم. اگر بتوانم شغلی دست و پا کنم، این کار را انجام می‌دهم، اما چنین چیزی در سن ۶۰ سالگی آسان نیست. می‌خواهم به بازیکنان جوان با انگیزه کمک کنم، تجربه این کار را دارم. اما از لحاظ مالی نمی‌توانم کاری انجام بدهم.
خبرگزاری فرانسه نیز در گزارشی اعلام کرد، شکایت ارغوان از پدرش به دلیل اذیت و آزار، خشونت و تهدید به مرگ بوده است اما پلیس فرانسه در مصاحبه‌ای به همین خبرگزاری اعلام کرد که تاکنون هیچ مدرکی دال بر ادعای ارغوان پیدا نشده است.

*آخرین رده‌بندی تنیس بانوان جهان به شرح زیر است:
۱- کارولین وزنیاکی (دانمارک)
۲- پترا کویتووا (جمهوری چک)
۳- ویکتوریا آزارنکا (بلاروس)
۴- ماریا شاراپووا (روسیه)
۵- سامانتا استوسر (استرالیا)
۶- نا لی (چین)
۷- ورا زواناروا (روسیه)
۸- آگنیسزکا رادوانسکا (لهستان)
۹- ماریون بارتولی (فرانسه)
۱۰- آندریا پتکوویچ (آلمان)

364 views بار ۳۰ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

زندگینامه سلطان بن عبد العزیز

زندگینامه سلطان بن عبد العزیز/ ولیعهدی که در آرزوی پادشاهی مرد

مرگ ولیعهد عربستان سعودی در حالی امروز صبح روی تلکس خروجی خبرگزاریها و شبکه های عربی قرار گرفت که پیش از این منابع مستقل سعودی از مرگ وی پس از یک عمل جراحی در آمریکا خبر داده بودند.

اعلام دیرهنگام خبر مرگ
برخی رسانه های عربی در اواسط تیرماه گذشته، قریب به چهار ماه پیش در گزارشهایی از مرگ “سلطان بن عبدالعزیز آل سعود” ولیعهد عربستان که برای درمان به نیویورک سفر کرده بود، خبر دادند.

پایگاه خبری العربیه که هیچ ارتباطی با شبکه سعودی العربیه ندارد در آن ماه اعلام کرده بود سلطان بن عبدالعزیز ۸۶ ساله که اخیرا برای معالجه به آمریکا سفر کرده بود، در یکی از بیمارستانهای نیویورک فوت کرده است. در آن زمان اعلام شد ولیعهد عربستان که همزمان معاون رئیس شورای وزیران، وزیر دفاع و نیروی هوایی و بازرس کل کشور بوده است در پی افزایش و بدخیم شدن غده های سرطانی بدنش به ویژه در قسمت مغزی، فوت کرده است.

این منابع وابسته به مخالفان آل سعود در عربستان تاکید کردند: خبر مرگ ولیعهد عربستان فعلا منتشر نمی شود و برای انجام برخی امور بعدا اعلام خواهد شد. خاطرنشان می شود ولیعهد عربستان اخیرا در پی دگرگونی شرایط جسمانی برای معالجه به آمریکا سفر کرده بود. وی پانزدهمین فرزند ذکور “ملک عبدالعزیز” محسوب می شود که مادرش “حصه بن احمد السدیری” است. این افراد در عربستان موسوم به سدیریها هستند.
پر مشغله ترین شاهزاده سعودی
سلطان بن عبدالعزیز در روز  پنجم ژانویه ۱۹۳۱ در ریاض (پایتخت عربستان) به دنیا آمد. وی در سالهای حکومت آل سعود پستها و عناوین مختلفی را داشت. برخی منابع وی را با توجه به این پستها پرمشغله ترین شاهزاده آل سعود می دانند. وی همزمان ولیعهد عربستان (جانشین ملک عبدالله)، رئیس هیئت وزیران، وزیر دفاع و هوانوردی، بازرس کل عربستان، حاکم ریاض، وزیر کشاورزی و وزیر ارتباطات بود که با مرگش این پستها احتمالا بین شاهزاده های سعودی تقسیم می شود.
پدر وی “ملک عبدالعزیز” و مادرش ما “حصه بنت احمد بن محمد السدیری ” بود. سلطان بن عبدالعزیز تا زمان مرگ ۱۷ باز ازدواج کرد و ۱٨ پسر و ۱۵ دختر دارد. سلطان بن عبدالعزیز پانزدهمین فرزند عبدالعزیز آل سعود بنیانگذار عربستان جدید و برادر ناتنی ملک عبدالله پادشاه کنونی عربستان سعودی است.
وی  در سال ۱۹۴۷ به عنوان حاکم ریاض منسوب شد. در ۱۹۵۳ وزیر کشاورزی و دو سال بعد وزیر ارتباطات شد. در سال ۱۹۶۲ ملک فیصل وزارت دفاع و هوانوردی را به او سپرد. او در این مقام به توسعه ارتش و نیروی دریایی و هوایی عربستان سعودی پرداخت. در سال ۲۰۰۴ تشخیص داده شد که به سرطان روده بزرگ مبتلاست و از این رو عملهای جراحی متعددی بر روی او انجام گرفت. مجددا در سال ۲۰۰۹ گزارش شد که به شدت بیمار می باشد و چندین ماه در بیمارستانی در شهر نیویورک بستری شد. سلطان بن عبدالعزیز پس از مرگ برادرش فهد بن عبدالعزیز، از تاریخ اول اگوست ۲۰۰۵ به مدت ۶ سال ولیعهد عربستان بود. وی بنیانگذار “جایزه بین المللی امیر سلطان برای آب” است که به صورت دوسالانه به تحقیق برگزیده در مورد آب اهدا می شود.

پسران جنجالی ولیعهد
پسر او شاهزاده بندر بن سلطان، سفیر پیشین عربستان سعودی در ایالات متحده بود که در سالهای اخیر از جنجالی ترین شاهزداگان سعودی محسوب می شد. بندر بن سلطان چند سال پیش متهم به تلاش برای کنار زدن ملک عبدالله از تخت پادشاهی شد. دیگر فرزند وی شاهزاده خالد بن سلطان یکی از فرماندهان ارشد نظامی در جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بود.

در این سالها منابع آگاه از آرزوی دیرینه ولیعهد عربستان برای پادشاهی در این شبه جزیره خبر می دادند. بر این اساس، گفته می شد وی که ۳ تا ۴ سال از “ملک عبدالله” کوچکتر است بسیار دوست دارد روزی بر جایگاه وی تکیه زند. اما شاهزاده سعودی این آرزو را به گور برد تا ملک عبدالله همچنان پادشاه بماند.
مرگ ولیعهد عربستان و بیماری ملک عبدالله که هفته گذشته مجددا بستری و تحت عمل جراحی از ناحیه کمر قرار گرفت، ابهامات درباره آینده حاکمیت این کشور را افزایش داده است. تعداد زیاد شاهزادگان سعودی که برخی آمار آنها را بیش از۶هزار شاهزاده می دانند و هر کدام سودای قدرت را در سر می پرورانند بر احتمال آغاز جنگ قدرت در شبه جزیره عربستان پس از مرگ ملک عبدالله افزوده است.
432 views بار ۱۶ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

مجری مشهور زن صدا و سیما عشق تک چرخ دارد
azade namdari مجری مشهور زن صدا و سیما ایران عشق تک چرخ دارد!!!

چه زمانی گواهینامه گرفتید؟

دقیقا زمانی که ۱۸ ساله شدم برای گرفتن گواهینامه اقدام کردم.
چند بار امتحان دادید تا قبول شوید؟
همه مراحل امتحان را یک ضرب قبول شدم و مثل همیشه شاگرد اول بودم.

فکر می‌کنم رابطه خوبی با رانندگی دارید و علاقه زیاد شما به رانندگی باعث شد تا یک ضرب قبول شوید؟
علاقه که چه عرض کنم !من عاشق رانندگی هستم و عشق سرعت !همیشه جسته و گریخته رانندگی می‌کردم و استعداد خوبی هم داشتم، برای این بود که همان بار اول قبول شدم، اما مدت‌هاست که سرعت را کنار گذاشتم، چرا که تصادف‌های بدی کردم و چشمم ترسیده!؟

متن کامل گفت وگو در ادامه مطلب

الان چه ماشینی دارید؟
یک پژو ۲۰۶ سفید رنگ دارم که البته یک بار منفجر شده است!

مثل این که در رانندگی اهل دسته گل به آب دادن هستید؟
گفتم که عشق سرعت هستم و گاهی هم این سرعت کار دستم می‌دهد. یکی دو سال پیش بود که به دلیل سرعت بیش از حد و عدم کنترل ماشین، تصادف فجیعی کردم که برای تعمیر ماشین چیزی حدود چهار میلیون تومان از جیب مبارک پرداخت کردم!

تا حالا کاری هم برای تغییر این عادت در رانندگی‌تان کرده‌اید؟
هر چند وقت یک بار به خودم قول می‌دهم که کمتر با سرعت رانندگی کنم، ولی بعد از مدتی دوباره لذت سرعت وسوسه‌ام می‌کند و قولم را می‌شکنم!

به نظرم بهترین راه این است که آجر زیر پای پدال گاز ماشین‌تان بگذارید!
این را شنیده‌ام (با خنده)! آجر زیر پدال می‌گذارند که نتوانی بیش از حد گاز بدهی و سرعت بگیری ؛ البته جدای از شوخی برای تغییر رفتار در رانندگی، باید روی فرهنگ این موضوع کار کرد.

زیاد تصادف می‌کنید؟
اوایل که رانندگی می‌کردم، استرس تصادف کردن داشتم، ولی بعدها این استرس تبدیل به اعتماد به نفس شد. واقعیت این است که زیاد تصادف نمی‌کنم، یعنی تصادف جزئی نمی‌کنم! هر وقت هم که تصادف کنم در حد المپیک رکورد می‌زنم! در واقع چند وقت یک بار یک ماشین منفجر می‌کنم.

جریمه هم می‌شوید؟
بله خیلی اوقات به دلیل سرعت زیاد یا صحبت کردن با تلفن همراه در حین رانندگی، گاهی هم جای نامناسب پارک می‌کنم.

از کدام یک از تابلوهای رانندگی بیزار هستید؟
ورود ممنوع را اصلا دوست ندارم. همیشه در خیالات خودم به این تابلو می‌گویم ضدحال!

در رانندگی چقدر اهل قانون مداری و رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی هستید؟
درست است که عشق سرعت هستم، ولی همیشه سعی می‌کنم به قوانین احترام بگذارم و خلاف مقررات عمل نکنم. مثلا هیچ وقت چراغ قرمز را رد نمی‌کنم، حتی اگر نیمه شب باشد و پلیسی هم وجود نداشته باشد.

پشت چراغ قرمز به چه چیزی فکر می‌کنید؟
اگر سرم خیلی شلوغ باشد، درگیر کار و به فکر برنامه‌هایم هستم و اگر هم عجله داشته باشم، به زمان سنج چراغ راهنما نگاه می‌کنم که گاهی اوقات روی عدد خاصی گیر کرده و تکان نمی‌خورد.

حالا با همه این حرف‌ها دست فرمان خوبی دارید؟
انصافا بله، راننده خوبی هستم!

راستی از تعمیرات و عیب‌یابی خودرو چیزی می‌دانید؟
اصلا، به هیچ عنوان چیزی نمی‌دانم! هر وقت ماشینم خراب شود به امداد خودرو زنگ می‌‌زنم!

یعنی در ماشین‌تان جعبه ابزار ندارید؟
چرا، ولی در حد خیلی ابتدایی، در حدی که بتوان پنچری گرفت!

پس پنچری گرفتن را بلد هستید؟
این دیگر از حداقل چیزهایی است که هر راننده‌ای باید بلد باشد، ولی اگر راستش را بخواهید همیشه برای پنچری گرفتن تنبلی می‌کنم!

تا به حال با ژیان رانندگی کردید؟
نه. ولی این طور ماشین‌ها را خیلی دوست دارم، به خصوص فولکس قورباغه‌ای که خیلی زیبا و با مزه است.

چرا خانم‌ها در رانندگی محتاط‌تر هستند؟
شاید آرامش خاصی که دارند و روحیه لطیف‌تر آنها باعث می‌شود در رانندگی کم خطر عمل کنند.

موتور سواری بلدید؟
نه، ولی بدم نمی‌آید یاد بگیرم، مخصوصا تک چرخ زدن را (با خنده!)

گواهینامه پایه یک دارید؟ رانندگی با کامیون و اتوبوس را بلدید؟
نه، ولی با این سوال‌هایی که شما می‌پرسید وسوسه می‌شوم خلبانی هم بیاموزم، چه برسد رانندگی با کامیون و اتوبوس!

تا به حال گیر پلیس نامحسوس افتاده‌اید؟
اگر راستش را بخواهید یکی دو باری سر وقتم آمده‌اند و به دلیل سرعت زیاد در رانندگی جریمه‌ام کرده‌اند.

و دیگر.
گفتم یه زمانی عشق سرعت بودم ولی الان دیگر نه… در تعطیلات سه روزه عید فطر در خبرها آمده بود که ۱۴۸ نفر کشته و ۷۳۰ نفر مجروح شدند که یک آمار بسیار تکان‌دهنده است. از همه ایرانی‌ها می‌خواهم، آقای عزیز، خانم عزیز و محترم، کمی یواش‌تر و آرام‌تر برانید. خطر همیشه در کمین شماست…

495 views بار ۹ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی يک نظر

رابطه جاستین بیبر و سلنا گومز

رابطه جاستین بیبر و سلنا گومز

رابطه جاستین بیبر و سلنا گومز

 

اخیرا رابطه جاستین بیبر و سلنا گومز بسیار جدی تر از گذشته شده است. چرا که بی بر پس از بازگشتن از تعطیلات سلنا را به خانه خود در استارت فورد برد .یک شاهد عینی می گوید:” سلنا و جاستین دیروز ناهار را با پسر عموها و اعضای خانواده جاستین صرف کردند. آنها زوج جذاب و دوست داشتنی هستند”.

 

آن دو بسیار عاشق به نظر می رسند. مانند مردم عادی رفتار می کنند ؛ سلنا زمان زیادی با مادر جاستین “پتی مالیت” صرف می کند. زمانیکه جاستین به باشگاه می رود او با مادر و مادربزرگ و پدربزرگ جاستین در خانه مانده و برای جاستین غذا آماده می کند!
و در پایان هفته سلنا جاستین را به خانواده خود در تگزاس معرفی کرد؛ باید منتظر اتفاقات جدیدی بین این دو باشیم!

 

562 views بار ۳ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

بیوگرافی سردار رویانیان

بیوگرافی سردار رویانیان

در نشست اعضای هیئت مدیره باشگاه پرسپولیس محمد رویانیان به عنوان مدیر عامل جدید این باشگاه انتخاب شد.

بیوگرافی سردار رویانیان

در نشست شب گذشته هیئت مدیره باشگاه فرهنگی – ورزشی پرسپولیس که با حضور دکتر عباسی وزیر ورزش و جوانان و اعضای هیئت مدیره؛ لطف الله فروزنده دهکردی، محمد رویانیان،‌علی پروین، محمد پنجعلی و محمد حسین نژاد فلاح برگزار شد،

اعضا، محمد رویانیان را به عنوان مدیر عامل جدید باشگاه انتخاب کردند.

در این نشست لطف الله فروزنده دهکردی به عنوان رییس هیات مدیره معرفی شد.

بیوگرافی سردار رویانیان، مدیرعامل جدید باشگاه پرسپولیس

محمد رویانیان ، مدیرعامل باشگاه پرسپولیس شد . او امشب در جلسه هیات مدیره این باشگاه با حضور اعضای جدید که در محل وزارت ورزش برگزار شد به این عنوان منصوب شد .

رویانیان فرمانده پلیس راهنمایی و رانندگی و از سال ۱۳۸۶ با حکم محمود احمدی نژاد رئیس ستاد مدیریت حمل و نقل و سوخت است. وی پیش از این از سال ۱۳۶۱ وارد کمیته شهرستان نور شد و بتدریج به فرماندهی کمیته و از آن پس با ادغام کمیته و شهربانی به عنوان فرمانده نیروی انتظامی نور و سپس به عنوان فرمانده نیروی انتظامی مازندران منصوب شد.

وی به عنوان اولین فرمانده پلیس تازه تاسیس ۱۱۰ منصوب شده و تا ۱۳۸۰ رییس مرکز فوریتهای پلیسی بوده‌است. پس از آن رویانیان در جایگاه فرماندهی پلیس راه قرار گرفت و تا سال ۱۳۸۴ در این سمت بود تا در سال ۱۳۸۴ با جایگزینی اسماعیل احمدی مقدم به جای قالیباف وی نیز جایگزین انصاری رئیس راهنمائی و رانندگی کشور شد.رویانیان دارای یک فرزند پسر و دو فرزند دختر است که همه آنها ازدواج کرده‌اند.

گفتنی است محمد رویانیان یکی از کاندیدهای وزارت ورزش و جوانان بود .

481 views بار ۲ام مهر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

جومپا لاهیری

دلم می‌خواست کسی مرا نشناسد و مثل آدم‌های معمولی باشم و مثل دیگران رفتار کنم. من با توجه به اینکه گذشته متفاوتی داشتم، انتظار آینده‌ای دیگر را می‌کشیدم. جذبه بازیگری برای…..

رد و بدل کردن داستان
دلم می‌خواست کسی مرا نشناسد و مثل آدم‌های معمولی باشم و مثل دیگران رفتار کنم. من با توجه به اینکه گذشته متفاوتی داشتم، انتظار آینده‌ای دیگر را می‌کشیدم. جذبه بازیگری برای من در همین بود؛ رسیدن به آرامش از طریق اینکه هویتم را پاک کنم و هویت یک نفر دیگر را بپذیرم. چطور می‌توانستم نویسنده باشم، درونیاتم را بیان کنم، در حالی که نمی‌خواستم خودم باشم
جومپا لاهیری متولد ۱۱ ژوئیه ۱۹۶۷ در لندن با نام نیلانجانا سودشناست. این نویسنده آمریکایی هندی‌تبار با نخستین اثرش، مجموعه داستان مترجم دردها (۱۹۹۹)، برنده جایزه ادبی پولیتزر در سال ۲۰۰۰ شد. همچنین نخستین رمان او به نام همنام (۲۰۰۳) در ساخت فیلمی به همین نام در سال ۲۰۰۷ مورد اقتباس قرار گرفته است. لاهیری از جمله نویسندگانی است که در ایران با استقبال خوب مخاطبان روبه‌رو شده است. مطلب پیش رو جزئیاتی از زندگی لاهیری را بیان می کند.
کتاب‌ها و داستان‌هایی که توی آنها بود، تنها چیز‌هایی بودند که در بچگی احساس می‌کردم می‌توانم مالک شان باشم. حتی آن زمان هم این مالکیت، یک مالکیت واقعی نبود؛ پدر من یک کتابدار است، و شاید چون به مالکیت اشتراکی اعتقاد داشت، یا شاید چون والدینم خرید کتاب برای من را ولخرجی می‌دانستند، یا شاید چون آدم‌ها در آن زمان نسبت به حالا مالکیت‌های کمتری داشتند من تقریبا هیچ کتابی نداشتم که بخواهم آنها را از آن خودم بدانم. یادم هست که حسرت داشتن کتاب را می‌خوردم تا اینکه سرآخر این اجازه را پیدا کردم که برای اولین بار صاحب یک کتاب باشم. پنج، شش سالم بود. کتاب خیلی کم حجمی بود و اسمش هم این بود: «دیگر هرگز مجبور نیستی دنبال دوست بگردی.» این کتاب در میان شکلات‌ها و عکس برگردان‌ها در مغازه قدیمی‌ای که در آن سوی خیابان نزدیک اولین خانه ما در «راد آیلند» قرار داشت، زندگی می‌کرد. داستان این کتاب خیلی پیش پا افتاده بود؛ بیشتر شبیه یک کارت تبریکی بود که کش داده شده باشد تا یک داستان. ولی خاطرم هست که وقتی می‌دیدم مادرم آن کتاب را برایم می‌خرد و آن را با خودم به خانه می‌آوردم، چه هیجانی داشتم. در داخل جلد آن نوشته شده بود: «این کتاب مخصوص… است» که در جای خالی باید اسم خودم را می‌نوشتم. مادرم این کار را کرد، او همچنین کلمه «مادر» را هم نوشت تا معلوم شود که او این کتاب را به من داده است، هرچند من او را مادر صدا نمی‌زدم و به او می‌گفتم «مامان». «مادر» یک نگهبان دیگر بود ولی او به من کتابی داده بود که پس از گذشت نزدیک به چهل سال، هنوز هم در یک جاکتابی در اتاق بچگی‌ام قرار دارد.
در خانه ما چیز‌هایی برای خواندن پیدا می‌شد ولی کم بود و در من رغبت چندانی ایجاد نمی‌کرد. مثلا کتاب‌هایی درباره چین و روسیه که پدرم در دانشگاه در رشته علوم سیاسی آنها را می‌خواند و همین طور چند شماره از هفته نامه «تایم» که در زمان استراحت می‌خواند. مادرم چند کتاب رمان و داستان کوتاه و تلی از یک مجله ادبی به نام «دش» داشت ولی همه اینها به زبان بنگالی بودند و من حتی عناوین آنها را نمی‌توانستم بخوانم. او کتاب‌ها و مجلاتش را روی طبقات فلزی در زیرزمین یا جایی در نزدیکی تختش که نزدیک شدن به آن قدغن بود، نگه می‌داشت.
از بین کتاب‌هایش یک جلد کتاب زرد رنگ از اشعار «کازی نازرول ایسلام» [نظر الاسلام] را به یاد دارم که به نظر می‌رسید برایش حکم یک متن مقدس را دارد و همچنین یک فرهنگ لغت انگلیسی قطور و فرسوده که جلدش به رنگ خرمایی مایل به قرمز بود و از آن برای بازی «اسکرابل» استفاده می‌کردیم. در یک مقطع، ما از سوپرمارکتی که خرید‌های مان را انجام می‌دادیم، چند جلد اول از یک سری کتاب‌های دایره‌المعارفی را خریدیم ولی هرگز تمام جلد‌های آن را که این سوپرمارکت برای شان تبلیغ هم می‌کرد، نخریدیم. وضع کتاب در خانه ما باری به هر جهت و هر چه پیش آمد خوش آمد، بود، همان طور که بعضی از دیگر جنبه‌های زندگی مادی مان به همین شکل بود. ولی من آرزوی وضعیتی برعکس این را داشتم: آرزو داشتم در خانه‌ای باشم که کتاب در آن حضور محکم و استواری داشته باشد، و همه جا تلنبار شده باشد و شادمانه در کنار دیوار‌ها ردیف شده باشد.
بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسید که تلاش‌های خانواده‌ام برای پر کردن خانه از کتاب نقش بر آب می‌شود؛ مثلا، یک بار پدرم با چند تا میله و تاقچه دیوار کوب خواست چند طبقه سبز زیتونی رنگ را روی هم محکم کند، ولی چون دیوار‌های الکی خانه ما قدرت نگه داشتن آنها را نداشت، تمامش فرو ریخت.
آنچه من در واقع به دنبالش بودم این بود که رد مشخص تری از زندگی ذهنی والدینم داشته باشم: مدرک صحافی شده و چاپ شده از آنچه آنها می‌خواندند، از آنچه برای شان الهام بخش شده بود و ذهن شان را شکل داده بود. به دنبال این بودم که به واسطه کتاب ارتباطی بین خودم و آنها ایجاد کنم. ولی والدین من چیزی برایم نمی‌خواندند یا برایم داستان تعریف نمی‌کردند؛ پدرم اصلا اهل داستان خواندن نبود و داستان‌هایی که مادرم احتمالا در دوران جوانی در کلکته به آنها علاقه داشته، به من انتقال پیدا نکرد. اولین تجربه من در مورد اینکه بشنوم کسی داستانی را با صدای بلند بخواند، زمانی برایم پیش آمد که برای اولین و آخرین بار پدربزرگ مادری‌ام را دیدم؛ آن موقع دو سالم بود و برای اولین بار بود که به هندوستان می‌رفتم. او روی تخت دراز می‌کشید و مرا روی سینه‌اش می‌نشاند و داستان‌هایی را از خودش می‌ساخت و برایم تعریف می‌کرد. بزرگ‌تر هایم به من می‌گویند من و پدربزرگم مدت‌ها پس از خوابیدن همه، همچنان بیدار می‌ماندیم و پدربزرگم هم داستان‌ها را کش می‌داد، چون من اصرار می‌کردم که داستان‌هایش به پایان نرسند.
بنگالی اولین زبانی بود که من یاد گرفتم، زبانی که در خانه می‌شنیدم و صحبت می‌کردم. ولی کتاب‌های دوران بچگی‌ام به زبان انگلیسی بودند، و موضوع بیشتر آنها یا زندگی انگلیسی‌ها بود یا آمریکایی ها. نسبت به این احساس که دارم به فرهنگ غیر تعدی می‌کنم، آگاه بودم. آگاه بودم که به دنیا‌هایی که دارم راجع به آنها کتاب می‌خوانم تعلق ندارم: اینکه زندگی خانواده من فرق می‌کند اینکه غذا‌های متفاوتی زینت بخش میز غذای مان بود، اینکه ما تعطیلی‌های متفاوتی را جشن می‌گرفتیم و اینکه خانواده من دغدغه چیز‌های متفاوتی را داشتند و با این حال، وقتی کتابی در تملک من بود، در حالی که آن را می‌خواندم، این تفاوت‌ها دیگر برایم اهمیتی نداشت. من با خواندن کتاب وارد یک رابطه خالص با داستان و شخصیت‌های آن می‌شدم و با دنیا‌های داستانی رو در رو می‌شدم طوری که انگار واقعا رو به رویم هستند و به طور کامل در آن دنیا‌ها زندگی می‌کردم و در آن واحد هم در آن دنیا‌ها غرق می‌شدم و هم در آن نامرئی بودم.
در زندگی واقعی، مخصوصا موقعی که دختر جوانی بودم، از شرکت کردن در فعالیت‌های اجتماعی می‌ترسیدم. نگران این بودم که دیگران در مورد من چه فکر و چه قضاوتی ممکن است بکنند. ولی وقتی خواندن را شروع کردم دیگر از این نگرانی‌ها راحت شده بودم. می‌فهمیدم که دوستان داستانی‌ام چه می‌خورند و چه می‌پوشند، چطور حرف می‌زنند، و چطور اسباب بازی‌های شان در اتاق‌های‌شان پخش و پلاست و چگونه در یک روز سرد کنار آتش می‌نشینند و شکلات داغ می‌نوشند. می‌فهمیدم چه روز‌هایی را به تعطیلات می‌روند، قره قاط‌ها را می‌چینند، و مربا‌هایی که مادرشان روی اجاق گاز درست می‌کنند. برای من مطالعه کردن به معنای اکتشاف در اساسی این مفهومش بود؛ کشف فرهنگی که برای والدینم بیگانه بود. من با خواندن این کتاب‌های خارجی، در واقع داشتم از والدینم نافرمانی می‌کردم و با خواندن این کتاب‌ها از یکسری چیز‌های بخصوص سر در می‌آوردم که آنها چیزی در مورد شان نمی‌دانستند. هر کتابی که به واسطه من وارد خانه می‌شد بخشی از قلمرو خصوصی من بود و بنابراین من نه تنها حس تعدی به یک فرهنگ دیگر را داشتم، بلکه حس می‌کردم، از یک نظر‌هایی، به والدینم که داشتند مرا بزرگ می‌کردند، دارم خیانت می‌کنم. وقتی دوست پیدا کردن را شروع کردم، نویسندگی برایم واسطه این کار بود. طوری که در ابتدا، نوشتن، مثل خواندن، برایم بیشتر از آن که یک عمل فردی و در انزوا باشد، تلاشی برای برقراری ارتباط با دیگران بود. من در تنهایی کار نوشتن را انجام نمی‌دادم، بلکه به همراه یک دانش آموز دیگر در کلاسم در مدرسه، می‌نوشتم. من و دوستم با هم می‌نشستیم و در تخیل آن شخصیت‌ها و پیرنگ‌های داستانی را خلق می‌کردیم و به نوبت قسمت‌های داستان را می‌نوشتیم و در این ضمن صفحات داستان را به جلو و عقب ورق می‌زدیم. دستخط ما تنها چیزی بود که کار ما را از هم متمایز می‌کرد و فقط به این طریق بود که مشخص می‌شد کدام قسمت را کدام یکی مان نوشته است. من همیشه روز‌های بارانی را به روز‌های آفتابی ترجیح می‌دادم، چون مدرسه به طور موقت تعطیل می‌شد و ما مجبور می‌شدیم در خانه بمانیم و می‌رفتیم در هال می‌نشستیم و روی داستان مان متمرکز می‌شدیم. ولی حتی در روز‌های غیر بارانی هم جایی را برای نشستن پیدا می‌کردم، مثلا زیر یک درخت یا بر لبه یک گودال ماسه بازی، با همان دوست و بعضی وقت‌ها با یکی دو تا دوست دیگر، می‌نشستم تا کار روی قصه مان را ادامه دهیم. داستان‌هایی که من با دوستانم می‌نوشتم بازتاب داستان‌هایی بودند که در آن زمان داشتم می‌خواندم: خانواده‌هایی که در دشت زندگی می‌کردند، دختران یتیمی که به مدرسه شبانه روزی فرستاده می‌شدند یا زن‌های معلم سرخانه‌ای بدخلق آموزش شان می‌دادند، بچه‌هایی با نیرو‌های فراطبیعی یا توانایی اینکه قهرمان داستان وارد کمد بشود و سر از دنیا‌های دیگر در بیاورد. چیز‌هایی که می‌خواندم آینه من بود، مصالح داستانی من بود؛ من هیچ بخش دیگری از خودم را نمی‌دیدم. عشق من به نویسندگی باعث شد در سنین پایین دست به دزدی بزنم. الماس‌های توی موزه که من برای به دست آوردن شان نقشه کشیدم و قوانین را زیر پا گذاشتم، دفتر‌های سفید توی فایل معلمم بودند که خیلی مرتب چیده شده بودند، و آنها را بین ما پخش می‌کردند تا توی شان جمله بنویسیم یا ریاضی تمرین کنیم. این دفتر‌ها باریک بودند، منگنه شده بودند، روی جلدشان هیچ طرحی نداشت و رنگ جلد شان هم یا آبی کمرنگ بود یا زرد متمایل به قهوه ای. صفحات این دفتر‌ها خط دار بودند، و ابعاد شان نه خیلی کوچک بود و نه خیلی بزرگ. من که آن دفتر‌ها را برای نوشتن داستان هایم می‌خواستم، جسارت به خرج دادم و به معلمم گفتم که یکی، دو تا از آن دفتر‌ها را به من بدهد. سپس وقتی فهمیدم که فایل معلمم همیشه قفل نیست و همیشه تحت مراقبت دوربین‌های مداربسته نیست، خودم رفتم و دزدکی چند تا از آنها را برداشتم.
کلاس پنجم بودم که برای نوشتن داستانی به نام «ماجرا‌های یک ترازو» برنده یک جایزه کوچک شدم؛ در این داستان، راوی که خود ترازو است، دسته‌ای مردم و سایر موجودات را که با آن دیدار می‌کنند، توصیف می‌کند. سرانجام به دلیل زیاد بودن وزن زمین ترازو خراب می‌شود و آن را توی زباله‌ها پرتاب می‌کنند. من برای این داستان تصویر کشیدم (آن موقع برای تمام داستان هایم تصویر می‌کشیدم)، و با تکه‌هایی از نخ کاموای نارنجی رنگ آن را صحافی کردم. کتاب برای مدت بسیار کوتاهی در کتابخانه مدرسه به نمایش گذاشته شد، یک کارت و جیب کتاب واقعی هم برایش گذاشته بودند. هیچ کس آن کتاب را امانت نگرفت، ولی این موضوع برایم اهمیتی نداشت. همان اعتباری که آن کارت و جیب به کتابم داده بود، برایم کافی بود. یک کارت هدیه برای خرید از یک فروشگاه محلی هم همراه این جایزه بود. من به همان اندازه که دوست داشتم از خودم کتاب داشته باشم، در این مورد دودل و مردد بودم. به نظر می‌رسید که ساعت‌ها در میان قفسه‌های فروشگاه سرگردان هستم. سرانجام کتابی را انتخاب کردم که هرگز چیزی در موردش نشنیده بودم: «داستان‌های شلغم زرد» اثر «کارل سندبرگ». دلم می‌خواست که آن داستان‌ها را دوست داشته باشم ولی طنز منسوخ آن برایم قابل درک نبود ولی من آن کتاب را به عنوان یک طلسم نگه داشتم؛ شاید طلسمی برای اولین شناخته شدنم. مثل برچسب‌های روی کیک‌ها و بطری‌هایی که آلیس در زیر زمین پیدا کرد، هدیه اصلی جایزه‌ای که برده بودم این بود که با من به وجه آمرانه صحبت می‌کرد؛ برای اولین بار، صدایی در ذهنم به من گفت: «این کار را انجام بده.»
ولی من با بالا‌تر رفتن سنم و ورود به مرحله نوجوانی و سال‌های پس از آن، نویسندگی‌ام در آنچه به نظر می‌رسید تناسب معکوس سال‌های عمرم باشد، دچار افت شد. هرچند حس جبرگونه ابداع داستان همچنان در من باقی ماند ولی تردید و دودلی آن را تضعیف کرد، طوری که من نیمه دوم سنین کودکی‌ام را در حالی گذراندم که به تدریج آن کار آرامش‌بخشی را که می‌شناختم به فراموشی سپردم و آن کاری که سابقا به‌طور غریزی انجام می‌دادم دیگر انجام دادنش برایم مثل دست زدن به خار شده بود. خودم را متقاعد کرده بودم که نویسندگان خلاق کسان دیگری هستند و من نیستم و از این رو چیزی را که در هفت سالگی بسیار دوست داشتم تا هفده سالگی به فرمی از ابراز عقیده تبدیل شده بود که مرا بیشتر از هر چیز دیگری مرعوب می‌کرد. ترجیح دادم نواختن موسیقی را تمرین کنم، در نمایشنامه‌ها بازی کنم، نت‌های یک تصنیف را یاد بگیرم یا متن یک فیلمنامه را حفظ کنم. البته من به کار کردن با کلمات ادامه دادم، ولی انرژی‌ام را در مسیر نوشتن مقاله قرار دادم و هدفم این بود که روزنامه نگار بشوم. در دانشکده که رشته‌ام ادبیات بود، تصمیم گرفتم استاد زبان انگلیسی بشوم. در بیست و یک سالگی، نویسنده درون من مثل مگسی در یک اتاق بود؛ حضور داشت ولی بی‌اهمیت بود؛ بی‌هدف بود؛ چیزی که هر وقت حواسم معطوف آن می‌شد، آشفته‌ام می‌کرد و در بیشتر مواقع مرا به حال خودم رها می‌کرد. من در آن مقطع در مرحله‌ای نبودم که نگران عدم قبولی نوشته هایم از طرف دیگران باشم. بی‌اعتمادی به نفس من کلی و پیشگیرانه بود، چون می‌خواستم مطمئن بشوم پیش از آن که دیگران فرصت این را بیابند که نوشته‌های من را قبول نکنند، خودم پیشاپیش نوشته‌های خودم را قبول ندارم.
من بیشتر عمرم را دلم می‌خواست کس‌دیگری باشم؛ به نظر من، مشکل و دلیل اصلی ایجاد وقفه در روند خلاقیتم همین بود. من هرگز نمی‌توانستم انتظارات دیگران را برآورده کنم: انتظارات والدین مهاجرم؛ خویشاوندان هندی ام؛ هم‌سن و سال‌های آمریکایی ام و مهم‌تر از همه انتظارات خودم. نویسنده درونم می‌خواست که مرا ویرایش کند.‌ای کاش بسته به شرایط کمی فلان چیز بیشتر بود و بهمان چیز کمتر: آن وقت دیگر علامت ستاره‌ای که همه جا همراهم بود، برداشته می‌شد. تربیت من که ملغمه‌ای از دو دنیای متفاوت بود، پیچیده بود؛ دلم می‌خواست تربیتم یک تربیت متعارف و توأم با خویشتنداری باشد. دلم می‌خواست کسی مرا نشناسد و مثل آدم‌های معمولی باشم و مثل دیگران رفتار کنم. من با توجه به اینکه گذشته متفاوتی داشتم، انتظار آینده‌ای دیگر را می‌کشیدم. جذبه بازیگری برای من در همین بود؛ رسیدن به آرامش از طریق اینکه هویتم را پاک کنم و هویت یک نفر دیگر را بپذیرم. چطور می‌توانستم نویسنده باشم، درونیاتم را بیان کنم، در حالی که نمی‌خواستم خودم باشم؟
در ذاتم نبود که آدم جسور و با اعتماد به نفسی باشم. عادت داشتم برای راهنمایی، برای تاثیر گذاری و بعضی وقت‌ها هم برای اساسی‌ترین سرنخ‌های زندگی به دیگران نگاه کنم. این در حالی بود که داستان‌نویسی یکی از جسورانه‌ترین کار‌هایی است که آدم می‌تواند انجام بدهد. داستان نویسی یکجور لجاجت و یکدندگی در خود دارد؛ تلاشی عامدانه برای شکل‌دهی دوباره برای چینش دوباره و ساختن دوباره چیز‌هایی که خود، هیچ کمبودی در زمینه واقعیت ندارند. حتی در بین بی‌علاقه‌ترین و مردد‌ترین نویسندگان هم این یکدندگی باید پدیدار شود. نویسنده بودن یعنی اینکه از «گوش دادن» برسید به جایی که بگویید: «به من گوش بده.»
این همان چیزی بود که من را دچار تردید می‌کرد. من ترجیح می‌دادم گوش بدهم تا اینکه صحبت کنم و ببینم تا اینکه دیده شوم. می‌ترسیدم به خودم گوش بدهم و به زندگی خودم نگاه کنم.
پدرم که در هشتاد سالگی هنوز هم هفته‌ای چهل ساعت در دانشگاه «راد آیلند» کار می‌کند، همیشه در پی دستیابی به امنیت و ثبات در شغل خود بوده است. او هرگز حقوق خیلی زیادی دریافت نکرد، ولی خانواده‌ای را تامین می‌کرد که هیچ خواسته‌ای نداشت. بچه که بودم معنای «استخدام رسمی» را نمی‌فهمیدم ولی وقتی پدرم آن را به دست آورد، می‌توانستم بفهمم که این قضیه چقدر برایش مهم است. من هم در زندگی مثل او عمل کردم، و دنبال حرفه‌ای گشتم که مثل کار پدرم برایم ثبات و امنیت در پی داشته باشد. ولی در دقیقه آخر، از به دست آوردن چنین کاری کنار کشیدم، چون می‌خواستم نویسنده بشوم. کنار کشیدن از یک کار ثابت برای من که می‌خواستم نویسنده بشوم هم بسیار ضروری بود و هم نگران کننده. حتی پس از آن که برنده جایزه «پولیتزر» شدم، پدرم به من یادآوری کرد داستان نویسی چیزی که نیست که بتوانم روی آن حساب کنم و همیشه باید به فکر پیدا کردن یک راه دیگر برای امرار معاش باشم. من به حرف‌هایش گوش دادم ولی در عین حال یاد گرفته‌ام که به حرف دیگران گوش ندهم تا بر لبه پرتگاه سرگردان باشم و پرش کنم. از این‌رو با اینکه کار نویسنده دیدن و گوش دادن است، ولی من برای آن که نویسنده بشوم مجبور بودم کر و کور باشم.
من الان پدرم را می‌بینم که با وجود واقع بین بودنش، به سمت پرتگاهی که خودش باعث به وجود آمدنش شده، کشیده شده و کشور و خانواده خود را ترک کرده و خودش را از حس اطمینان خاطری که در تعلق و وابستگی وجود داشته، محروم کرده است ولی من در مقابل، بیشتر عمرم را خواسته‌ام که به جایی تعلق داشته باشم یا جایی که والدینم مال آنجا بودند یا آمریکا که در برابر مان گسترده بود. من وقتی نویسنده شدم میز کارم برایم حکم خانه‌ام را پیدا کرد؛ دیگر نیازی به یک خانه دیگر نداشتم. هر داستانی که می‌نویسم برایم مثل یک سرزمین خارجی است که با نوشتن آن، تسخیرش می‌کنم و سپس از آنجا می‌روم. من به کارم و به شخصیت‌هایم تعلق دارم و برای خلق شخصیت‌های جدید، شخصیت‌های قدیمی را پشت سرم رها می‌کنم. خودداری والدینم از حس رها کردن و تعلق داشتن کامل به هندوستان یا آمریکا در مرکز چیزی قرار دارد که من به شکلی کمتر واقعی، سعی می‌کنم در نویسندگی انجامش بدهم. نویسندگی که در من به دلیل ناتوانی‌ام در داشتن حس تعلق به وجود آمده، در واقع نویسندگی خودداری من از رها کردن است.
423 views بار ۲۵ام شهریور ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

محمد نوری

حتی با اصرارهای من پیرمرد دست بردار نیست. می‌خواهد ثابت کند که مدام استاد محمد نوری را می‌دیده و او از گاریچه پر از زردالویش نوبرانه می‌خریده….

نت‌های این خانه رو به زوال می‌روند
. قرچ قرچ. پیرمرد سیه چرده با دست‌های نیمه سوخته گاری سرشار از نوبرانه‌های تابستانی‌اش را هل می‌دهد و برای اینکه مطمئن شوم نشانی خانه استاد محمد نوری را درست می‌دهد بی‌خیال عرق ریزان تیرماهی می‌شود و دست به بنا گوش می‌برد آواز نازنین مریم سر می‌دهد. با این احوالات پیرمرد درست می‌گوید. خانه استاد در کوچه هجرتی خیابان نظام الملک است. حتی با اصرارهای من پیرمرد دست بردار نیست. می‌خواهد ثابت کند که مدام استاد محمد نوری را می‌دیده و او از گاریچه پر از زردالویش نوبرانه می‌خریده. می‌گوید مطمئن باش این همان خانه‌ای است که دنبالش می‌گردی.
اما اینجا در خیابانی که قبلا سرباز می‌خواندنش، نه در صدای بی‌رمق جوی وسط کوچه و نه در صدای گوشخراش جوشکاری ساختمان سر کوچه نشانی از رد پای صاحب صدای مخملین وجود ندارد.
دود،اشعه یو. وی، صدای عابرانی که در خیابان خواجه نظام‌الملک دنبال خرید نوبرانه تابستان پای هر دکانی قدم سست می‌کنند، کوچه‌های باریک و کوتاه، خانه‌هایی که چند در میان از حقیقت مدرنیزه شدن دور مانده‌ و ته‌نشین کوچه‌ شده‌ان دو آجرهای قرمز قدیمی‌شان هنوز هم به اهالی کوچه فخر می‌فروشد. خانه محمد نوری یکی از همین خانه‌هاست. خانه‌ای که پنجره مهربانی دارد و آنقدر پایین است که کودکان هفت ساله هم دست‌شان به پنجره خانه استاد محمد نوری می‌رسد. پنجره‌ای خاکستری رنگ و زوال یافته که لابد بارها نگاه استاد را از میان کوچه باریک دزدیده است.
محمد صادقین شاگرد استاد و یکی از تنها کسانی که توانسته وارد این خانه شود فضای خانه را اینطور تشریح می‌کند: «یک خانه کوچک در خیابان سرباز، یک پیانوی قدیمی و یک کتابخانه کوچک که پر از کتاب‌های بزرگ بود و همین و دیگر هیچ! این خانه استاد آواز ایران است. استادی که از او به عنوان غرور ایران زمین نام برده شده بود. استادی که اگر چه دیر با غریبه‌ها مانوس می‌شد ولی رفاقت‌ها و آشنایی‌هایش عمق داشت.»
و حالا این سومین بار است که همسر و صاحبخانه استاد محمد نوری تقاضای‌مان را برای دانستن بیشتر در مورد این خانه رد می‌کند. نه با جملات قاطع که به پشتوانه آن بتوان چانه زد و چرا گفت. نرم و محترمانه. همسر استاد محمد نوری انگار با خودش قرار گذاشته که به هیچ صورتی هیچ توضیح اضافه‌ای به خبرنگارها در مورد زندگی و خانه استاد رو نکند. کاری که استاد هم خودش چندان مایل به آن نبود. چنان که خلیل تعریف می‌کند: «محمد نوری تن به مصاحبه با خبرنگاران نمی‌داد. یکی از دوستان خبرنگار اصرار فراوانی داشت که به واسطه من از او مصاحبه بگیرد اما این اتفاق هیچ وقت نیفتاد. یک روز این دوست که دید من دارم به دیدن استاد می‌روم، به اصرار همراه من آمد و گفت شاید به این واسطه استاد راضی به مصاحبه شود.
استاد تا او را دید گفت اگر با خلیل هم نمی‌آمدی تو را راه می‌دادم، مثل حالا که با خلیل آمده‌ای و از مصاحبه خبری نیست و برای همیشه دوست خبرنگارم ناکام ماند
حالا همسر استاد در می‌گشاید اما تنگ و ترش. ایستاده در میانه در. گوش می‌کند و لزومی نمی‌بیند که برای‌مان از تاریخچه خانه‌ای بگوید که استاد بزرگی در آن مشق آواز می‌کرده. پنجره‌های میانی خانه با حفاظی طلق مانند پوشیده شده. خانه ساخته دوران اواخر پهلوی به سبک خانه‌های پنجاه سال پیش است. از خانه‌هایی که آنقدر قدیمی هست که بشود در آن برای استاد بزرگ موزه‌ای راه انداخت و جای پایش را در این خیابان خاطره کرد.
برای همسر استادهمین جلوی در از امکان موزه شدن خانه‌اش می‌گویم و اینکه شاید به این طریق مسئولان را متوجه کرد تا خانه تخریب نشده، کاری برایش بکنند اما توضیح دادن نظر او را عوض نمی‌کند. در بسته می‌شود و می‌ماند سوالهای زیادی که کسی نیست پاسخ دهد.
در خیابان نظام الملک دنبال رد پا و نشانه‌هایی از استاد می‌گردم. چیزی، خاطره‌ای که مایه دلخوشی باشد برای خواننده صدا مخملی در این محله. استاد محمد نوری آرامش لازم که نیاز اصلی یک خواننده است را چطور در این محله و کوچه شلوغ و پر سرو صدا پیدا می‌کرده. چه چیزی مایه دلبستگی‌اش به این کوچه می‌شده. این راز را شاید در گفته‌های شاگرد او محمد رضا صادقین بتوان پیدا کرد: «در نشست‌ها و کلاسهایی که داشتیم، استاد هم به ما آموزش موسیقی می‌داد ودر وقت اضافه که می‌شد، درس اخلاق.
حتما قسمتی از کلاسهای ما به اخلاق می‌رسید و استاد از پاک بودن در مسیر هنری می‌گفت و دوری از آلودگی‌های مادی و معنوی ودنیوی و نپرداختن به خانه خوب و ماشین خوب و…
استاد ساده بود و ساده زیست و من که شاگرد ایشان بودم می‌دیدم که چقدر برای ساده زیستن‌مان تلاش می‌کرد
فتاحی، سوپری سر کوچه هجرتی از مردی می‌گوید که بیشتر اوقات شیر می‌خرید و کنسرو ماهی. اهالی و مغازه‌داران همه با شوق بسیار از همسایه و هنرمند از دست رفته می‌گویند.
ظاهرا هر روز استاد جلوی کیوسک روزنامه فروشی سر کوچه می‌ایستاد و روزنامه‌ها را یکی یکی نگاه می‌کرده و چند تایی را می‌خرید. حالا از کیوسک روزنامه فروشی هم خبری نیست و به جای آن باشگاه اینترنت برپا شده.
اینجا همه به همسایگی با استاد فخر می‌فروشند و دکان‌دارها دهن پر می‌کنند که معلوم است استاد را می‌شناسیم از ما جنس می‌خرید و آلبومش را به ما می‌داد. معلوم نیست لاف می‌زنندیا واقعیت را می‌گویند اما یک در میان ادعا می‌کنند که کاست‌هایش را برای ما می‌آورد.
تنها شاید جادوی لحظه‌ها اکسیر زمان جاری در این کوچه کوتاه و رو به زوال به شانس محله برای حضور محمد نوری در این محله کمک می‌کرده و الا در این کوچه که حالا پل شهید صیاد شیرازی هم از آن گذر کرده چیز چندانی برای توضیح باقی نمی‌ماند.
هیچ‌کس نمی‌تواند برای‌مان توضیح بدهد که ساخت این پل چقدر آرامش استاد را به هم می‌زده جز همسر ایشان که او هم حاضر به صحبت کردن نمی‌شود.
سر کوچه بالاتری سمفونی آشغالهای تهران تکرار شده. آشغالها کنار دیوار تلنبار شده‌است بی‌خیال یاد داشت نه چندان محترمانه‌ای که از خجالت پدر و مادر آشغال‌ریزنده‌ها در آمده. این منظره بی‌شک هر روز صبح از نگاه استاد دور نمی‌مانده.
راستش این اولین بار است که نشسته‌ام پای دیوار مشهوری از مشاهیر تهران و به قد و بالای خانه نحیف و رنگ پریده نگاه می‌کنم و با نگاهم سانت می‌زنم که چطور آن حجم صدا در این خانه می‌گنجید. درون این خانه حتما باید رازی مگویی حضور داشته باشد. شاید.
391 views بار ۸ام شهریور ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

نام شهید ناصر کاظمی با کردستان گره خورده است. یاد مهربانی‌های او به مردم مسلمان و انقلابی اما زجرکشیده آن دیار قهرمان پرور، دل ها را به سال‌هایی می‌کشاند که او در کنار مردان و زنان مومن با گروهک‌های ضد انقلاب مقابله می‌کرد و با دشمن بعثی می‌جنگید.

او که در دوازدهم خرداد ۱۳۳۵ در تهران متولد شد، در سال ۱۳۵۸ با عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به فرمان حضرت امام خمینی(ره) لبیک گفت. او در سال ۵۹ به سمت فرمانداری پاوه منصوب شد و با عزمی راسخ برای آزادسازی مناطق گوناگون غرب کشور با اشرار و ضدانقلاب مبارزه کرد و پس از یک سال و نیم تلاش بی وقفه، در سال ۱۳۶۰ به سمت فرماندهی سپاه کردستان رسید.

او در عملیات پاکسازی محور پیرانشهر سردشت با گلوله به آرزوی قلبی خود دست یافت و پس از عمری تلاش خالصانه در ششم شهریور ۱۳۶۱ در پیرانشهر به شهادت رسید و از آن روز تاکنون، مزارش در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه ۲۴ ردیف ۷۶ شماره ۲۷ زیارتگاه عاشقان حقیقت است.



در سالروز شهادتش خاطراتی از او را ورق می‌زنیم؛ باشد که رهرو راهش باشیم و راه رسیدن به حقیقت را دریابیم.

نخست: ناصر از زبان خودش

من متولد سال ۱۳۳۵ و اهل تهران هستم. فعالیت سیاسی من تقریبا از سال ۱۳۵۶ آغاز شد. آن موقع که دانشجوی دانشکده تربیت بدنی بودم، دستگیر شدم و مدت ۲۵ روز در زندان قصر بودم. پس از آزادی، همواره در حرکت‌های مردمی و سایر امور انقلاب شرکت می کردم. پس از پیروزی انقلاب اسلامی من خیلی زود به سپاه پیوستم و در همان سال ۱۳۵۸ به مدت سه ماه برای مأموریت به زابل رفتم.

پس از مأموریت، نزدیک بیست روز در تهران بودم که دوباره به عنوان فرمانده، همراه یک گروهان از نیروهای سپاه به مدت یک و نیم ماه به خرمشهر رفتم. از خرمشهر که برگشتم، در پادگان «ولی عصر (عج)» تهران با برادر «بروجردی» آشنا شدم. او که خودش در سپاه منطقه غرب کار کشور مسئولیت داشت، به من پیشنهاد کرد به غرب کشور بروم. من هم پذیرفتم و با یک گروه ۲۷ یا ۲۸ نفری، به این منطقه آمدم. الان از آن گروه دو یا سه نفر باقی مانده و بقیه همه به شهادت رسیده‌اند.

وقتی به غرب کشور آمدم، با پیشنهاد برادر بروجردی از تاریخ دهم دی ۱۳۵۸، فرماندار پاوه شدم. آن زمان، از پاسگاه «قازانچی» تا پاوه، دست گروهک‌های ضد انقلاب بود که بعد‌ها منطقه از آنان پاکسازی شد. ۲۱ ماه فرماندار پاوه بودم که دوازده ماه آن را با حفظ سمت، فرمانداری فرمانده سپاه پاوه هم بودم. اما در یک عملیات که تیر خوردم و مجروح شدم، برادر «ابراهیم همت» را به عنوان فرمانده سپاه پاوه معرفی کردم.



الان هم (۱۴ مهر ۱۳۶۰) به مدت یک ماه است که باز به پیشنهاد برادر بروجردی آمده ام و مسئولیت فرماندهی سپاه کردستان را به عهده گرفته ام.

دوم: ناصر از زبان یاران

سردار شهید محمد بروجردی:

دو سال و اندی با هم کار می‌کردیم. نخستین بار که آمد غرب، قرار شد برود فرماندار پاوه شود. برای خود او هم یک مقدار مشکل بود که این مسئولیت را بپذیرد.

می‌گفت: من کاری نکرده‌ام و معلوم نیست در آنجا موفق بشوم. در آغاز ریش خود را پروفسوری تراشید تا ضدانقلاب چیزی نفهمد. ما خودمان هم وحشت داشتیم. می‌گفتیم اگر راز او کشف شود، شاید او را در راه شهید کنند.

به هر حال، با همان ریش بزی! حرکت کرد. در آنجا طوری رفتار کرده بود که حتی برخی از روحانیون هم فکر می‌کردند ایشان از افراد «دمکرات» است. یک ‌بار رفته بود نوسود و مذاکراتی هم با گروهک‌ها کرده بود. مخفی‌کاری او خیلی خوب بود. در آنجا او خودش را رو نکرده بود. به حساب، از آن بچه‌های جاافتاده تهران بود که به سادگی خودش را رو نمی‌کرد. علمای آنجا نیز متوجه نبودند. می‌آمدند اعتراض می‌کردند که این شاید از نفوذی‌ها باشد. فکر می‌کردند دمکراتی‌ است و خلاصه ممکن است یواش‌یواش با ضدانقلاب همکاری کند.

بعد ما می‌رفتیم با ایشان جلسه می‌گذاشتیم، می‌گفتیم: این حرکت شما چیست؟ با گروهک ها چه صحبتی کرده‌ای و چه صحبتی می‌کنی؟ ما سعی می‌کردیم معلوم نشود که ایشان سپاهی است. بعد ایشان توضیحات جالبی راجع به کارهایش می‌داد. صحنه بسیار جالبی بود برای ما که خودش را رو نمی‌کرد و سعی می‌کرد با فکر باز برخورد کند. البته در این مواقع حتی یک دروغ هم نمی‌گفت. منتها تلاش می‌کرد مسائلی را مطرح کند که نه کسی بتواند از آن سوءاستفاده کند و نه به نفع ضدانقلاب باشد.

برای مذاکره به نوسود هم که رفته بود، می‌کوشیده انقلاب را معرفی کند؛ یعنی گفته بود جمهوری اسلامی این است و هیچ آزاری نمی‌خواهد به شما برساند و اگر مشکلاتی دارید بگویید. اینها هم که به او اشکال می گرفتند، مدرک نداشتند، فقط می‌گفتند چرا رفته و مذاکره کرده. می گفتند چرا فکر می‌کند ضد انقلابیون می‌توانند برگردند یا احتمالا می‌توانند آدم‌های خوبی باشند. ایشان هم با همان اعتقاد می‌گفت باید تلاش کنیم ضد انقلاب را هدایت کنیم. در مواقعی موفق هم بود، همان گونه که یکی از کسانی که توبه کرد و برگشت، نخستین شهید «نودشه» بود.

سردار محمدباقر تاجیک:

در سال ۱۳۵۹ با ایشان در منطقه غرب و در محدوده کرمانشاه آشنا شدم. من در دو عملیات با ایشان همرزم بودم؛ یکی در عملیاتی که در منطقه گازرخانی صورت گرفت و عملیات دوم که در منطقه پاوه و برای سرکوب ضد انقلاب صورت گرفت.

ناصر سرشار از انسانیت، ادب، مهربانی و در عین حال در برابر دشمن بسیار محکم و جسور بود. او به مردم اهمیت بسیاری می‌داد و به همین دلیل، صف مردم را از ضدانقلاب جدا می‌کرد. مردم کردستان نیز علاقه شدیدی به این شهید داشتند و می‌دانستند که او برای کمک به آنان آمده و با کسانی که با مردم می‌جنگند، خواهد جنگید.



قرار بود برای عملیات به تپه گازرخانی برویم. پیش از عملیات شهید ناصر، نیروها را دور هم جمع کرد و گفت: «اگر رفتید به سوی دشمن و دست به اسلحه بردید، همیشه این جمله را تکرار کنید «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی»؛ یعنی تیر را رها کنید اما اوست که به هدف اصلی‌اش می‌رساند».

شهید ناصر کاظمی و شهید حاج ابراهیم همت همیشه به هم احترام می‌گذاشتند و شهید همت در سال‌های پس از شهادت ناصر گفته بود که من دروس فرماندهی ام را مدیون شهید ناصر کاظمی هستم.

سردار مصطفی ایزدی:

در عملیات محمد رسول الله(ص) از دو طرف مریوان با فرماندهی شهید احمد متوسلیان و در پاوه با فرماندهی شهید ناصر کاظمی و در رأس همه اینها شهید محمد بروجردی آغاز شد. مسیر را که سرشار از آتش و درگیری بود، پشت سر گذاردیم و با هدایت ایشان و یاری مردم نودشه آزاد شد.

دغدغه‌ او کار فرهنگی بود؛ بنابراین تا نیمه‌های شب با زندانیان صحبت می‌کرد تا آنان را به راه راست ببرد. او باب جهاد برایش باز شده بود و اجر این جهاد را هم گرفت. در روزهای پایانی عمرش می‌گفت: دوست دارم گلوله‌ای به پیشانی ام برخورد کند و من به دیدار دوست برسم؛ او عاشق شهادت بود.



عباس درمان:

شهید ناصر کاظمی پس از ورود به منطقه کردستان، تلاش کرد با اقدامات فرهنگی بر مردم کرد مسلمان تأثیر بگذارد و از آنان در آزادسازی مناطق گوناگون کمک بگیرد. هنگام بازگشت از عملیات آزادسازی پل نودشه، ناصر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد و ما مجبور بودیم از عرض رودخانه سیروان که بسیار خروشان و پرآب بود، عبور کنیم. در همین حین، ناصر شروع کرد به خواندن دعا. پس از آن ما به طور معجزه آسایی از رودخانه عبور کردیم.

پس از آن مجبور بودیم به مدت ۳۷ ساعت در صخره‌های صعب العبور، پیاده روی کنیم. همان جا بود که ناصر از ما خواست تا ذکر حضرت زهرا را فراموش نکنیم و به این ترتیب به سلامت به مقصد رسیدیم.



بخش‌هایی از وصیتنامه شهید:

برای اینکه در این دنیای زودگذر گرفتار انحراف نفس نشوید، همیشه به یاد خدا باشید.
ماهی یک بار به قبرستان شهدا بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدر اسلام را فرا گیرید.
سعی را بر جذب نیروهای جوان بگذارید، نه دفع آنان.
سعی کنید تحمل عقیده مخالف را داشته باشید مانند شهید مظلوم آیت الله دکتر سید محمد حسین بهشتی.
از اختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید.
تمام اموالم را به بی بضاعت‌های واقعی طی تشخیص همسرم و خواهرم و برادرم تقسیم شود

429 views بار ۶ام شهریور ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر
35 سال فعالیت جادوگر اپل از نگاه تصویر/اسطوره رفت!
مهر: استیو جابز به همراه استیو وزنیاک در سال ۱۹۷۶ شرکت اپل را در گاراژ خانه اش تاسیس کردند.وی در سال ۱۹۸۵ به دلیل اختلاف با مدیریت شرکت اپل را ترک کرد و شرکت دیگری به نام NeXT را بنیان نهاد و در سال ۱۹۸۶ استودیو پیکسار را از جورج لوکاس خریداری کرد.

سرانجام در سال ۱۹۹۶، پس از ۱۰ سال دوری از خانه کوپرتینو با فروش شرکت جدیدش به اپل، به شرکت قدیمی خود بازگشت.

بازگشت جابز به اپل به عنوان مدیر عامل این شرکت تحولی بزرگ برای اپل رو به زوال بود. پس از این بازگشت، شرکت اپل روز به روز اوج گرفت و محبوبیت زیادی در میان مصرف کنندگان در سرتاسر جهان به دست آورد تا جاییکه امروز با عرضه  محصولاتی چون “آی- پاد”، “آی- فن” و “آی- پاد” به غول سازنده سخت افزارهای اعجاب انگیز در دنیای رایانه تبدیل شده است.

استیو جابز که از سال ۲۰۰۳ از بیماری سرطان پانکراس رنج می برد و تاکنون یکبار نیز تحت عمل جراحی پیوند کبد قرار گرفته است مدتی بود که “تیم کوک” را به عنوان سرپرست موقت اپل معرفی کرده بود اما همچنان در اعلانهای رسمی به عنوان مدیرعامل شرکت کوپرتینو حضور داشت، تا اینکه روز پنجشنبه طی نامه ای رسماً از مقام خود کناره گیری کرد.

پس از انتشار نامه استعفای جابز، سهام شرکت اپل با کاهش ارزشی برابر پنج درصد مواجه شد، کاهشی که می تواند به معنی اطمینان کمتر سرمایه گذاران به شرکت اپل بدون حضور جابز باشد. هرچند تحلیلگران معتقدند که اپل تنها جابز نیست اما اولین واکنشهای بازار بورس نسبت به این تصمیم نظر دیگری را نشان می دهد.

تصاویر زیر در نگاهی اجمالی ۳۵ سال فعالیت حرفه ای جادوگر و اسطوره اپل را در بازار فناوری ارتباطات و اطلاعات نشان می دهند.

استیو جابز (سمت راست) با استیو وزنیاک در اولین روزهای راه اندازی اپل در ۱۹۷۶
۱۹۷۷- رونمایی از رایانه اپل ۲

۱۹۸۴- همراه با جان شولی و استیو وزنیاک در رونمایی از رایانه Apple II c

۱۹۸۴- رونمایی از رایانه مکینتاش

۱۹۸۵- استیو جابز بیرون از اپل، شرکت NEXT را تاسیس کرد

۱۹۹۸- استیو جابز یک “آی- مک” را در دست گرفته است

۲۰۰۳- رونمایی از “پاور بوک”

۲۰۰۷- رونمایی از “آی- فن”/ تلفن همراهی که مفهوم جدیدی از تلفنهای همراه هوشمند را به دنیا معرفی کرد

۲۰۰۸- “مک بوک ایر”

۲۰۱۰- رونمایی از “آی- پد”

۲۰۱۱- رونمایی از “آی- ابر” (iCloud)/ در آخرین حضور رسمی استیو جابز، اپل وارد دنیای ابرهای محاسباتی شد

اندی وارهول

بزرگ‌ترین یادگار او این بود که وی علاقه‌ی بسیاری به کنکاش در حیطه‌های جدید در عرصه‌ی تولید هنر داشت. در واقع او وادی صفحه‌ی ابریشمی عکاسی را با هنر نقاشی….

امروز هشتاد و سومین سالگرد تولد «اندی وارهول» هنرمند تاثیرگذار و از بنیان‌گذاران هنر پاپ در آمریکاست.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «اندی وارهول» چهره‌ی شاخص و تاثیرگذار هنر پاپ در میان هنرمندان معاصر و بسیار محبوب در میان مجموعه‌داران، در سال ‌۱۹۲۸ در پترزبورگ متولد شد.
او هنرهای تبلیغاتی را در دانشگاه کارنگی الون در پترزبورگ ‌آموخت. نخستین نمایشگاه بزرگ او در سال ‌۱۹۶۲ در گالری فروس در لس‌آنجلس برگزار شد. پس از آن کارهای وی برای نمایشگا‌ه‌های بی‌شماری در موزه‌ها و گالری‌هایی در سراسر دنیا تبدیل به یک موضوع فعال رفت.
«کارل دییل»، نقاش و منتقد نیویورکی که پیش از مرگ این هنرمند آمریکایی، فوریه سال ‌۱۹۸۷، با او کار می‌کرده، گفته است: «بالاخره هرکسی به مراتبی از او تاثیر می‌پذیرد، زیرا خلاقیت او بی‌حد و حصر بود و محدودیتی نمی‌شناخت.»
چهار دهه پس از مبهوت‌کردن دنیای هنرهای زیبا با نقد طنزآمیزش از جامعه‌ی مصرف‌کننده، همچنان کارهایش خواهان بسیاری دارد.
رییس حراجی‌های آثار هنرهای معاصر کریستی نیز درباره‌ی این هنرمند آمریکایی گفته است:‌ «بازار کارهای وارهول طی چند سال اخیر به‌صورت تصاعدی رشد کرده به‌طوری‌که در هر فصل سطح قیمت کارهایش بالاتر می‌رود.»
وارهول که کارش را به‌عنوان تصویرگر تجاری شروع کرد، به سرعت قدرت تصویر را درک کرده و در همان مراحل اولیه، شروع به پروراندن سبک خود کرد. وارهول به آزمایش و کارکردن با تکنیک‌های مختلف و استفاده از موادی مانند عکس و فیلم که به‌طور معمول با نقاشی و هنر ارتباط کمتری دارند، علاقه‌ی زیادی داشت.
مدیر مسوول موزه‌ی هنرهای آمریکایی ویتسنیا، در این‌باره چنین گفته است: «بزرگ‌ترین یادگار او این بود که وی علاقه‌ی بسیاری به کنکاش در حیطه‌های جدید در عرصه‌ی تولید هنر داشت. در واقع او وادی صفحه‌ی ابریشمی عکاسی را با هنر نقاشی دوباره به هم پیوند داد که این عمل او روند هنر نقاشی و طرز تفکر ما درباره‌ی آن ‌را تغییر داد.»
تصویرهای او مانند «صندلی الکتریکی» به ذهن هر بیننده‌ای خوبی‌ها و بدی‌های ایالات‌ متحده آمریکا، فرهنگ آمریکا، مصرف‌گرایی آمریکایی و سیاست آن‌را متبادر می‌سازد.
وارهول در دهه‌ی ‌۱۹۸۰ به سینما و تلویزیون نیز روی آورد و قصد داشت که طرح‌های ذهنی خود را از طریق این رسانه‌ها هم به‌نمایش بگذارد.
او خود گفته است که هیچ وقت مطالعه نمی‌کند، تنها تصاویر را نگاه می‌کند و از نقاشی هم متنفر است.
وارهول ‌۲۲ فوریه ‌۱۹۸۷ در سن ‌۵۸ سالگی در پی اختلالات حین عمل جراحی در نیویورک درگذشت و به خاک سپرده شد.
هم اکنون بزرگترین موزه‌ی دنیا که به یک هنرمند اختصاص دارد در پیتزبورگ پنسلوانیا موزه‌ی اندی وارهول است. موزه‌ی خانوادگی وی در ۴۰۰ کیلومتری شرق براتسیلاوا در سال ۱۹۹۱ از سوی برادرش «جان» و «مایکل بایکو»، معلم هنر محلی، راه‌اندازی شد. این موزه نزدیک زادگاه والدین مهاجر وارهول گشایش یافته و به شکل غرورآمیزی تصویر‌های چاپی وارهول را در کنار آثاری از مادرش «جولیا»، برادرش «جیمز» و برادرزاده‌اش «پل»، هم‌چنین وسایل انتخابی هم‌چون عینک آفتابی این هنرمند به نمایش گذارده شده است.
یکی از مسوولین هنری براتیسلاوا درباره‌ی این موزه گفت: اگر مردم می‌خواهند وارهول حقیقی را بشناسند، باید به مدیز لابورچ بیایند؛ اگرچه بدن وارهول در آمریکاست، روحش در اینجا زندگی می‌کند. چیزهایی که در موزه و شهر ما به نمایش گذارده شده در هیچ جای دیگر وجود ندارد.
در حالی که سفر به این منطقه بسیار مشکل است، این موزه کوچک سالانه ۱۰ هزار بازدید کننده را به سوی خود جلب می‌کند.
373 views بار ۱۲ام مرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی يک نظر

زندگینامه داداشی از دستفروشی تا قهرمانی

 

زندگینامه داداشی

بچه که بودیم کنار خانه‌مان شتر می‌آوردند آنها را می‌کشتند و گوشتشان را پخش می کردند. یک بار روح‌الله رفته بود و داشت با شتر بازی می‌کرد که ناگهان یکی از شترها لگد محکمی به او زد و برادرم را چند متر آن طرف‌تر پرت کرد.

شاید هیچ‌کس نمی‌‌توانست پیش‌بینی کند پسر لاغری که در کنار بساطش در خیابان نزدیک خانه‌شان، آب‌انجیر خنک می‌فروخت، چند سال بعد نه تنها بارها مدال طلای قوی‌ترین مرد ایران را از آن خود خواهد کرد، بلکه در مسابقات جهانی نیز حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت. روح‌الله – پسر بچه چشم‌آبی با موهای طلایی – هفتمین پسر خانواده داداشی ها بود.

او بعد از شش پسر و چهار دختر خانواده به دنیا آمده بود، «برادرم بچه لاغر و رنجوری بود، اما از همان اول عاشق پرورش اندام بود. او عکس‌ها ی ورزشکاران پرورش اندام را تهیه می‌‌کرد، سر آنها را قیچی می‌کرد و سر خودش را جای آنها می‌گذاشت، او آن زمان اگر چه لاغر بود اما خصلت‌های ورزشکاری داشت و من در او چیزی می‌دیدم که دیگران نمی‌دیدند؛ به همین دلیل او را وارد ورزش کردم، خانواده‌ام به شدت با این موضوع مخالف بودند. می‌گفتند او ضعیف است و نمی‌تواند از خودش دفاع کند؛ اما برادرم بعد از دو سال ورزش، قهرمان پرورش اندام شد.»
 این‌ها را علی داداشی می‌گوید؛ مردی که هنوز مرگ برادرش را باور ندارد و دلش می‌خواهد هر آنچه اتفاق افتاده کابوس وحشتناکی باشد که با سپیده صبح روز بعد، مثل تاریکی شب، دست و پایش را جمع کند و دور و دورتر شود اما این کابوس وحشتناک انگار رفتنی نیست؛ « بچه که بودیم کنار خانه‌مان شتر می‌آوردند آنها را می‌کشتند و گوشتشان را پخش می کردند. یک بار روح‌الله رفته بود و داشت با شتر بازی می‌کرد که ناگهان یکی از شترها لگد محکمی به او زد و برادرم را چند متر آن طرف‌تر پرت کرد. گفتم حتماً بلایی سرش آمده، سریع به طرف او دویدم و خودم را به بالای سرش رساندم، صدایش کردم، روح‌الله با صدای من چشمانش را باز کرد و لبخندی زد.
مرد جوان با چشمانی پر اشک ، تبسمی می‌کند و ادامه می‌دهد:«از روح‌الله هزار تا خاطره خوش دارم. در یک روز تابستان، روح‌الله که خیلی خسته بود، رفته بود زیر ماشین یکی از مهمان‌هایمان و آنجا خوابش برده بود. مهمان ما هم بی‌خبر از روی او رد شد. وقتی مادرم از ماجرا باخبر شد غوغایی به پا کرد که نگو و نپرس. او را به بیمارستان رساندیم؛ اما آسیبی ندیده بود . خیلی زود او را به خانه آوردیم.»
زندگینامه داداشی از دستفروشی تا قهرمانی
حالا قهرمان رفته است و تنها یاد و خاطره اوست که برای علی که با وجود هفت سال اختلاف سنی با برادر کوچکش، همیشه با او بوده و از او حمایت می‌کرد، به جا مانده است؛ «به محض تعطیل شدن مدارس و رسیدن تابستان، بساطش را نزدیک خانه‌مان پهن می‌کرد و شربت و آب‌‌‌انجیر می‌فروخت، خدا بیامرز پدرم می‌گفت پسر جان ما که نیازی به این پول نداریم؛ پس چرا این کار را می‌‌کنی؛ اما روح‌الله گوشش به این حرف‌‌ها بدهکار نبود و دلش می‌خواست روی پای خودش باشد. او سختی دستفروشی و تلاش برای فروش جنس در گرمای طاقت‌فرسای تابستان را چشیده بود؛ به همین دلیل بعد از موفقیت‌ها و کسب وضع مالی نسبتاً خوب، آن روزها را فراموش نکرد و به قول معروف خودش را گم نکرد.»

مانوئل دی اولیویرا

این پروژه فیلم که «گبو و سایه» نام دارد محصول مشترک فرانسه و پرتغال است که براساس رمانی از «رائول براندائو» به همین نام ساخته خواهد شد و….

«مانوئل دی اولیویرا»، کارگردان کهنه‌کار سینمای پرتغال جدیدترین پروژه فیلم‌اش را ماه آینده مقابل دوربین خواهد برد.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «مانوئل دی‌اولیویرا» که هم‌اکنون ‌١٠٣ ساله است و پیرترین کارگردان درقید حیات سینمای جهان محسوب می‌شود، جدیدترین پروژه فیلم‌اش را از اواخر اوت یا اوایل سپتامبر کلید خواهد زد.
این پروژه فیلم که «گبو و سایه» نام دارد محصول مشترک فرانسه و پرتغال است که براساس رمانی از «رائول براندائو» به همین نام ساخته خواهد شد و فیلم‌نامه آن را خود «اولیویرا» می‌نویسد.
به گزارش اسکرین دیلی، این فیلم که با بودجه ‌۵/٢ میلیون دلاری ساخته می‌شود، ‌داستان پدری است که جانش را برای حفظ پسر پناهنده‌اش می‌دهد.
«دی اولیویرا» که قصد کناره‌گیری از دنیای سینما را ندارد، دو سال پیش در یکصدمین سالروز تولدش ساخت جدید‌ترین فیلم خود با نام «شگفتی‌های یک دختر بلوند» را آغاز کرد.
«دی اولیویرا» متولد ‌١١ دسامبر ‌١٩٠٨ از دهه پنجاه تاکنون به فیلم‌سازی مشغول است که «نقاش و شهر»(‌١٩۵۶)، «نان» (‌١٩۵٩)، «وسوسه مسیح» (‌١٩۶٣)، «مادر باکره» (‌١٩٧۵)، «سفر به آغاز جهان» (‌١٩٩٧) و «تصویر سخنگو» (‌٢٠٠٣) از مشهورین فیلم‌های او به‌شمار می‌روند.
وی تا پیش از آنکه اولین فیلم بلند خود را در سال ‌١٩۴٢ با نام «آنیکی بوبو» کارگردانی کند، در طول ده سال پنج مستند ساخت و ‌٢١ سال طول کشید تا «دی الیویرا» فیلم سینمایی بعدی خود را بسازد. این فیلم که در سال ‌١٩۶٣ ساخته شد، «وسوسه مسیح» نام داشت.
«دی اولیویرا» که از سال ‌١٩٩٠ تاکنون تقریبا هرسال یک فیلم ساخته‌است، تاکنون شش‌بار در بخش مسابقه جشنواره کن حضور داشته که آخرین‌بار در سال گذشته با فیلم «مورد عجیب آنجلیکا» رقم خورد. در این شش‌بار وی در پنج دوره نامزد دریافت نخل طلا بود و یک‌بار در سال ‌١٩٩٩ برای فیلم «نامه» برنده جایزه ویژه هیئت داوران شد.
این کارگردان کهنه‌کار در طول ‌٨٠ سال فعالیت هنری، جوایز سینمایی متعددی به‌دست آورده‌ که از مهم‌ترین آنها می‌توان به جایزه دوربین برلیناله از جشنواره برلین، جوایز نخل طلای افتخاری، هیات داوران، فیپرشی و کلیسای جهانی از جشنواره فیلم کن، جایزه یک عمر دستاورد سینمایی از اکادمی فیلم اروپا، جایزه یوزپلنگ افتخاری از جشنواره فیلم لوکارنو، جایزه آکی‌را کوروساوا از جشنواره فیلم توکیو، شیر طلای افتخاری و جایزه ویژه هیات داوران از جشنواره فیلم ونیز اشاره کرد.
457 views بار ۲۵ام تیر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

تام هنکس

در عین حال،‌ هیچ وقت هم نخواسته‌ام تنها باشم. خوشبختانه خانواده خیلی خوبی دارم و از زندگی زناشویی‌ام بسیار راضی‌ام. همسر و فرزندانم…..

سعی می‌کنم دروغ نگویم
 تام هنکس
بیش از ۲۰ سال است که در رشته سینما فعالیت دارد. او تا به حال ۲ بار اسکار بهترین بازیگر مرد را (آن هم به صورت پی‌درپی)‌ گرفته است و با وجود گذشت ۲ دهه از فعالیت هنری، هنوز هم یکی از چهره‌های مطرح روز سینماست. هنکس بازیگری را از سال ۱۹۸۰ شروع و ۴ سال بعد با کمدی «اسپلش» نام خود را مطرح کرد.

بازی در چند فیلم درام مثل «بی‌خواب در سیاتل»، «آپولوس»، «فارس گامپ» و «فیلادلفیا» در اوایل دهه ۹۰ میلادی، او را تبدیل به یک ستاره بزرگ کرد. با بسیاری از فیلمسازان مطرح سینما کار کرده و تهیه‌کننده تعدادی از فیلم‌هایش هم بوده است. «تو نامه داری»، «نجات سرباز رایان» و «راهی به پردین» از دیگر کارهای مهم او هستند. مجموعه ۳ قسمتی انیمیشنی «قصه اسباب‌بازی» هم از صدای او کمک زیادی گرفته است.
هنکس در سال‌های اخیر کم‌کارتــر شده است. «فرشتگان و شیاطین» (۲۰۰۹)‌ آخرین فیلم او در اکران عمومی بوده است. همین روزها کار جدید او «لاری کراون» روی پرده سینماها می‌رود که هنکس ضمن بازی در آن، کارگردانش نیز بوده است. این کمدی درام قصه مردی میانسال را تعریف می‌کند که پس از آن که شغل خود را از دست می‌دهد، با بازگشت به کالج سعی می‌کند خودش را دوباره احیا کند. هنکس در گفت‌وگویی با اوپرا وینفری، مجری سرشناس تلویزیونی، درباره جنبه‌های مختلف کاری خود صحبت می‌کند. بخش‌هایی از این مصاحبه را با هم می‌خوانیم. لازم به توضیح است که «لاری کراون» پس از «کاری که انجام می‌دهی» (۱۹۹۶)‌ دومین ساخته بلند سینمایی هنکس در مقام کارگردان به شمار می‌رود.

بسیاری از آدم‌ها بر این باورند که شما غیرعادی‌ترین و غیرمعمول‌ترین آدمی هستید که دیده‌اند. خودتان هم همین احساس را دارید؟
خیر. هیچ رمز و راز ویژه و بزرگی در ارتباط با من وجود ندارد. شاید برخی از کارهایی که انجام می‌دهم، به چشم بعضی‌ها عجیب و غریب بیاید و توجهات را به سمت خود جلب کند، اما در کل زمانی که مشغول کار هستم انضباط را رعایت می‌کنم و نسبت به آنچه انجام می‌دهم، دقیق هستم و عشق و علاقه خاصی به آنها دارم. همه تلاشم این است که کار هنری‌ام را با خلاقیت انجام دهم.

زمانی که با برخی از همکارانم در این باره صحبت کردم که قرار است با شما مصاحبه‌ای داشته باشم، آنها گفتند «چه آدم نجیبی!» چقدر به این تصور آنان نزدیک هستید؟
خیلی زیاد. سعی می‌کنم به مردم دروغ نگویم. تنها راه برای کنترل روشی که در پیش گرفته‌اید این است که همیشه حقیقت را بگویید. تا به امروز هیچ روزنامه‌نگاری در خانه من نبوده است و هیچ عکاسی، عکسی از مکانی که در آن زندگی می‌کنم نگرفته است. هیچ وقت خانواده‌ام را در معرض نمایش نگذاشته‌ام. تا به امروز هم همین روش را در پیش گرفته‌ام و طبق آن زندگی کرده‌ام. این در حالی است که از من هنوز هم به عنوان یکی از کسانی اسم برده می‌شود که بیشترین همکاری و همراهی‌ها را با اهالی مطبوعات و رسانه‌های گروهی دارم. علت اصلی آن این است که وقتی مصاحبه‌ای انجام می‌دهم، به سوالات پاسخ درست و دقیقی می‌دهم و حقیقت را درباره آنچه می‌خواهم و انجام می‌دهم، بازگو می‌کنم.

می‌خواهم درباره موفقیت صحبت کنم که موضوع اصلی این گفت‌وگو است. آیا ذهنتان مدام مشغول فکر کردن به موفقیت‌هایتان است؟
نه. هنوز هم کسب یک موفقیت تازه شگفت‌زده‌ام می‌کند. قدیم‌ترها عادت داشتم وقتی به اینجا (شیکاگو)‌ می‌آمدم، در محیط دور و بر قدم بزنم و هر کاری که دلم می‌خواهد انجام دهم، اما حالا انجام چنین کاری خیلی مشکل است، زیرا بسیاری از مردم مرا می‌شناسند. موفقیت چیزی است که مرا به هیجان می‌آورد.

عکس‌العمل‌تان در قبال این که توسط مردم شناخته می‌شوید، چیست؟
حضورم یک مقداری باعث به هم ریختن اوضاع می‌شود. مردم وقتی مرا می‌بینند ناگهان سرجایشان خشکشان می‌زند و مرا با انگشت نشان می‌دهند.

آیا این مساله باعث ناراحتی‌تان می‌شود؟
تا حدودی بله. این مساله باعث می‌شود نتوانم یک واکنش طبیعی از خودم نشان دهم و ارتباط درست‌تری با دنیای پیرامونم برقرار کنم. خب، اکثر آدم‌ها می‌خواهند براحتی هر جا که می‌خواهند بروند و کارهای روزانه‌شان را بدون دغدغه و دردسر انجام دهند. وقتی شما نتوانید چنین کار ساده و روزمره‌ای را براحتی انجام دهید، شرایط برایتان کمی سخت می‌شود.

با تحسین‌هایی که پس از نمایش عمومی هریک از فیلم‌هایتان کسب می‌کنید، احساس می‌کنید برای نقش‌های بعدی تحت فشار بیشتری قرار می‌گیرید؟
خیر. هر نقشی برایم حکم یک نقش و تلاش تازه را دارد. اگر طوری رفتار کنم که انگار تحت فشار قرار دارم، روحیه‌ام خراب می‌شود و نمی‌توانم کار کنم. واقعیت این است که تمام بازیگران، اهالی سینما و مردم عادی سخت متوجه این نکته هستند که در جدول گیشه نمایش چه کسی نفر اول است، اما برای من این مساله اهمیت زیادی ندارد، زیرا تنها چیزی که واقعا جاودانه است، آن ارتباطی است که تماشاگران با یک فیلم برقرار می‌کنند. در زمان‌های مختلف، اتفاقات مختلفی رخ می‌دهد و وضعیت همیشه یکسان نیست و هیچ بازیگری نمی‌تواند ادعا کند کنترل همه امور را در دست دارد. تنها چیزی که تو در مقام بازیگر می‌توانی کنترل کنی، احساسی است که هنگام بازی جلوی دوربین داری.

یعنی می‌خواهید بگویید تحت‌تاثیر وضعیت نمایش فیلم در اولین هفته اکران عمومی آن قرار نمی‌گیرید؟
چرا، چرا! نمی‌گویم این مساله برایم اهمیتی ندارد و فرقی نمی‌کند فیلم من با موفقیت مالی روبه‌رو شود یا شکست تجاری بخورد، اما فروش یا عدم فروش یک فیلم در تحلیل نهایی تعیین‌کننده این نکته نیست که آن فیلم یک کار خوب است یا بد.

چه عامل یا چیزهایی باعث می‌شود نقشی را برای بازی کردن قبول کنید؟
معمولا یک فیلمنامه باید مرا مجذوب خودش کند و نقش موردنظر به دلم بنشیند.

اکثر فیلم‌هایی که بازی کرده‌اید یک جور محوریت اخلاقی دارند. هنگام خواندن فیلمنامه‌ها به دنبال چنین سوژه‌هایی هستید؟
دلیل اصلی حضور اکثر تماشاگران در سالن‌های سینما و تماشای یک فیلم، به این دلیل است که آنها می‌خواهند درگیر مسائل و اتفاقاتی شوند که برای کاراکترهای اصلی آنها رخ می‌دهد. ما می‌خواهیم ببینیم این کاراکتر بالاخره مشکلات خودش را چگونه حل می‌کند و چگونه با رعایت اصول اخلاقی و گرامیداشت آنها، به پیروزی و موفقیت می‌رسد. تماشاگران توانستند ارتباط خوبی با قصه «راننده تاکسی» مارتین اسکورسیزی ـ که یکی از شگفت‌انگیزترین فیلم‌هایی است که تا به حال دیده‌‌ام ـ برقرار کنند و روشی که او در این فیلم پیش گرفت مورد تایید آنان قرار گرفت. مشابه آن کاری است که کرک داگلاس در «اسپارتاکوس» انجام داد. شما در مقام تماشاچی می‌دانید آنچه روی پرده سینما در حال وقوع است، بزرگ‌تر از آن چیزی است که در زندگی واقعی‌تان اتفاق می‌افتد. اما این اتفاق را حتی تماشاگران نوجوان این یا آن ایالت دورافتاده هم متوجه می‌شوند و می‌فهمند. وقتی فیلمنامه‌ای را می‌خوانم، خودم را در مقام یک تماشاگر قرار می‌دهم. وقتی از من خواسته می‌شود درگیر کاری شوم که چالش‌های زیادی به همراه دارد و اصول اخلاقی را در قصه‌هایی غیرمتعارف به تصویر می‌کشد، هیجان‌زده می‌شوم.

حتی حالا و پس از سال‌ها فعالیت هنری؟
بله، حتی حالا. شوخی نمی‌کنم و دروغ نمی‌گویم. هنوز هم هیجان‌زده می‌شوم.

و این در حالی است که منتقدان سینمایی می‌گویند شما همیشه بهترین نقش‌ها را انتخاب می‌کنید.
ولی هنوز هم لحظاتی در زندگی‌ام هست که با خودم می‌گویم: «آنها می‌خواهند من این نقش را بازی کنم؟» هیچ وقت حتی در دست نیافتنی‌ترین رویاهایم هم تصورش را نمی‌کردم بتوانم بعضی از نقش‌هایی را که بازی کرده‌ام، به دست بیاورم. نمونه‌اش کاپیتان جان‌میلر در «نجات سرباز رایان». سازندگان این فیلم‌ها باید اطمینان خیلی زیادی به من داشته باشند که جرات کنند ایفای آنها را به من بسپارند.

وقتی بازی در نقشی را قبول می‌کنید، نوعی ارتباط روحی بین شما و آن کاراکتر به وجود می‌آید؟
بله و باید چنین اتفاقی بیفتد. وقتی فیلمنامه‌ را می‌‌خوانم، بلافاصله به این نکته فکر می‌کنم که آن کاراکتر به چه دلایل و توجیهاتی کارهایش را انجام می‌دهد و در چه شرایط روحی ـ روانی به سر می‌برد. شما وقتی دلایل یک آدم را برای انجام کارهایش بدانید، آن وقت می‌توانید تبدیل به خود او شوید. این نکته باعث می‌شود آن ارتباط روحی به وجود بیاید. اگر این ارتباط وجود نداشته باشد، تو نمی‌توانی در قالب آن کاراکتر فرو بروی و آن وقت، بازی‌ات تقلبی و دروغین می‌شود. تماشاچی هم بلافاصله این نکته را می‌فهمد و با تو همذات‌پنداری نمی‌کند.

جواب رد دادن به یک نقش برایتان کار راحتی است یا سخت؟
بعضی وقت‌ها جواب رد دادن به یک نقش کار سختی می‌شود، چون تو نمی‌خواهی همکارانت را از خودت برنجانی، ولی واقعیت این است که در این حالت تو احساس می‌کنی این نقش به درد تو نمی‌خورد یا به اندازه کافی خوب نیست. پس مجبوری که ملاحظات را کنار بگذاری و صریحا بگویی آن نقش را بازی نمی‌کنی. شنیده‌ام که می‌گویند: «نگران نباش، ما ‌مراقب تو و نقشی که بازی می‌کنی،‌ هستیم یا اگر تو قبول نکنی، یکی دیگر هست که خیلی دوست دارد این نقش را بازی کند!» ولی بهترین نصیحتی که در این رابطه شنیده‌ام این است که در چنین مواقعی همیشه از خودم بپرسم: اگر کس دیگری این نقش را بگیرد، من از غصه خودم را می‌کشم؟ خب، پاسخ من به این سوال همیشه منفی است. هیچ‌وقت برای کسب یک نقش یا رد کردن آن، خودم را نمی‌کشم!

چه زمانی یاد گرفتید که به برخی پیشنهادات پاسخ منفی بدهید؟
از حدود ۱۵ سال قبل، یعنی زمانی که به تماشای یکی دو تا از فیلم‌هایی رفتم که به رغم میل باطنی‌ام، در رودربایستی قرار گرفتم و به خاطر دوستی با عوامل سازندگان آنها، حاضر به همکاری با آن پروژه‌ها شدم. در آن زمان طعم تلخ شکست به من یاد داد که اگر چیزی باب میلم نیست، حتی به خاطر دوستانم، آن را قبول نکنم.

حالا موفقیت را برای خودتان چگونه تعریف می‌کنید؟
موفقیت برایم یعنی این که هنوز هم شوق و عشق کار کردن دارم. هنوز هم بازی در فیلم‌های سینمایی مرا مثل روزهای اول کاری به هیجان می‌آورد و این برایم چیز کمی نیست.

هیچ وقت احساس تنهایی نکرده‌اید؟
همیشه تعداد زیادی دوست و همکار داشته‌ام و هیچ‌وقت آنها را از خودم نرنجانده‌ام. در عین حال،‌ هیچ وقت هم نخواسته‌ام تنها باشم. خوشبختانه خانواده خیلی خوبی دارم و از زندگی زناشویی‌ام بسیار راضی‌ام. همسر و فرزندانم از بهترین‌ها هستند.

پس از سال‌ها زندگی زناشویی و خانوادگی احساس خوشبختی می‌کنید؟
صددرصد و هر روز که می‌گذرد احساس می‌کنم این وضعیت بهتر می‌شود. تمام اطرافیانم می‌گویند تو خانواده خوب و خوشبختی داری. این در حالی است که حرفه من به گونه‌ای است که گاهی اوقات مجبورم دور از خانه و خانواده باشم، ولی همیشه به خودم گفته‌ام حتی اگر ۶۰ درصد اوقاتم صرف حرفه‌ام شود، باید بیشترین استفاده را از آن ۴۰ درصد باقیمانده ببرم و آن را در خدمت خانواده قرار دهم. با این ۴۰ درصد می‌توان کاری کرد که آن کسری ۶۰ درصدی کاملا جبران شود.
463 views بار ۲۱ام تیر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی يک نظر

تصاویری از پیر امیدیار ثروتمندترین شخص ایرانی در جهان
تصاویری از پیر امیدیار ثروتمندترین شخص ایرانی در جهان

 نشریه فوربس که هر سال فهرست ثروتمند ترین افراد جهان را معرفی می‌کند، در جدیدترین فهرست خود که در برگیرنده ۱۰۶۲ میلیاردر جهان می‌باشد…

پیر امیدیار در ۲۱ ژوئن سال ۱۹۶۷ در پاریس متولد شد. پدر و مادر او ایرانیانی بودند که برای تحصیل به خارج از کشور رفته بودند.
مادر او الهه میرجلالی امیدیار مدرک دکترای زبانشناسی خود را از دانشگاه سوربن دریافت کرده بود و پدرش یک جراح بود. خانواده پیر زمانی که او ۶ ساله بود به آمریکا مهاجرت کردند و پیر در واشنگتن بزرگ شد.
پی یر مراد امیدیار ایرانی الاصل را با دارایی ۷/۷ میلیارد دلاری در رتبه ۱۲۰ جهانی اعلام کرد.
امیدیار همچنین در فهرست میلیاردرهای آمریکایی نیز رتبه ۵۴ را بدست آورد. پی یرامیدیار مدیر سایت ebay می باشد.
تصاویری از پیر امیدیار ثروتمندترین شخص ایرانی در جهان
او که در شش سالگی به آمریکا رفته و در واشنگتن سکنی گزیده است از همان ابتدا به رایانه علاقه زیادی داشت که همین علاقه منجر به فارغ التحصیل شدن او در رشته علوم رایانه از دانشگاه ترفس شد. امیدیار در ۲۸ سالگی در تعطیلات طولانی پایان هفته، کدهای رایانه ای اولیه ای را که در نهایت منجر به راه اندازی سایت معروف ebay شد را نوشت؛ سایتی که در حال حاضر ۸۴ میلیون کاربر به آن مراجعه می‌کنند.

مارسل پروست
۱۹ تیرماه برابر ۱۰ ژوئیه صد و چهلمین سالروز تولد مارسل پروست نویسنده و منتقد نامدار فرانسوی و خالق شاهکار ادبی «در جستجوی زمان از‌ دست‌رفته» است…..
 http://khabaronline.ir/images/2011/7/42-27159627.jpg
مارسل پروست
خانه‌ای که مارسل پروست بسیاری از تعطیلات کودکی‌اش را در آن سپری کرد.
http://khabaronline.ir/images/2011/7/42-17721235.jpg
گراند هتل در کابورگ فرانسه، هتلی است که پروست بخشی از رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» را در آن نوشت.
http://khabaronline.ir/images/2011/7/0000241166-014.jpg
خانه یکی از اقوام پروست که برای تعطیلات در کودکی به آن‌جا می‌رفت و این مکان جایی بود که پروست پایه ریزی شهری که در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» را شکل داد.
http://khabaronline.ir/images/2011/7/0000241166-005.jpg
پروست در سال ۱۸۸۵
http://khabaronline.ir/images/2011/7/VV506.jpg
پروست به همراه تعدادی از آشنایانش
http://khabaronline.ir/images/2011/7/42-23606932.jpg
آرامگاه مارسل پروست در قبرستان پرلاشز فرانسه
 مطالب مرتبط از سایت های مشابه :
[googlesearch]مارسل پروست [/googlesearch]
 استفن کینگ
حادثه موتورسیکلت باعث شد به یاد آن تصادف قدیمی‌تر وحشتناکی بیفتم که در روز مادر رخ داده بود؛ دو تا زن بودند و یک عالمه بچه که داشتند می‌رفتند….
دلهره، واقعیت زندگی است
استفن کینگ
که در دنیای نویسندگی از او همواره با عنوان سلطان وحشت یاد می‌شود، در دو زمینه خبرساز بوده است.

یکی ساخت یک فیلم سینمایی براساس رمان جدیدش «برج سیاه» توسط ران هاوارد و نقش‌آفرینی خاویر باردم و دیگری نوشتن یک رمان جدید توسط او با موضوع ترور جان اف. کندی. نشریه معتبر آتلانتیک مانتلی علاوه بر چاپ یک داستان کوتاه به نام «هرمان ووک هنوز زنده است» با این نویسنده در مورد موضوعات مختلف مثل روند خلاقیت در داستان‌نویسی و وضعیت امروز داستان کوتاه به گفت‌وگو نشسته است.

می‌شود برای خوانندگان ما درباره ماجرای داستان کوتاه «هرمان ووک هنوز زنده است»، صحبت کنید؟
من و پسرم هر سال سر مسابقات بسکتبال دانشجویان شرط‌بندی می‌کنیم. پارسال شرط ما این بود
که هرکس باخت باید با عنوانی که طرف برنده تعیین می‌کند، یک داستان بنویسد. من بازنده شدم ولی برنده واقعی بودم، چون داستانی را نوشتم که خیلی دوستش دارم. عنوانی که پسرم تعیین کرده بود این بود: «هرمان ووک هنوز زنده است»، چون مطلبی خوانده بود که در آن نوشته شده بود هرمان هوک هنوز زنده است و با این که ۹۵ یا ۹۶ سال دارد، هنوز هم می‌نویسد. من خیلی راجع به این موضوع فکر کردم؛ باور کنید، خیلی فکر کردم. آن سال مسابقات بسکتبال اول آوریل (۱۲ اسفند) به پایان رسیده بود و من تا حدود ابتدای تابستان به آن فکر کردم. بنابراین بعد از ۴ ماه فکر کردن با خودم گفتم چی بنویسم چی بنویسم؟ معمولا روال کار داستان‌نویسی این‌گونه است که خودت ایده‌ای را در نظر می‌گیری و داستانت را براساس آن می‌نویسی؛ این‌طور نیست که یک عنوان را در نظر بگیری و داستان را براساس آن بنویسی. یعنی در این مورد کار برعکس شده بود. اولین فکری که به ذهن من رسید این بود که داستانی درباره یک آدم در تیمارستان بنویسم که گمان می‌کرد با استفاده از قدرت مغز خودش یک سری از نویسنده‌ها را زنده نگه می‌دارد. داشت داستان بامزه‌ای از کار در می‌آمد؛ این شخص نام نویسندگانی را که از دست‌شان خسته شده بود، در یک فهرست قرار داده و اجازه داده بود که بمیرند.

مثلا چه نویسندگانی؟
مثلا جی. دی. سالینجر، یکی از نویسندگان این فهرست بود. او وقتی سرانجام مطمئن می‌شود که جی. دی. سالینجر دیگر هرگز قصد منتشر کردن کتابی را ندارد، با خودش می‌گوید: «به جهنم! دست به کار شو!» بنابراین این ایده در ذهن من شکل گرفت، تا این که بعد یک روز در نزدیکی‌های خانه ما یک موتورسیکلت تصادف وحشتناکی کرد و یک زن و مرد مصدوم حدود ۲ روز بعد مردند. دیگر خودتان می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد. سر و کله صلیب‌ها و گل‌ها و این‌جور چیز‌ها پیدا شد و من به فکر فرو رفتم و داستان کوتاه «هرمان ووک هنوز زنده است» در نتیجه آن شکل گرفت.
این ماجرای واقعی حال و هوایی بسیار استفن کینگی دارد، قبول دارید؟ منظورم همین شرط‌بندی و عنوان اتفاقی و این چیزها؛ شما اگر داستانی نوشته بودید که این اتفاق برای یک نویسنده رخ می‌داد، آنگاه داستانی که او می‌نوشت دارای یکجور قدرت پیشگویانه می‌شد یا این که یک جور‌هایی از خود او جلو می‌افتاد. این‌طور نیست؟
اصلا نظر بدی نیست. خوشم آمد.
شما البته چنین کتاب‌هایی نوشته‌اید. این‌طور نیست؟
بله؛ من چنین کتاب‌هایی نوشته‌ام و الان هم دارم به نوشتن چنین رمانی فکر می‌کنم. البته در اینجا نمی‌خواهم قضیه را لو بدهم. این‌جور کتاب‌ها به آدم حس رهایی می‌دهد. درواقع نویسنده با نوشتن این کتاب‌ها فرصت پیدا می‌کند کار متفاوتی انجام بدهد. بله، من از این نوع داستان‌ها خیلی خوشم می‌آید باید بپذیریم که دلهره، واقعیت زندگی همه آدم‌هاست. حدود ۷ سال پیش در روز مادر حادثه‌ای رخ داد که طی آن چندین نفر که بیشترشان بچه‌ها بودند، کشته شدند. آدم وقتی نوشتن داستانی را شروع می‌کند یا یک ایده داستانی به ذهنش می‌رسد، می‌داند کار چگونه پیش می‌رود و تمام عناصر مختلف در کنار هم قرار می‌گیرند. این جادوی واقعی کار نویسندگی است.
آیا ایده‌های داستانی با سرعت همیشگی به ذهن‌تان خطور می‌کنند؟
نه؛ گمان نمی‌کنم. البته این قضیه از یک جهت مایه آرامش است.
اتفاقا الان در مورد همین موضوع می‌خواستم سوال بپرسم.
آن قدیم‌ها، ذهن من پر از ایده بود، مثل آسانسوری که پر از آدم باشد. به همین دلیل ذهن من بعضی وقت‌ها خیلی پرسر و صدا بود. نکته دیگر این که شما یک موقع دارید چیزی می‌نویسید و همه چیز هم دارد خوب پیش می‌رود، ولی ناگهان ۳-۲ تا ایده به ذهنت خطور می‌کند و آن ایده‌ها با فریاد می‌گویند: باید مرا بنویسی! باید مرا بنویسی! مثل این است که زندگی‌ات ناگهان پر از چیز‌های زیبا بشود. در چنین وضعیتی باید به چیزی که در آن لحظه داری رویش کار می‌کنی، وفادار باشی، ولی این وضعیت می‌تواند ناخوشایند و آزار دهنده باشد.
خب آیا شما این ایده‌ها را یادداشت و در یک فایل نگهداری می‌کنید؟
نه؛ من هرگز ایده‌هایم را جایی یادداشت نمی‌کنم. چون شما وقتی ایده‌های‌تان را یادداشت می‌کنید، در واقع مثل این است چیزی را که باید تمام شود، ابدی می‌سازید. اگر ایده‌ای به درد نخور باشد، خود به خود فراموش می‌شود.
پس این وضعیت خیلی بد که نویسنده وقتی در آن قرار می‌گیرد با خود می‌گوید: «ای وای! ایده خیلی خوبی به ذهنم رسیده بود ولی فراموشش کردم!» شامل حال شما نمی‌شود.
نه؛ چون لابد آن ایده، ایده خیلی خوبی نبوده. اگر نتوانید ایده‌ای را به خاطر بسپارید، بی‌شک به درد نخور است.
خب، برویم سراغ داستانی که در مجله آتلانتیک از شما منتشر شده. ایده آن به هیچ فرم دیگری جز داستان کوتاه قابل تبدیل نبود. درست است؟
بله، به نظر من این ایده فقط مناسب فرم داستان کوتاه بود. حادثه موتورسیکلت باعث شد به یاد آن تصادف قدیمی‌تر وحشتناکی بیفتم که در روز مادر رخ داده بود؛ دو تا زن بودند و یک عالمه بچه که داشتند می‌رفتند سفر و وقتی تصادف شد هشت نه نفرشان کشته شدند؛ راننده آن ون داشت با سرعت بیش از ۱۶۰ کیلومتر در ساعت می‌رفت و هیچ کس هم نمی‌داند چرا! شاید آنها داشتند با هم جر و بحث می‌کردند؛ شاید داشتند با موبایل صحبت می‌کردند. در این حادثه هیچ اثری از الکل وجود نداشت. به نظر من ما بعضی وقت‌ها به این دلیل داستان می‌نویسیم که می‌خواهیم برای رضایت خاطر خودمان بفهمیم چه اتفاقی افتاده است.
یکی از کار‌هایی که شما در داستان‌نویسی از آن لذت می‌برید این است که جنبه‌های مختلف یک تجربه را با هم قاطی کنید یا این که مشخصا در مورد این داستان، روبه‌روی هم قرار بدهید.
منظورتان طبقات مختلف جامعه است.
درست است. شما در این داستان دو شاعر را دارید که هر دو زندگی ثروتمندانه و راضی‌کننده‌ای داشته‌اند، هرچند البته الان کمی رو به افول گذاشته‌اند و از طرف دیگر زنان مستاصل و بیچاره…
کاری که من می‌خواستم انجام بدهم این بود: ما در اینجا ۲ تا آدم روشنفکر را داریم که استفاده از کلام، حرفه‌شان است؛ آنها از زبان استفاده می‌کنند تا تجارب انسانی را تعالی ببخشند. کارکرد شعر از نظر من همین است. شعر زندگی معمولی و چیز‌هایی را که دم دست‌مان است، برمی‌دارد و آن را در قالب یک گوهر زیبا خلاصه می‌کند. وقتی شاعران خوب این کار را انجام می‌دهند، شما این گوهر زیبا را به دست می‌آورید. از طرف دیگر شما در این داستان با زنانی روبه‌رو می‌شوید که زندگی‌شان دقیقا نقطه مقابل شعر است، زیر خط فقر زندگی می‌کنند و زندگی‌شان پر از نکبت و بیچارگی است. به نظر من این زن‌ها وقتی به هم نگاه می‌کنند و بدون آن که کلامی بر زبان بیاورند تصمیم می‌گیرند به زندگی خود پایان بدهند، نه‌تنها به زندگی خود بلکه به زندگی بچه‌های‌شان نیز پایان می‌دهند، چون بچه‌هایشان هم همان زندگی نکبت‌بار آنان را خواهند داشت، درواقع مثل یک لحظه بینش و ادراک ناگهانی شاعرانه است. همان لحظه خاص. مرگ آنها درواقع یک نوع شعر است؛ یک شعر وحشتناک؛ یک تصمیم وحشتناک؛ هیچ کس نمی‌گوید که این خودکشی کار درستی است، ولی اگر شما این داستان را بخوانید و به آن واکنش نشان بدهید، شاید بگویید: «شاید تصمیم به خودکشی برای آنها در آن شرایط تنها راه ممکن بوده»…
می‌گویم که من چه واکنشی به داستان شما نشان دادم. وقتی دو پاراگراف آخر را خواندم در چشمانم اشک حلقه بست، ولی متوجه شدم که من به مرگ آن افراد واکنش نشان ندادم و این برایم تعجب‌برانگیز بود؛ واکنش من به شجاعت آن شاعره پیر بود.
بله، بله؛ من آن لحظه کوچولو را دوست دارم… آن لحظه با خودم گفتم: خب، اینها شاعرند و زبانشان نسبت به زبانی که مردم عادی یا همین زنان و بچه‌های‌شان در زندگی روزمره از آن استفاده می‌کنند، متعالی‌تر، زیباتر و والاتر است. در چنین لحظه‌ای شاعره پیر می‌گوید: «این تصادف شبیه چه زهر ماری است؟» چون چیزی جز این نمی‌شود گفت. در اینجا شعر درهم می‌شکند. از این جهت این داستان اثر خیلی شادی نیست. زن مورد اشاره درواقع دارد می‌گوید: «هیچ زبانی نمی‌تواند توصیف کند که این تصادف چقدر وحشتناک است.» یک داستان در درجه اول باید از نظر عاطفی و بعد از نظر فکری بر خواننده تاثیر بگذارد.
مارتین اِی‌میس، جمله معروفی دارد در مورد این که نویسنده چگونه ۲ بار می‌میرد: نویسنده اول استعدادش می‌میرد و بعد جسمش. ولی ظاهرا این داستان شما این حرف را رد می‌کند. هرمان ووک هنوز هم می‌نویسد!
بدون شک اینچنین است و به همین دلیل هم شاعران این داستان همه‌شان پیر هستند، چون می‌خواستم بگویم اینها هم یک زمانی جوان و عربده‌کش بوده‌اند…
یک سوال کلی‌تر بپرسم: آیا شما آن طور که در مقاله‌تان در نیویورک تایمز نوشته بودید، هنوز هم به داستان کوتاه بدبین هستید؟
مساله این است که داستان کوتاه را چه کسی می‌خواند. من خودم را به شکل یک خواننده داستان کوتاه در زمان گذشته می‌بینم که ۸ یا ۹ ساله است. در آن زمان‌ها همه جا مجله بود. خیلی از مجلات داستان کوتاه چاپ می‌کردند آنقدر که کسی نمی‌رسید همه آنها را بخواند. الان شما مثلا در هواپیما دیگر کسی را نمی‌بینید که مجله‌ای را باز کرده باشد و مشغول خواندن داستان کوتاه باشد؛ مثلا داستانی از نورمن مِیلِر. البته میلر فوت کرده است، ولی شما متوجه منظور من می‌شوید دیگر. الان این کتاب‌های الکترونیکی و این چیز‌های کامپیوتری هم مزید بر علت شده‌اند و باعث دوری مردم از خواندن داستان کوتاه شده‌اند.
870 views بار ۴ام تیر ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر
هوا حواسش نبود این شعر است، از پنجره بیرون رفت
دختران شهر به روستا فکر می‌کنند/ دختران روستا در آرزوی شهر می‌میرند/ کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی‌رسد…..
گروس عبدالملکیان
هوا
که پیرهن پوشیده
هوا
که میز صبحانه را می چیند
هوا
که گوش می دهد به شعرهام
هوا
که لب بر لبم می گذارد
هوا
که داغم می کند
هوا
که هوایی ام کرده
هوا
که حواسش نبود، این شعر است
و از پنجره بیرون رفت
*****
هر نتی که از عشق بگوید…
زیباست
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که…
در انتظار صدای توست…
***
پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم
در میان آنها
یک پرنده ی بی معرفت هست
که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و بر نمی گردد.
من او را بیشتر دوست دارم…
***
باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد ….
به دنیا می گویم …. خداحافظ !
***
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی است کمی خسته شوی
کافی است کمی بایستی . . . .
***
دو سال است که می دانم بی قراری چیست
درد چیست
مهربانی چیست
دو سال است که می دانم آواز چیست
راز چیست ….
چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند
امروز من دو ساله می شوم ….
***
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم!
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ….
***
پرواز هم دیگر رویای این پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش خواب دیگری ببیند !
***
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند…
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است!
***
دختران شهر
به روستا فکر می‌کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می‌میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می‌کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی‌رسد.
اگر چه “گروس عبدالملکیان” از شاعران جوان کشور محسوب می‌شود و سابقه شاعری‌اش هنوز به ده سال نرسیده است، اما در همین مدت اندک به موفقیت‌های قابل توجهی دست یافته است. عشق و جنگ، دو مضمون محوری شعرهای اوست که در بیشتر کارهایش به چشم می‌خورد، دو مضمومنی که به نوعی دیگر در شعرهای پدرش نیز وجود داشته‌اند.
متولد ۱۳۵۹ در تهران است و رشته مهندسی صنایع خوانده است. تا به حال مجموعه ‌شعرهای «پرنده‌ی پنهان» (۱۳۸۱)، «رنگ‌های رفته‌ی دنیا» (۱۳۸۴)، «سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند» (۱۳۸۷) و «حفره‌ها» (۱۳۹۰) را منتشر کرده است. او همچنین جایزه شعر کارنامه به خاطر مجموعه شعر پرنده پنهان، جایزه کتاب سال جوان به خاطر رنگ‌های رفته دنیا و به عنوان یکی از برگزیدگان جشنواره شعر فجر معرفی شده است.

رسول صدرعاملی عزادار شد
پدر رسول صدرعاملی کارگردان صاحب نام سینمای ایران بدرود حیات گفت.

آیت الله سید فخرالدین صدرعاملی از روحانیون سرشناس شرق تهران، در پی یک دوره طولانی مدت بیماری، با وخیم شدن وضعیت عمومی و انتقال به بیمارستان، شب گذشته در سن ۷۶ سالگی دارفانی را وداع گفت.

پیکر ایشان که از خانواده معظم شهدا و از نزدیکان آیت الله مهدوی کنی ریاست مجلس خبرگان رهبری بود، صبح فردا پنج شنبه از مقابل مسجد رحمتیه واقع در خیابان پیروزی ابتدای خیابان شکوفه تشییع و در شهر ری در جوار حرم حضرت عبدالعظیم حسنی به خاک سپرده خواهد شد.

نکته قابل ذکر درباره ۵ پسر ایشان است که یکی در جبهه به فیض شهادت نائل شد، یکی از آنان در سلک روحانیت در آمد و دیگری به علت ابتلا به سرطان خون درگذشت.
اما مشهورترین فرزند وی رسول صدر عاملی، کارگردان مشهور سینمای ایران است که جزو نسل هنرمندان انقلاب است که در زمان اقامت امام در نوفل لوشاتو، تصاویری تاریخی از ایشان گرفت و سریال خاطرات یک خبرنگار را درباره پرواز انقلاب ساخت.

وی فیلمهایی چون گل‌های داودی (۱۳۶۳)، پاییزان (۱۳۶۶)، قربانی (۱۳۷۰)، سمفونی تهران (۱۳۷۲)، دختری با کفشهای کتانی (۱۳۷۸)، من، ترانه ۱۵سال دارم (۱۳۸۰)، دیشب باباتو دیدم آیدا (۱۳۸۳)، شب (۱۳۸۵)، هر شب تنهایی (۱۳۸۶)، زندگی با چشمان بسته (۱۳۸۷) را در کارنامه خود دارد که اکثرا مضمون اجتماعی دارد.

این مصیبت را به بازماندگان ، مخصوصاً رسول صدرعاملی تسلیت می گوید.

421 views بار ۳۰ام خرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

بهترین گل هایم را با پاس های کریمی زده ام
عکس

وحید هاشمیان بدون تردید از «خاص‌ترین» فوتبالیست‌های تاریخ ماست. بازیکنی که بدون پشتوانه ملی و حضور در قرمز و آبی راهی بوندس‌لیگا شد و یازده سال در فوتبال تمام حرفه‌ای ژرمن‌ها دوام آورد.

به پیراهن بایرن‌مونیخ رسید و تیم‌ملی را با گل‌هایش به جام‌جهانی ۲۰۰۶ برد و در بازگشت به ایران هم با پرسپولیس فاتح جام‌حذفی شد.

اما تنها دلایل فنی و کارنامه برجسته هاشمیان ملاک خاص بودن او نیست. در فوتبال ما چهره‌هایی مثل اوکه رُک و صادقانه حرف می‌زنند و به خاطر منافع شخصی پای روی اصول نمی‌گذارند، در اقلیت قرار‌گرفته و شاید مثل هاشمیان تا چند دهه دیگر هم نیاید. وحید عصر دیروز ساعاتی مهمان ما بود.

بدون مقدمه حرف‌هایشان را بخوانید:
*فصل قبل بر سر یک دوراهی بزرگ قرار گرفتی؛ اینکه در آلمان بمانی و دنبال کلاس‌های مربیگری بروی یا برگردی ایران و بازی کنی. تو دومی را برگزیدی، الان پشیمان نیستی؟ چطور و چرا پرسپولیس را انتخاب کردی و این شش ماه چگونه سپری شد؟
قرارداد من با بوخوم دو ساله بود و من می‌توانستم امسال هم در این تیم بمانم اما دوست داشتم فقط در لیگ یک بوندس‌لیگا بازی کنم. ما شرایط بدی نداشتیم اما در ۱۳ بازی پایانی آن فصل فقط یک مساوی گرفتیم و تیم به لیگ ۲ سقوط کرد. من وقتی ۲۳ ساله بودم یک بار با همین بوخوم لیگ ۲ را تجربه کرده بودم ولی دیگر شرایط سنی‌ام اجازه نمی‌داد و ضمناً یک برآورد شخصی داشتم که مانع از بازی در لیگ ۲ بوندس‌لیگا می‌شد.
*چه برآوردی؟
در بوندس‌لیگا بوخوم و آرمینیا بیله‌فلد مشهور به آسانسور هستند. تیم‌هایی که مدام بین لیگ یک و دو در حال رفت و آمد هستند و هر وقت سقوط کرده‌اند بلافاصله و پس از یک فصل دوباره به بوندس‌لیگای یک برگشته‌اند. وقتی تیم سقوط کرد، من قرارداد داشتم ولی دیدم مربی دارد تیمی ضعیف می‌بندد و حاشیه‌های تیم هم زیاد شده. احساس کردم با این شرایط بوخوم نمی‌تواند برگردد و دیدید که پیش‌بینی من هم درست از آب درآمد و بوخوم در پلی‌آف مغلوب گلادباخ شد و درلیگ ۲ ماند.
*وقتی از بوخوم جدا شدی شرایط سختی را برای خودت گذاشتی، یا بوندس‌لیگای یک و یا لیگ‌برتر ایران، آن هم تهران. چرا؟
چون شرایط سنی‌ام دیگر طوری نبود که بخواهم اسباب‌کشی کنم و به یک شهر و کشور جدید بروم و دوباره از اول همه چیز را شروع کنم. من پیشنهادات استرالیا و اتریش را رد کردم، در خود بوندس‌لیگای یک هم شرایطم خیلی سخت شد چون جام‌جهانی ۲۰۱۰ برگزار و باشگاه‌ها به سراغ استعداد‌های جوان ۲۰ – ۲۲ ساله رفتند.
*انگیزه مالی نداشتید؟
مسلم است که شرایط بوندس‌لیگا یک از هر نظر بهتر از ۲ است. چه زمین و امکانات و چه مالی اما من در ۳۵ سالگی دیگر فقط دنبال فوتبال و پول نبودم. حالا می‌خواهم بیشتر از زندگی لذت ببرم، همین که بعد تمرین چند تا از دوستانم را ببینم و با هم شام برویم بیرون و گپی بزنیم. شاید اگر ۲۰ ساله بودم استرالیا که هیچ، به چین هم می‌رفتم و به پول قرارداد هم فکر می‌کردم اما در سن من دیگر پول انگیزه اصلی نبود.
*از ابتدای لیگ دهم پیشنهادات مختلفی از تیم‌های لیگ‌برتر داشتی؟
من خودم کارم را سخت کرده بودم، در ایران هم نمی‌توانستم شهرستان بروم و به همین دلیل فقط تیم‌های تهرانی ماندند. از پیکان و صبا پیشنهاداتی رسید ولی جدی نشد، تراکتور‌سازی هم صحبتی کرد ولی بعد ظاهراً خودشان با کمبود جا در لیست مواجه شدند. در آن موقع هنوز به بوندس‌لیگا یک هم چشم داشتم، یادم هست فرایبورگ بود که یک مهاجم ۲۰ ساله کره‌ای یا ژاپنی را گرفت و بالاخره نشد تا نیم‌فصل. در نیم‌فصل وقتی سرپرست پرسپولیس تماس گرفت که آقای دایی روی شما نظر دارد و من هم دیدم پرسپولیس تیمی ریشه‌دار و محبوب است و شرایط خوب بود، قبول کردم.
*در بازگشت به ایران فوتبال چقدر تغییر کرده بود؟
سال ۷۷ که من رفتم تازه داشتیم از فوتبال آماتور به سمت نیمه‌ حرفه‌ای می‌رفتیم و وقتی برگشتم از نیمه‌حرفه‌ای به سمت تمام حرفه‌ای در حرکت بودیم. الان تیم‌ها از نظر امکانات و شرایط پیشرفت خوبی کرده‌اند.
*ولی قابل مقایسه با آلمان نیست! نترسیدی به مشکل بخوری؟
نه چون وقتی رفتم به مراتب شرایط بدتری داشتیم و با این فضا بیگانه نبودم.
*پرسپولیس را چطور دیدی؟
زمان ما در پاس، تیم‌های بزرگ دسته‌بندی داشتند و باند‌بازی بیداد می‌کرد ولی در این پرسپولیس همه با هم دوست بودند و به‌‌شخصه دوستان خوبی پیدا کردم. جو تیم سالم بود و هر روز با احساس خوبی سر تمرین می‌رفتم.
*اما می‌گویند با ورود پول فضای تیم‌ها خراب شده و دوستی‌ها رنگ باخته؟
بله، پول زیاد مشکلاتی را برای ما آورده که حاشیه‌های زیاد و فراموش شدن تعصب‌ها و دوستی‌ها و ورود دلال‌ها به عرصه، از نمونه آنهاست ولی من شخصاً در پرسپولیس جو خوبی دیدم و ضمناً داریم به سمت حرفه‌ای‌گری می‌رویم.
*در پرسپولیس خوب شروع نکردی و در جام‌حذفی بهتر از لیگ‌ بودی. چرا؟
من اواخر فصل بدنسازی نیم‌فصل به تیم پیوستم و چون شش ماه قبل هم بازی نکرده بودم، در شرایط مسابقه نبودم. البته نه اینکه اضافه‌وزن داشته باشم، من در آلمان تمریناتم را مرتب و مداوم دنبال می‌کردم ولی در شرایط مسابقه نبودم و همین که با پرسپولیس شروع کردم مصدوم شدم. پس از چند هفته بهبود یافته و مقابل فولاد خوب بازی کردم اما دوباره سر بازی الاتحاد عضله‌ام کش آمد و دوباره مصدوم شدم. رفت تا دربی، بعد مقابل ازبکستان خوب بودم ولی بدنم خالی کرد چون بدنسازی نداشتم. فشار بازی‌ها هم زیاد بود و چهار روز یک بار مسابقه داشتیم. رفته‌رفته به آمادگی ۸۰ درصد رسیدم و مقابل ذوب‌آهن گل زدم، برابر استیل‌آذین هم خوب بودم که دیگر لیگ تمام شد. وقتی پرسپولیس وارد جام‌حذفی شد تازه من به هماهنگی با سایرین رسیده و در ترکیب جا افتاده بودم. می‌دانید که برای موفقیت در یک تیم فقط آمادگی جسمانی کافی نیست و باید با سایرین هم هماهنگ شوید و من با شروع جام‌حذفی به آمادگی جسمی و هماهنگی رسیدم که خوشبختانه قهرمان شدیم.
*برای فصل بعد چه، مذاکره‌ کرده‌اید؟
خیر، اولویتم پرسپولیس است ولی همه چیز بستگی به شرایط دارد.
*اگر پیشنهاد خارجی برسد چه، قبول می‌کنید؟
نه دیگر از سن من گذشته، یازده سال در محیط خشک و پادگانی آلمان فوتبال بازی کردم و دیگر کافی است. زندگی در این یازده سال فقط تمرین بود و مسابقه! آنجا همه چیز برایت فراهم است، زمین و تمرین و استخر و بدنسازی و فیزیوتراپی و… برنامه تمرینات و اردو‌ها و مسابقات هم معلوم است و سر ماه هم پول به حسابت می‌آید، دیگر دغدغه‌ای جز فوتبال نداری.
*پیش آمده که تیمی در آلمان سر موعد پول قرارداد بازیکن را ندهد؟
خیر، آنجا مسلم است که منافع مالی بایرن مونیخ با مثلاً بیله‌فلد متفاوت است و بایرن پول بیشتری می‌دهد ولی حتی تیم‌های لیگ چهار و پنج آنها هم کاملاً حرفه‌ای هستند. یعنی هم زمین تمرین و سالن و امکانات دارند و هم طبق قرارداد پول‌ها را سر ماه می‌دهند. حالا هرچه قرارداد شما باشد با پاداش و آنچه شرط کرده‌اید. در آلمان هر تیم قبل از شروع فصل موظف است رقمی را در حسابش به فدراسیون اعلام کند و بعد مطابق با پولش بازیکن و مربی بگیرد نه اینکه بروی ستاره بخری و چک بدهی، بعد چک‌ها برگشت بخورد! اگر هم تیمی اول فصل بودجه نداشت به دسته پایین‌تر می‌رود.
*در آلمان دلال هم داشتید؟
به این معنای ایران نه، آنجا مدیر برنامه‌ها می‌رونددانشگاه و درس می‌خوانند و از صافی‌های مختلف عبور و پس از موفقیت در آزمون‌ها مدرک و اجازه کار می‌گیرند. بعد هم ده‌درصد از قرارداد انتقال یک بازیکن را از باشگاه می‌گیرند، نه از خود بازیکن و تمام کارهای بازیکن را هم انجام می‌دهند.
*اگر یکی از بازیکن پول گرفت چه؟
اگر بفهمند مادام‌العمر محروم می‌شود.
*روزهای تلخ و شیرینی در آلمان داشتی، روزهایی که فدراسیون کشورت علیه تو بود!
آن ماجرا خودش داستانی است، درست می‌دانید از کجا شروع شد؟
*نه، خودت بگو!
من برای اولین بار به تیم‌ملی دعوت شدم و در بازی‌های آسیایی ۱۹۹۸ در بازی اول دو گل به قزاقستان و در بازی دوم یک گل به لائوس زدم ولی سپس تا روز آخر به نیمکت تبعید شدم! این قصه فقط در ایران اتفاق می‌افتد و خیلی‌ها همین سرنوشت را داشتند که در ایران فنا شدند ولی من شانس آوردم به آلمان رفتم. بعد از دو سال، برای بازی‌های آسیایی بوسان تیم می‌توانست سه بازیکن بزرگسال ببرد و از روز اول همه می‌دانستند این سه نفر چه کسانی هستند ولی می‌آمدند بازیکن را از باشگاه و کارش می‌انداختند و الکی در بازی‌های دوستانه دعوتش می‌کردند. یادم نیست برای بازی با نیوزلند یا کجا بود که نوبت به من رسید. من به آقای دانشور، دبیرکل وقت فدراسیون گفتم شما نفراتتان را انتخاب کرده‌اید، اجازه بدهید من در آلمان بمانم و برای موقعیتم در ترکیب بجنگم. ایشان هم در ظاهر گفت باشد تو نیا اما در عمل …
*نامه نوشتند تا محروم شوی!
همان موقع منیجر من گفت برو یک نامه کتبی از فدراسیون ایران بگیر تا فردا برایت مشکلی درست نکنند. من گفتم مگر چه می‌کنند؟ درست چهل روز گذشت و باشگاه صدایم کرد ایران به فیفا و فدراسیون آلمان شکایت کرده و اگر نتوانی رضایت بگیری، قراردادت را فسخ می‌کنیم و پولی هم به تو نمی‌دهیم! طبق قانون فیفا فدراسیون‌ها می‌توانند به بهانه تمرد از دعوت بازیکن به تیم‌ملی، او را از مسابقات باشگاهی محروم کنند و من مجبور شدم کلی بدبختی بکشم.
*دادکان مشکلت را حل کرد؟
بله، خدا خواست و آقای فراهانی از فدراسیون رفت و دادکان آمد. من هم مشکلم را گفتم و او هم نامه را از فیفا و آلمان پس گرفت اما این تجربه برایم درس عبرتی شد تا نامه خداحافظی از تیم‌ملی را کتبی بنویسم و به فیفا و فدراسیون فوتبال آلمان بدهم. وقتی شما کتبی خداحافظی کنی، دیگر فدراسیون نمی‌تواند بهانه تمرد بیاورد و همین شد که تهدید آقایان بعدها نتیجه نداشت!
*وقتی بازیکن بایرن شدی و نمی‌آمدی!
(می‌خندد) آنها مرا اذیت کردند و حالا نوبت من بود! هیچ‌کس در مملکت غریب کمکی به من نکرد و خودم تک و تنها زحمت کشیدم تا به بایرن برسم،‌ تازه آقایان داشتند بدبختم هم می‌کردند. تصور کن، نه فقط کمکی به تو نکنند بلکه به آلمانی‌ها بنویسند که این را اخراج کنید! این درد را چطور تحمل می‌کنید؟ وقتی همان آقای دانشور نامه دعوت فرستاد و من نیامدم، آقایان رفتند در تلویزیون و به‌جای اینکه بگویند در حق وحید اشتباه و خطا کردیم، تهدید کردند محرومم می‌کنند! خبر نداشتند من به فیفا نامه داده‌ام و نمی‌توانند هیچ کاری بکنند. تا اینکه خود آقای دادکان آمد و در آلمان صحبت کردیم.
*بعدها آقای دانشور را ندیدی؟
چرا و جالب اینکه ایشان در سفر کره‌شمالی آمد و گفت: از دست من ناراحت نشو، من دخالتی در آن قضیه نداشتم در حالی که من نامه ایشان را با مهر و امضایش که به فیفا و آلمان نوشته؛‌ هاشمیان را محروم کنید، هنوز دارم!
*برگشتی و ایران را با گل‌هایت به جام‌جهانی ۲۰۰۶ بردی!
آرزوی هر ورزشکاری حضور در تیم‌ملی است ولی من چنان خاطره بدی از تیم‌ملی داشتم که نگو. ماجراهای دوره فراهانی هم بود ولی باز هم دادکان مرا قانع کرد که گذشته را فراموش و دوباره برای کشورم خدمت کنم.
*وقتی به گذشته می‌نگری، چه می‌بینی؟
فقط خاطره. از همه ما فقط خاطره می‌ماند و یک اسم که تازه در ایران زود هم فراموش می‌شود. به ناصر حجازی نگاه کنید،‌ آخر کار همه ما همین است.
*می‌توانستی در بایرن مونیخ موفق‌تر هم باشی.
بله، ولی یک‌سری عوامل مانع بود. زمانی که بایرن مرا خواست،‌ اوتمار هیتسفلد مربی بود و برنامه‌اش این بود که روی ماکای را در نوک بگذارد و من پشت‌سر او که سر بزنم و بجنگم. تا من قرارداد بستم، ماگات مربی شد و همه می‌دانند او با یک مهاجم بازی می‌کند و در کل فصل فقط به ۱۳، ۱۴ نفر بازی می‌دهد. دایی در بایرن خیلی فرصت داشت چون هیتسفلد از فلسفه بازی چرخشی استفاده می‌کند و به تمام نیروهایش در لیگ، جام‌حذفی،‌ اروپا و سایر میادین فرصت می‌دهد ولی ماگات گران‌ترین خرید بوندس‌لیگا «تورستن فرینگس» را آورد و یک فصل کامل روی نیمکت نشاند! او با یک مهاجم بازی می‌کرد و به جز ماکای، من و سانتاکروز و پیزارو و بقیه فقط نیمکت‌نشین بودیم. به علاوه من در همان مقطع به تیم‌ملی برگشتم و دوباره سفرها، خستگی‌ها، مصدومیت‌ها و دور بودن از تمرینات و اردوها شروع شد. اگر در دو، سه سال قبل آن خوش درخشیدم، به این دلیل بود که تمام توانم را فقط روی باشگاه می‌گذاشتم ولی در بایرن مسابقات مقدماتی جام‌جهانی شروع شد. آسیایی‌ها هم به نسبت اروپایی‌ها به خاطر بعد مسافت مشکلات بیشتری دارند. بازیکن لهستانی یا هلندی دو ساعت می‌رود و برای کشورش بازی می‌کند، ما دو روز تا کره‌شمالی در هواپیما بودیم!
*اشکان دژاگه به همین دلیل نیامد؟
او بازیکن بسیار خوبی است و حرفه‌ای فکر ‌کرد. البته فصل قبل او هم گیر ماگات افتاد و حسابی افت کرد! (باخنده)
*می‌گویند آلمانی‌ها مردمی خشک و بی‌روح با زندگی ماشینی هستند. درست است؟
آنجا نظم حرف اول را در زندگی و کارشان می‌زند. به قانون احترام می‌گذارند، حالا هر چه باشد، روراست هستند و اگر ازکسی خوششان نیاید،‌ محال است تزویر کنند. اگر در خیابان کسی با ماشین به کسی بزند، اول او را به بیمارستان می‌برند و مداوا می‌کنند نه اینکه دنبال این باشند که پولدار است یا فقیر، بیمه دارد یا نه!
*چنین فرهنگی عاری از انسانیت نمی‌تواند باشد!
اگر می‌گوییم زندگی ماشینی و آدم‌آهنی، پس نباید قلب و احساسات داشته باشند در حالی که چنین نیست. آلمانی‌ها خیلی دیر با تو گرم می‌گیرند و اول همه جوانب را رعایت می‌کنند اما دوستی آنها هم مادام‌العمر است. خیلی چیزهایشان با ما فرق دارد ولی نمی‌شود گفت مردم بدی هستند. مثلاً من بعد از ده سال هنوز نمی‌دانم آپارتمان بغلی‌ام کیست. اگر برق برود، نمی‌توانم بروم دم منزل همسایه و کبریت بخواهم، مگر اینکه طرف مراکشی یا ایرانی باشد! در کل مثل ما احساساتی و بی‌انضباط نیستند و دروغ هم نمی‌گویند!
*آینده وحید هاشمیان در فوتبال!
اگر کسی سال قبل در همین زمان به من می‌گفت شرط ببندیم که تو از آلمان می‌روی پرسپولیس، اگر بردم یک میلیون بده و اگر باختم صدمیلیون می‌دهم، من شرط نمی‌بستم ولی دیدید که شد. چه کسی باور می‌کرد این همه اتفاق بیفتد؟! حالا هم معلوم نیست فردا چه می‌شود و پیش‌بینی سخت است.
*پیش‌بینی نه، برنامه خودت چیست؟
فردا (امروز) عازم آلمان هستم تا به کارهای شخصی‌ام برسم. اگر از باشگاه پرسپولیس تماس گرفتند و به توافق رسیدیم که برمی‌گردم تا تمرینات را شروع کنم وگرنه لااقل تا ۴۰ روز دیگر آلمان خواهم بود.
*تا کی فوتبال بازی می‌کنی؟ سال بعد؟
والله با این وضعی که من از جوانان لیگ دیدم، راحت تا چهار سال دیگر می‌توانم بازی کنم چه رسد به سال بعد! اما چگونه رفتن هم برایم مهم است. در همین بازی ملوان من از جوان‌ترها بیشتر دویدم ولی نمی‌خواهم آنقدر بمانم که کنارم بگذارند. بعد هم خدا بزرگ است.
*قبلاً می‌گفتی می‌خواهی مربی شوی.
الان هم می‌گویم ولی شاید سال بعد در همین زمان تصمیمم عوض شد.
* ولی عاشق مربیگری هستی!
با این چیزی که ما در ایران و لیگ‌برتر به آن می‌گوییم مربیگری، من همین الان مربی هستم! مورینیو شدن سخت است نه این مربیگری!
*آلمان کلاس مربیگری می‌روی؟
ثبت‌نام که کرده بودم ولی چند بار به تعویق انداختم. حالا هم قصدش را دارم.
*مدرک B یوفا را هم داری. می‌گویند به خاطر بازی در بایرن امکاناتی می‌دهند که…!
نه، هرگز. اتفاقاً بایرن بسیار باشگاه بی‌رحمی هم هست و آن شرایط خانوادگی که در سایر باشگاه‌ها هست و بعد از فوتبال امکاناتی می‌دهند تا مربی شوی‌، در بایرن نیست. نگاه کنید جیووانی البر را می‌آورند و سیصد تا گل برایشان می‌زند، همین که حس می‌کنند دارد سنش بالا می‌رود، او را کنار می‌گذارند و روی ماکای می‌آید. بعد تونی،‌ کلوزه، گومز و… همین سرنوشت در مورد مربیان هم هست و در کل بایرن باشگاهی است که هرگز روی احساسات تصمیم نگرفته و اشخاص و آینده آنها برایش مهم نیست.
*پس چطور B گرفتی؟
هرکس ۷ سال در بوندس‌لیگا سابقه داشت یا صد بازی در بوندس‌لیگای یک بازی کرد، می‌تواند سر کلاس B بنشیند نه اینکه مدرک B به او بدهند. من چهار سال قبل B گرفتم و در این مدت برای باطل نشدن آن (چون کار مربیگری نمی‌کنم) دوره‌‌های مخصوص را گذرانده‌ام. در مورد A هم همین است و بعد از کسب مدرک و موفقیت در امتحانات باید دوره عملی بگذرانی.
* معمولاً فوتبالیست‌های ما از رقیب خوششان نمی‌آید و به همین دلیل پیشرفت نمی‌کنند.
دقیقاً. اولین درسی که پس از ورود به آلمان می‌گیری، همین رقابت سالم و فنی است. منکر نمی‌شوم که گاهی در بازی کردن عوامل دیگر هم دخالت دارند ولی استثناست و در کل اگر تمرین و رقابت کنی، حقت را می‌گیری. من هرگز از رقابت نترسیدم و همیشه بهتر هم شده‌‌ام. در همین پرسپولیس از گلزنی نوروزی و علی‌عسگری به اندازه خودم خوشحال می‌شدم چون رقیب قوی یعنی پیشرفت بیشتر.
*حضور علی کریمی به نفع شماست؟
علی هم‌پست و رقیب من نیست، ضمناً بهترین گل‌هایم در تیم‌ملی را روی پاس‌های او به قطر، ژاپن و قزاقستان زدم. وجود علی برای هر مهاجمی غنیمت است و با حضور او در کنار محمد نوری پرسپولیس دیگر غصه پاس گل ندارد و بهترین فصل برای مهاجمان سرخ خواهد بود.
*رابطه شخصی‌ات با کریمی چطور است؟
ببینید، ما هرگز در یک باشگاه همبازی نبوده‌ایم. شما در باشگاه می‌توانی با همبازیانت رفیق شوی چون در سفر و اردو و شام و ناهار و هتل با هم هستید و رابطه ایجاد می‌شود ولی ما در این سال‌ها همیشه در اردوی ملی یکدیگر را دیده‌ایم که سه روز بوده و فرصتی برای بیرون رفتن و رفاقت نداشته‌ایم. بنابراین رابطه‌ام با او مثل بقیه و براساس احترام متقابل بوده است.
*این روزها بحث بر سر سقف قراردادها و دستمزد کلان بازیکنان و مربیان است.
باید در یک بحث به تمام جوانب دقت کرد. عمر بازی فوتبالیست محدود است و در طول ده سال همیشه این پول کلان را هم نمی‌گیرد. تازه مصدومیت و لطمات جسمی و روحی هم هست. من خودم تا ۲۱ سالگی که اولین قرارداد را بستم، چند سال تمرین و تلاش می‌کردم. یک دانشجو چهار سال درس می‌خواند و با لیسانس استخدام می‌شود و یک عمر حقوق و بازنشستگی دارد. خب یک فوتبالیست برای رسیدن به این پول کمتر از دانشجو زحمت می‌کشد؟ تازه نهایتاً ده سال پول می‌گیرد و باید مابقی عمر را با همین زندگی کند. تازه شانس هم خیلی مهم است، همه که پول کلان نمی‌گیرند. یکی ستاره ملی می‌شود و بقیه در سطح عادی می‌مانند. چرا این‌ها را کسی نمی‌بیند؟
*بالاخره نفهمیدید تکلیف مربی تیم‌تان چه شد؟ از بین این برنامه‌هایی که کاندیداها دادند، کدام‌یک بهتر است؟
من سر اصل این برنامه دادن بحث دارم. شخصاً هرگز در هیچ‌جای جهان ندیده و نشنیدم از مربی برنامه بخواهند یا برنامه بدهد! حالا چطور در ایران چنین رسمی باب شده، مثل موارد دیگرمان، من نمی‌دانم اما سوالی دارم.
*از ما؟
بله!
*بفرمایید!
مربیان ما در این برنامه‌هایشان چه می‌نویسند؟
*شما باید بهتر بدانید نه ما!
چند حالت که بیشتر ندارد. یا شما می‌نویسی این فصل قهرمان می‌شویم که دروغ است! یا می‌گویی با من سه سال قرارداد ببندید و من به ترتیب ظرف سه سال تیم را قهرمان می‌کنم و در آسیا به مقام می‌رسانم که این از آن دروغ‌تر است چون وقتی نمی‌دانی فردا چه می‌شود، چطور می‌توانی برای سه سال بعد پیش‌بینی کنی؟ تازه مگر رقبا می‌خوابند تا شما بیایی قهرمان شوی؟ اصلاً از کجا معلوم این آقای مدیر سه سال بعد خودش باشد؟! یا شما باشی و در همین تیم باشی؟!
*برنامه سه‌ساله که در واقع تضمینی است برای ابقای مربی در یک تیم و بیشتر در تیم‌های بزرگ و پولدار که مربیان حاشیه امنیت ندارند باب است!
خب این غلط است، مگر بایرن و اولی هوینس وقتی سراغ فان‌گال رفتند، از او برنامه گرفتند؟ مگر مورینیو به پرس برنامه داده؟ یا فرگوسن و ونگر برنامه یک دهه‌ای در منچستر و آرسنال دارند؟

*می‌خواهی بگویی از اساس با این برنامه دادن مخالفی؟
از اساس این کار دروغ و الکی و غلط است! من فردا مربی شوم و مدیری از من برنامه بخواهد، می‌گویم خودم برنامه‌ام!‌ اگر قبولم داری کار می‌کنم وگرنه خداحافظ! مربی فقط لیست بازیکنان مورد نیازش را به مدیر می‌دهد که چه کسی را بخرند و چه کسی را نگه دارند، اگر بگویم قهرمان می‌کنم، دروغ گفته‌ام. بگویم تاکتیک تیمم این است شما سواد فهمیدنش را نداری و اگر اردوی درازمدت دادم که هیچی معلوم نیست!‌ پس همش الکی است!

461 views بار ۲۴ام خرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

معرفی ۱۰ دانشمند مشهور جهان
 

شکی نیست که دانشمندان به پیشرفت مستمر جامعه ی امروز کمک بسیاری کرده اند. بعضی از چیزهایی که ما امروز از آن ها بهره مند هستیم مثلاًنیرویبرق،حاصل اختراعات کسی است که زندگی خود را وقف این کار کرده است. بر خلاف سایر مشاغل، دانشمندان به خاطر اینکه از هر چیزی برای تحقیق و نو آوری دست می کشند مشهور هستند. درطول تاریخ از دانشمندان بسیاری یاد شده است که به خاطر اعتقادشان مورد آزار و اذیت قرار گرفتند اما حتا این هم آنها را از قدم برداشتن به سوی پیشرفت باز نداشت. در تلاش برای تجلیل از دانشمندان سراسر دنیا، این مقاله سعی دارد برخی از بزرگترین دانشمندان تاریخ را معرفی کند.

ارسطو

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

ارسطو به عنوان برجسته ترین فیلسوف دوران خودش شناخته شده است. او دانش وسیعی در رشته های مختلف داشت، که تنها عده ی کمی از دانشمندان قادر به این کار بوده اند.او دررشته های فیزیک، جانور شناسی، بیولوژی، سیاست، علم اخلاق و منطقعلاوهبررشتههایدیگرنیز نقش داشته است. با وجود اینکه ارسطو صد ها سال پیش از این زندگی می کرده است اماهنوزهمدر عصر حاضرنتیجه ی اقدامات او احساس می شود.

سراسحاق نیوتون

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

احتمالاً اسحاق نیوتون هم درست مثل ارسطو، از بزرگترین دانشمندان زمان خودش بوده است. او نیز در زمینه های مختلفی مثل ریاضیات، فیزیک و فلسفه ی طبیعی در کنار سایر رشته ها مهارت زیادی داشت. نیوتون بیشتر به خاطر نقشی که در تلاش و نهایتاً روشن کردن قانون گرانش و سه قانون حرکت داشت شناخته شده است. هیچ نشانه ای در زندگی جوانی این مرد بزرگ دانش وجود نداشت که نشان دهد اویکی از مشهور ترین دانشمندان دنیا خواهد شد ولی او توانست بر تمام موانعی که در برابرش بود غلبه کند و پیروز شود.

گالیلو گالیلی (گالیله)

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

تا به امروز گالیله هنوز هم به عنوان کسی که بیشترین سهم را در پیشرفت علم داشته شناخته شده است. با وجود اینکه به خاطر اعتقادش توسط کلیسا مورد آزار و اذیت قرار گرفتاما حتا آن هم او را از انجام اکتشافاتی که در عصر حاضر هم مورد استفاده هستند باز نداشت. او نه تنها یک فیزیکدان بلکه ستاره شناس و فیلسوف هم بود. سهم او در پیشرفت علم، اختراع تلسکوپ و بیان دو قانون اول حرکت را در بر دارد.

چارلز رابرت داروین

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

در ادامه، شماره ی چهار چارلز داروین است. هرچند کسانی هستند که در دانشمند بودن او اختلاف نظر دارند. سهم عمده ی او در یافتن منشاء انسان است. او همچنین به خاطر سفرهای بسیاری که دور دنیا برای اثبات نظریه خود انجام داده معروف است.

البرت انیشتین

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

با توجه به گذشته ی البرت انیشتین، هیچ کس فکر نمی کرد پسری که تا سه سالگی نمی توانست حرف بزند و تا هشت سالگی نمی توانست بخواند، یکی از بزرگترین دانشمندان تاریخ باشد. با وجود موانعی که در پیش داشت توانست جایزه ی صلح نوبل را به خاطر تلاش هایی که در زمینه ی فیزیک انجام داد، بگیرد.

توماس ادیسون

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

هیچ دانشمند دیگری نتوانسته است مثل ادیسون بیش از ۱۰۰۰ اختراع ثبت شده داشته باشد. مثل انیشتین، ادیسون هم در کودکی مشکلات یادگیری داشت. دستگاه گرامافون و لامپ الکتریکی از اختراعات اوست.

الساندرو جوزپه آنتونیوآناستاسیو ولتا

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

ولتا که ایتالیایی بود به عنوان یک دانشمند در زمینه ی توسعه ی باتری الکتریکی تلاش کرد. واحد اندازه گیری الکتریسیته “ولت” به یاد او و به خا طر احترام به تلاش های او نام گذاری شده است.

استفن هاکینگ

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

بعد از درگذشت البرت انیشتین، کسی فکر نمی کرد که دوره ی دانشمندان گذشته باشد اما استفن هاکینکز به لیست بزرگترین دانشمندان قرن بیستم اضافه میشود. شهرت او به خاطر نظریه ی انفجار بزرگ و سیاه چاله است. او همچنین در دانشگاه کمبریج به عنوان استاد ریاضیات تدریس کرده است.

لوئی پاستور

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

 

لوئی بیشتر به خاطر تلاش هایی که در زمینه ی پزشکی انجام داده شناخته شده است. نظریه ی جوانه ((germاولین بار بوسیله ی او معرفی شد و در ازآن پس در مطالعات میکرو بیولوژی مورد استفاده قرار می گیرد.

سر جاگادیش چاندرا بوز

تصاویر ۱۰ دانشمند معروف و برتر دنیا + معرفی

جاگادیش به خاطر اقداماتش در اختراع رادیو و مایکرو ویو مشهور است. او که اولین دانشمند بنگالی (بنگلادشی) است تلاش های بسیاری در زمینه ی پیشرفت علم داشته است.

لیست فوق تلاش کرده است که تنها بعضی از بهترین دانشمندان طول تاریخ را معرفی کند و این بدان معنی نیست که دانشمندانی که اینجا ذکر نشده اند در رشته های خاص خود تلاش های ارزنده ای نداشته اند. همچنان که دنیا و تکنولوژی پیشرفت می کند تلاش های بسیاری هم صرف این میشود که وسایل الکترونیکی موجود راکارآمد تر و کم هزینه تر کنند. برای مثال پس از اختراع اینترنت پیشرفت ها ادامه داشته است تا اطمینان حاصل شود که دسترسی به اینترنت نه تنها ارزان تر بلکه ساده تر هم باشد.

368 views بار ۲ام خرداد ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص بدون نظر

 

بیوگرافی عادل فردوسی پور

راستش از محله‌ای در غرب تهران شروع شد؛ شهرآرا. مهرماه سال ۱۳۵۳ بود که عادل به دنیا آمد؛
در خانواده‌ای که پدرش مهندس برق بود و یک خواهر و یک برادر داشت. فضای خانه مسلما فضای فوتبالی نبود و او به دلیل علاقه‌اش به فوتبال، بچه سر به راه خانه محسوب نمی‌شد. دبستان را در مدرسه ذوقی، راهنمایی را در مدرسه طالقانی و دبیرستان را… البرز. بچه درس‌خوانی بود؛ آن‌قدر درس‌خوان که با معدل بالای ۱۸ دیپلم گرفت اما فوتبال هیچ‌وقت از سرش نیفتاد. شاید به همین خاطر هم بود که پدر با او کاری نداشت. بعد هم در دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی صنایع قبول شد و تا پایان فوق لیسانس ادامه داد.
اغلب کارهای ترجمه‌ای را خودش انجام می‌دهد. زبانش آنقدر خوب بود که در دوره‌ای در دانشگاه تدریس می‌کرد و البته در کلاس‌های زبان. باورتان می‌شود عادل فردوسی‌پور معلم زبان‌تان باشد؟ اما اگر دوست داشته باشید بدانید کلاس‌های زبان عادل چگونه می‌گذرد، یک نفر برای‌تان زحمتش را کشیده: “تا حالا سر کلاس‌های عادل فردوسی‌پور رفتید یا نه؟ خوب اگر نرفتید، هیچ اشکالی نداره و چیز خاصی رو از دست ندادید؛ به جز یک سری اطلاعات فوتبالی.”
از اول جلسه که پسرا می‌پرسن استاد از فوتبال چه خبر و همین سوال کافیه که عادل‌خان شروع کنه به سخنرانی و یک مدت مدیدی پشت سر این بازیکن و اون تیم و اینا بگه و اطلاعات رو کنه. خلاصه بعد از همه این حوادث، جناب عادل‌خان شروع می‌کنن به انگلیسی‌صحبت‌کردن و درس‌دادن که خب صد البته طرز حرف زدنش اصلا به انگلیسی حرف زدن نمی‌خوره ولی جدا از اینها، آدم ذاتا مهربونیه؛ مثلا بعد از کلاس با دقت می‌شینه به همه سوالا جواب می‌ده…».
خودش هم در مورد کلاس‌های زبانش می‌گوید: «بالطبع حرف‌هایی پیش می‌یاد ولی اصولا از یک ساعت و نیم زمان کلاس فقط ده تا پانزده دقیقه!».
سال سوم دانشگاه تصمیم گرفت به علاقه‌مندی‌اش یعنی کار خبری بیشتر بپردازد. به دفتر روزنامه ابرار ورزشی رفت: «من علاقه دارم کار کنم؛ مطلب بنویسم». اردشیر لارودی سردبیر آن‌وقت ابرار ورزشی از او در مورد حیطه کاری‌اش پرسید: «ترجمه»! یک متن داد دستش و خداحافظی کرد؛ «فردا صبح اول وقت رفتم دفتر روزنامه. کارم رو تحویل دادم و بعد از چند روز کارم رو شروع کردم».
سال ۱۳۷۲ بود. او کارش را شروع کرد. اما بی‌شک بزرگ‌ترین علاقه‌مندی‌اش حضــــــــور در صداوسیما بود. او به قول خودش «n»دفعه تست داد و در نهایت قبول شد؛ «اوایل هم مثبت بود اما می‌گفتن صدات جوونه؛ پخته نیست. آخرین باری که تست دادم، اواخر سال‌۱۳۷۳ بود». او در تست قبول شد و کار روزنامه را رها کرد و رفت. رفت که رفت…گرچه که الان هنوز هم هر از گاهی کار مطبوعاتی را انجام می دهد…همانطور که بازدیدکنندگان پارس فوتبال هر چند وقت یک بار مطالب جادویی او را روی خروجی اولین پایگاه تخصصی فوتبال ایران می خوانند.
رفت؛ هیچ‌وقت پشت سرش رو هم نگاه نکرد. یکی از دوستانش در روزنامه ابرار ورزشی، هنوز هم ناامید نشده و هرازچندگاهی با شماره همراه او تماس می‌گیرد.
اتفاق جدیدی نمی‌افتد، منتهی او دیگر تلفن‌های روزنامه ابرار را جواب نمی‌دهد. کسی نمی‌داند چه بین او و روزنامه‌ای که فعالیتش را در آن آغاز کرد گذشت اما او حالا دیگر جواب نمی‌دهد.
عادل فردوسی‌پور اما هیچ‌وقت نمی‌تواند «۹۰» را دوست نداشته باشد؛ برنامه‌ای که از ذهن او متولد شد و تا آنجا پیش رفت که کمتر علاقه‌مندی در فوتبال وجود دارد که ترجیح دهد دوشنبه شب را در خواب باشد تا جلوی صفحه تلویزیون. او از برنامه‌اش لذت می‌برد؛ شاید بیش از گزارش‌کردن یک بازی؛ «آره! ترسناک‌بودنش هم جالبه. همین که یک چیزی بگیم که دعوا بشه، یک چالشی ایجاد می‌کنه که جالبه. به نظرم، این یک ترس لذتبخشه».
کمی هم کمتر، به گزارش‌کردن روی خوش نشان می‌دهد: «وقتی بازی‌ها خوب باشند، گزارش می‌چسبه. برای من باشگاه‌های انگلیس از همه لذتبخش‌تره. از این کارم لذتی می‌برم که مطمئنم تو رشته‌ای که درسش رو خوندم، نمی‌تونستم این لذت رو ببرم».
من قرمزم یا آبی؟او گزارشگر بی‌طرفی است؟ بسیاری از پرسپولیسی‌ها می‌گویند او استقلالی است. استقلالی‌ها هم بر عکس. هر کدام هم برای خودشان دلیل دارند.
اگرچه به نظر می‌رسد او در دوره‌ای که در دانشگاه شریف درس می‌خوانده پرسپولیسی بوده و آنها که از نزدیک می شناسندش می دانند که زمانی پرسپولیسی تیری بوده است ولی امروز اصلا حاضر نیست به طرف خاصی متمایل شود؛ «واقعا اینجا فضا این‌قدر باز نیست که یه گزارشگر بگه من قلبا طرفدار کدوم تیم هستم. اینجا فوتبال دوقطبی است. بگی قرمزم یا آبی، نصف مملکت با تو بد می‌شن. البته الان دیگه اصلا برام فرقی نمی‌کنه. الان واقعا بی‌طرفم. گزارشگر، یه ذره به یک تیم گرایش داشته باشه، تو کارش تاثیر می‌ذاره».
اما این مورد اصلا شامل حال تیم ملی نمی‌شود. نمی‌توان گفت که او مثل یک تماشاگر می‌تواند به‌راحتی و به هر طریقی ابراز احساسات کند اما بی‌طرفی هم معنایی ندارد؛ «به هر حال در این جور موارد، حتی استرس هم ایجاد می‌شه. اگه بگم در مورد پیروزی یا باخت تیم ملی کشورم بی‌احساس و بی‌طرف هستم حتما دروغ گفته‌ام. مسلما ما باید توی کار گزارش بی‌طرف باشیم ولی آن احساسی که انسان در مورد کشور خودش داره، مانع اصلی کاره».
سوتی‌های عادل
بهتر است کمی هم در مورد اشتباهات عادل فردوسی‌پور در کار گزارش بدانیم؛ چیزی که به قول خودش «سوتی» نام دارد؛ «سوتی زیاد دارم. بهترینش هم این بود که توی برنامه، حدود ۲ساعت تموم با آقای حاج‌رضایی بودیم و من موقع خداحافظی گفتم خب من از آقای نصیرزاده که ۲ساعت با ما همراه بودن تشکر می‌کنم. اصلا اون شب، هنگ کرده بودم».
با این حال، شاید این مشکل اساسی فردوسی‌پور نباشد. بیشتر، از تندصحبت‌کردن عادل شاکی هستند تا اشتباهاتش. او هنوز هم با وجود اینکه بهتر از گذشته صحبت می‌کند اما گاهی اوقات کنترل از دستش خارج می‌شود؛ «از بچگی این‌طور بودم. خیلی هم تمرین کردم و بازم دارم تمرین می‌کنم که این‌طور نباشم ولی در کل، خیلی تند صحبت می‌کنم».
البته او هیچ‌گاه هیچ تکنیک خاصی را برای گزارش‌کردن نیاموخته است؛ «هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم، چون هیچ دوره خاصی ندیده‌ایم و همه هنرمون چیزهای ذاتی و بیشتر خلاقانه است. هیچ وقت به طور اصولی بهمون یاد داده نشده که باید چیکار کنیم و هیچ کلاس خاصی زیر نظر مربی‌های داخلی و خارجی برامون نذاشتن».
او حتی می‌تواند آرزو کند که در بازی‌های ملی روی سکوی تماشاگران بود؛ «… و مثل او بالا و پایین بپرم».
انتقاد نمی‌شودهمیشه حسرت انتقاد کردن گزارشگران خارجی را می‌خورد: «این قدر که گزارشگران خارجی به‌راحتی از بازیکنان انتقاد می‌کنن که ما نمی‌تونیم بکنیم. سه سال پیش تو بازی منچستر – رئال وقتی گری نویل دوکارته شد، گزارشگر بازی گفت من مطمئنم خیلی از طرفداران منچستر خوشحال شدن که گری نویل دواخطاره شد. اگر شما چنین چیزی رو در مورد بازیکن x پرسپولیس یا استقلال بگویی، پدرت رو درمی‌یارن؛ حتی اگه بدترین بازیکن زمین باشه».
او بارها چوب همین مساله را خورده است. ۲فصل پیش علی پروین حسابی از خجالت عادل فردوسی‌پور درآمد و مسلما او تا مدتی سوژه داغ شعارهای تماشاگران در ورزشگاه کارگران بود. امیر قلعه نویی هم کم، آهن داغ انتقاد را روی تن او نگذاشته و حالا و در آخرین مورد، خداداد عزیزی – مرد همیشه شاکی فوتبال – پس از کسب نتیجه ناخوشایند ابومسلم برابر مس کرمان، چنان از این گزارشگر تلویزیونی انتقاد کرد که گویی او در تمامی بدبختی‌های ابومسلم نقش دارد.
با این حال، کمتر دیده می‌شود که او در برنامه تلویزیونی۹۰ یا حتی گزارش‌هایش مصحلت‌اندیشی پیشه کند: «خودم سعی می‌کنم هر چیزی به ذهنم می‌رسه بگم و تا جایی که نترسم می‌گم. بعضی‌ها بهشون برمی‌خوره. بعضی‌ها چیزهای دیگری می گن و البته خودسانسوری هم هست».
فقط فوتبال
بی‌طرفی باعث نمی‌شود که او به فوتبال بی‌تفاوت باشد. یکی از علاقه‌مندی‌های اصلی او در زندگی، پرداختن به فوتبال است؛ از فوتبال‌بازی‌کردن و تماشاکردن، تا مجله‌های خارجی فوتبال و اینترنت؛ «می‌شه گفت از ۲۴ساعت، ۱۲ساعت در حال دیدن فوتبال، خواندن اخبار فوتبال و کارکردن روی فیلم‌های فوتبالی هستم.
اصلا فوتبال تمام زندگی منه». همسر عادل فردوسی‌پور شرایط را پذیرفته: «او کاملا پذیرفته که قراره با کی زندگی کنه. من کار خودم رو می‌کنم و برایم خیلی جدیه. هر اتفاقی بیفته من باید فوتبالم رو ببینم. همه هم می‌دونن وقتی فوتبال می‌بینم، نباید کاری به کار من داشته باشن».
فیلم دیدن من
یکی از علاقه‌مندی‌های سابقش سینما بوده. البته الان تنها علاقه‌مندی‌اش«۹۰» و فوتبال است و بس. شاید هم دیگر حوصله‌اش را ندارد که به سینما برود؛ «نه دیگر! اصلا حوصله‌اش رو ندارم. واقعا نمی‌تونم بشینم پای تلویزیون و یه فیلم رو تا آخر ببینم».
کلاس‌های زبان عادل
زبان انگلیسی! علاقه عجیبی به زبان داشت. از کلاس اول دبیرستان در کلاس‌های زبان نام‌نویسی کرد. سال آخر دبیرستان به خاطر کنکور، زبان را رها کرد اما بعدا وقتی برگشت، تا پایان کار را ادامه داد. سال سوم دانشگاه، زبان تمام شد: «کلاس‌های استادی‌اش رو هم قبول شدم اما کارم تو تلویزیون بیشتر شده بود و تصمیم گرفتم نرم».

384 views بار ۲۰ام فروردین ۱۳۹۰ admin بیوگرافی اشخاص , تفریحی و سرگرمی بدون نظر

بیوگرافی مازیار فلاحی
 

mazeiar falahi مازیار فلاحی و بیوگرافی آن

مازیار فلاحی متولد ۲۶ مهر ماه ۱۳۵۳ تهران است ، وی نوازندگی گیتار را از سال ۱۳۶۸ آغاز نمود ، در سال ۱۳۷۱ در رشته مهندسی صنایع وارد دانشگاه شد.

همزمان در مرکز آموزش های هنری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ کرج دوره کارگردانی سینما را در سال ۱۳۷۴ با رتبه عالی به پایان رسانید ، فیلم کوتاه مطرود حاصل اولین تجربه کارگردانی وی می‌ باشد.

پس از آن در سال ۱۳۷۶ مجموعه داستان های کوتاهش را تحت عنوان «کلاغ – پاییز کودکی» منتشر نمود ، این کتاب ریشه قصه‌ های ترانه‌ های او شد.

 

در سال ۱۳۸۰ به عضویت گروه کر دانشگاه تربیت مدرس به رهبری «الیپس مسیحی» درآمد.

تئوری موسیقی ، سلفژ ، ارکستراسیون و موسیقی مکتوب را نزد استادش حمیدرضا دیبازر به مدت ۶ سال متوالی فرا گرفت ، در همین حال به عضویت گروه کر بهمن به رهبری «مهدی قاسمی» درآمد.

دروس آواز جمعی و تکنیک های آواز را نزد «ناربه چولاکیان» و «شقایق الهیاری» گذراند ، گیتار کلاسیک را نزد سرکار خانم «فرزانه رجایی» و خانم «آیلین ارجمند» و نوازندگی پیانو را نزد «علیرضا حشمتی افشار» ادامه داد.

در اسفند ماه ۱۳۷۶ به دعوت «قاسم جعفری» آهنگ‌ ها و ترانه‌ های فیلم «مجنون لیلی» را نوشت که آغاز فعالیت خوانندگی رسمی ‌وی در عرصه سینما و موسیقی می‌ باشد ، از جمله کارهای دیگر وی می‌ توان به موارد زیر اشاره کرد.

ساخت موسیقی متن ، ترانه‌ ها و خوانندگی فیلم های دو را حل برای یک مساله (به سفارش یونیسف) ، مدرسه ای برای دیگران ، نبش قلب ، ققنوس (تلویزیون) ، تیتراژ سریال لحظه دیدار (شبکه جام جم) ، فیلم های به دنبال خوشبختی ، دلواپسی ، بی ستاره ، سر سپرده (هدایت فیلم) ، تیتراژ فیلم سینمایی دختران و سریال قلب یخی اشاره کرد.

موسیقی متن فیلم سینمایی پروانگی آخرین کار اوست ، آلبوم “قلب یخی” اولین آلبوم رسمی‌ موسیقی وی آماده انتشار می‌ باشد.