آخرین مطالب سايت

مطالب محبوب

507 views بار ۱۱ام آذر ۱۳۹۱ admin ادبی بدون نظر

جملات زرتشت

زرتشت,سخنان زرتشت,جملات زرتشت

  نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

خورشید باش که اگر خواستی برکسی نتابی نتوانی .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

عشق می ماند؛ انسان ها هستند که عوض می شوند .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی دیگران باشند .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

اگر کسی را دوست داری، به او بگو . زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

کسی که بر نفس خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ، وگرنه در مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی ، و ناتوانی مقدمه نابودی است.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

آنچه را می شنوید به عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آنگاه بپذیرید.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

در دوره ای که از آن اوباش است بهتر است که اعتماد و اندیشه تان را پنهان کنید.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

راه جهان یکی است و آن راستیست .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آنو همیشه قسمتی از غم دیگران باش نه دلیل آن.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

هنگامی که همه یکسان فکر می کنند دیگر کسی بیشتر نمی اندیشد.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

نیکی و سود خویش را در زیان دیگری مخواه.زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

بهترین زندگی دو جهان برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خویش کنند . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

همسری که برای دخترت برگزیدی به او معرفی کن ولی انتخاب نهایی را به دست خودش بسپار . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

انسان به هر چه که اراده کند خواهد رسید . اندیشه آدمی سازنده زندگی اوست . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

خداوند این جهان زیبا را برای شادی انسان در مسیر نیک آفریده است .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

کسانی در زندگی سرافراز و آسوده خواهند زیست که در زندگی به ندای وجدان درونی خویش گوش فرا دهند و آن را ارج نهند . زیرا وجدان درونی همه انسانها آنها را به سوی کردار نیک رهنمایی میکند . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

وظیفه هر انسان در زندگی اش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

هر کس باید بیاندیشد که کیست ؟ از کجا آمده است و برای چه در این جهان زندگی میکند ؟ زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

انسان در گزینش خوب و بد زندگی اش آزاد است . هر زن و مردی بایستی بهترین گفتار را بشنوند و مسیر خویش را در زندگی برگزیند .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست . نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی . نتیجه زندگی ما حاصل اعمال ماست . زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

خوشبخت کسی است که خوشبختی دیگران را فراهم سازد .زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

هر یک از شما باید در کردار نیک به دیگری سبقت جوید و از این رو زندگی خود را خوش و خرم سازد. زرتشت

*********سخنان زرتشت**********

زندگی شما وقتی زیبا و شیرین خواهد شد، که پندارتان، کردارتان و گفتارتان نیک باشد.زرتشت

526 views بار ۱۱ام مهر ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

نگاهی به شرورترین شخصیت های ادبی

نگاهی به شرورترین شخصیت های ادبی!
اول این کتاب یک خون آشام است. اشراف زاده ای که تنها زندگی می‌کند و مدعی است که دوستان باوفایش تنها کتاب‌هایش هستند. خون آشام‌ها همیشه…..
در دنیای ادبیات همیشه کنار شخصیت‌های خوب، شخصیت‌هایی بد و خبیث هم وجود داشته اند تا در کنار هم بتوانند درام را پیش ببرند. شخصیت‌های که گاه در داستان‌ها در بدی تا نزدیکی شیطان پیش رفته اند و به همین خاطر در کنار شخصیت‌های محبوب ادبیات ،به عنوان شخصیت‌های منفور در ذهن خوانندگان جاودانه شده اند. در این شماره بعضی از این شخصیت‌ها را که برای خوانندگان ایرانی آشنایند، معرفی کرده ایم.
 ● پرفسور جنایتکار
پرفسور «جیمز موریارتی» را بیشتر دوستداران ادبیات و سینما می‌شناسند. او دشمن درجه یک «شرلوک هولمز» محبوب ترین کارآگاه دنیای ادبیات است. البته او همه این شهرت را مدیون شرلوک هولمز نیست، پرفسور موریارتی شخصیت خبیثی است که با قدرت عجیب و کارهای خارق العاده اش بیشتر شبیه یک شخصیت افسانه ای است تا یک انسان معمولی! نیروی اهریمنی موریارتی و‌هاله رمزآمیزی که نویسنده داستان برای او درست کرده است این حس را بیشتر تشدید می‌کند. هر حال در دنیای ادبیات کسی را پیدا نخواهید کرد که پرفسور موریارتی را شرور و خبیث نداند. او نقطه مقابل شرلوک هولمز است و گویی تمام جنایت‌هایی را که در لندن اتفاق می‌افتد یک تنه رهبری می‌کند. او به اندازه شرلوک هولمز باهوش است و کارآگاه نابغه، بدون او در دنیا بدون رقیب می‌ماند. به همین خاطر در سری دوم هر دو از دنیای مردگان باز می‌گردند، تا ماجراهای تازه ای را خلق کنند.
 ● حاکم ذهن‌های بیمار
 کتاب «سکوت بره‌ها» و اقتباس سینمایی که پس از آن وارد بازار شد، شخصیت منفی جدیدی را به نام دکتر «هانیبال لکتر» به دنیای ادبیات معرفی کرد. شخصیتی که آن قدر شرارت و زشتی را خوب می‌شناسد که انسان‌های عادی برای شناسایی شر و مقابله با آن به کمک او نیاز پیدا می‌کنند. خواننده در کتاب او را پشت میله‌های زندان و با شرایط خاص ملاقات می‌کند. بین او و مراقبانش در زندان همیشه فاصله ای است. هیچ انسانی نمی‌تواند به او نزدیک شود و همین فاصله گذاری بین او شخصیت‌های داستان ترس بسیاری برای خواننده ایجاد می‌کند.‌هانیبال لکتر هرچند برای به دام انداختن یک جنایتکار به شخصیت‌های داستان کمک می‌کند اما خوی شیطانی اش هرگز به خواننده اجازه نمی‌دهد تا به او اعتماد کند و قدمی‌به سمتش بردارد. این تضاد به ماندگاری شخصیت‌هانیبال لکتر به عنوان شخصیتی شرور و منفور، کمک بسیاری کرده است.
● جادوگر شهر از
 اگر اهل انیمشین‌های کودکانه باشید حتما نام جادوگر شهر از را بارها شنیده اید. «جادوگر شهر از» یک رمان امریکایی است که سال ۱۹۰۰ میلادی توسط «فرانک باوم» برای کودکان نوشته شده است. کتاب درباره دختری به نام «دوروتی» است که به همراه عمو و عمه اش زندگی می‌کند و بوسیله یک گردباد به سرزمین جادوگرها فرستاده می‌شود. او برای آن که بتواند پیش خانواده اش برگردد باید به همراه چند شخصیت خیالی دیگر به جنگ جادوگرهای خبیث و بدجنس برود. از این کتاب یک اقتباس سینمایی معروف هم ساخته شده است. در هر حال جادوگر بدجنس این داستان، در شهری به اسم «از» حاکم است و به مردم ستم‌های زیادی می‌کند. شاید در کودکی از او و شرارت‌هایش خیلی می‌ترسیدیم، اما سایر شخصیت‌های خبیث دنیای ادبیات در بدی و شرارت حسابی از خجالت جادوگر شهر از درآمده اند.
 ● ولد مورت، منفورترین جادوگر جهان
«ولد مورت» پیش از داستان‌های هری پاتر یک جادوگر خبیث بود که با ورود به مجموعه هری پاتر شهرت زیادی پیدا کرد. او از دوران کودکی مانند هری و سایر شخصیت‌های جادویی دارای قدرت‌های ویژه ای است. او برای جادو و جنبل نیازی به چوپ جادو ندارد و با قدرت سحرآمیزش قادر است هر کار شری را انجام دهد. ولدمورت در داستان‌های هری پاتر خبیث ترین موجود روی زمین معرفی می‌شود. یک جادوگر افسانه ای که هدفش بدست آوردن قدرت بی نهایت برای حکومت بر جهان است. ولد مورت در زبان فرانسه به معنای «پرواز مرگ» است و در داستان‌های هری پاتر مردم به قدری از او وحشت دارند که با نام «اسمش رو نبر» از او یاد می‌کنند. او برای حکومت بر تمام دنیا هر کاری انجام می‌دهد و هرکس که مانعش باشد را از سر راه برمی‌دارد. در مجموعه هری پاتر او انقدر خبیث و بد معرفی شده است که تقریبا خواننده خدا را شکر می‌کند که در زندگی واقعی هرگز قرار نیست یک جادوگر بدجنس و تا این اندازه شرور را ملاقات کند.
● دراکولا، شاهزاده تاریکی
 بعضی نام‌ها هستند که نامشان مترادف با وحشت و تاریکی است. یکی از این نام‌های منفور در دنیای ادبیات جناب دراکولا است. دراکولا نام کتابی نوشته «برام استوکر» نویسنده ایرلندی که در سال ۱۸۹۷ چاپ شد. شخصیت اول این کتاب یک خون آشام است. اشراف زاده ای که تنها زندگی می‌کند و مدعی است که دوستان باوفایش تنها کتاب‌هایش هستند. خون آشام‌ها همیشه در دنیای ادبیات گروتسک و سینمای وحشت طرفداران زیادی داشته اند اما حتی دوستداران ادبیات وحشت هم داستان درآکولا را با وحشت و بیزاری دنبال می‌کنند.
 ● ارباب تاریکی
اگر از طرفداران مجموعه فیلم‌های ارباب حلقه‌ها باشید سایورون ارباب تاریکی را به خوبی می‌شناسید. مجموعه ارباب حلقه‌ها از روی مجموعه داستان‌های تالکین ساخته شد. این مجموعه همیشه جزو مجموعه کتاب‌های محبوب نوجوانان بوده است. سایورون شخصیتی خیالی در مجموعه تالکین است که صاحب و سازنده حلقه یگانه است. او فرمانده ارشد مورگوت بود، او خود پس از سقوط مورگوت به ارباب تاریکی دیگری تبدیل شد سایورون دشمن اصلی مردمان آزاد در طی دوران‌های دوم و سوم بود.
327 views بار ۸ام مهر ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

استفان کینگ : می‌خواهم کابوس هایم را با شما تقسیم کنم!

استفان کینگ
یک مزاحم سوم هم در کالیفرنیا ادعا می‌کرد که استفان کینگ با همدستی رونالد ریگان توطئه‌ای چیده و «جان لنون» را به قتل رسانده است
استفان کینگ ۱۲ سال بعد از اینکه با یک اتوموبیل تصادف کرد و در پی آن دچار در‌رفتگی استخوان کمر و شکستگی ۲۵ استخوان شد هنوز هم درد را در وجود خود حس می‌کند.با قدم‌هایی خشک و ناشیانه راه می‌رود. قد بلندش کمی قوز برداشته. ولی انگار این ظاهر با حالات روحی او همخوانی دارد؛ آمیزه عجیبی از دلمردگی و یأس.او سال آینده ۶۵ ساله خواهد شد و این تحول بزرگ موجب شده که او نگران میراث ادبی خود و جایگاهش در میان آثار ادبی معتبر و ماندگار باشد.

او به احتمال قوی محبوب‌ترین رمان نویس جهان است – پنجاه جلد کتابی که تا کنون نوشته بیش از ۳۰۰ میلیون نسخه در سرتاسر جهان فروخته است – او از طرفی شاید پولدار‌ترین نویسنده جهان هم باشد؛ طبق گزارش مجله «فوربس» درآمد سالانه او حدود ۵۰ میلیون دلار است.

گویی که این همه کافی نبوده به همین دلیل بعضی از داستان‌های او به فیلم‌هایی کلاسیک تبدیل شدند؛ فیلم‌هایی مثل «درخشش»، «رستگاری شائوشنگ» و «فلاکت» از این دسته هستند.

مشکل این است که ژانر خاص او – یعنی ژانر تریلر گوتیک– به ضرر شهرت او تمام شده است. با خستگی و ملال به من می‌گوید وقتی بمیرد به احتمال زیاد در خط اول متن آگهی درگذشتش از او به عنوان نویسنده آثار ترسناک یاد خواهند کرد. او دوست دارد جدی‌تر گرفته شود، آیا همین‌طور است؟

می‌گوید: «این قضیه من را نارحت نمی‌کند. هیچ وقت احساس نکردم که به احترام دیگران نیاز دارم. زندگی خودم و خانواده‌ام به لحاظ مادی تامین است. وقتی از این دنیا رفتی، آثارت جایگاه خود را پیدا می‌کنند. منتقد‌ها در این زمینه حرف زیادی نمی‌زنند. بعضی از کتاب‌هایی که به عنوان کتاب‌های یک بار مصرف مورد تمسخر قرار می‌گرفتند – مثل کتاب‌های آگاتا کریستی – اکنون سال‌های سال است که در قفسه‌های کتاب قرار دارند. چیزی که من را دیوانه می‌کند این است که با من مثل یک مصنوع جامعه شناختی برخورد کنند. هیچ کسی دوست ندارد از مقام خود افول کند و به یک نقاب مخصوص شب هالوین تبدیل شود.»

در واقع باید گفت که صورت کینگ چیزی در مایه‌های نقاب «گرینچ» است؛ رنگ پریده، تلی از پوست در فاصله بین دهان بزرگ و بینی پهنش ولی هیچ کدام اینها به نکته‌ای که در مورد شهرت می‌گوید ربطی ندارد؛ او می‌گوید وقتی نویسنده معروفی باشی «همه می‌خواهند تکه‌ای از تو را داشته باشند»، حتی وقتی که مرده ای!

همین نکته در واقع بخشی از موضوع یکی از رمان‌هایش به نام «داستان لیزی» است. لیزی بیوه یک نویسنده برنده جایزه است. دو سال بعد از مرگ شوهرش او دارد نوشته‌های شخصی او را می‌گردد. محققان مانند لاشخور بر فراز نوشته‌های او می‌چرخند تا ببینند آیا در اتاق کار این نویسنده دستنوشته منتشر نشده‌ای وجود دارد یا نه.

در کتاب اشاره تحقیر آمیزی به محققان دانشگاهی شده. کینگ با لبخندی تلخ می‌گوید: «من یکی از پیش نویس‌های اولیه این رمان را برای یک محقق دانشگاهی که کتاب‌های زیادی درباره کار‌های من نوشته فرستادم ولی او دیگر با من تماس نگرفت.»

«به نظرم او متن داستان را به خودش گرفت. فکر کرد من دارم غیر مستقیم می‌گویم که او هم یکی از آن دانشگاهیان دیوانه توی رمان است…»

رابطه استفان کینگ با دانشگاهیان رابطه پرتنشی بوده. وقتی در سال ۲۰۰۳ او برنده جایزه «مدال بنیاد ملی کتاب برای نقش تأثیر‌گذار در ادبیات آمریکا» شد – بردن این جایزه یکی از بزرگ‌ترین افتخاراتی است که می‌تواند نصیب یک نویسنده آمریکایی بشود – در سخنرانی پذیرش جایزه، ضمن استفاده از الفاظ ناپسند، جامعه ادبی آمریکا را به «تبعیض زدایی متظاهرانه» محکوم کرد.

«نمی توانی بنشینی و با خیال راحت تکیه بدهی و نفس راحتی از ته دل بکشی و بگویی «آخیش! حالا دیگر مشکل ادبیات عامه پسند حل شد.» بیست یا شاید سی سال بعد این جایزه را می‌دهند به یک نویسنده دیگر که کتاب‌هایش آنقدر فروش کند که بتواند به فهرست پرفروش ترین‌ها راه بیابد.

«این اصلاً خوب نیست. من اصلاً حال و حوصله کسانی را که با افتخار می‌گویند هرگز اثری از جان گریشام و تام کلانسی و مری هیگینز کلارک یا هر نویسنده عامه پسند دیگر نخوانده‌اند، ندارم.»

«واقعاً اینها چه فکری کرده اند؟ فکر کرده‌اند اگر با فرهنگ خود ارتباط نداشته باشند به لحاظ اجتماعی و دانشگاهی در مدارج بالا قرار می‌گیرند؟!»

ولی جامعه ادبی به هیچ وجه تسلیم نشد. پروفسور «هارولد بلوم» که یکی از برجسته‌ترین محققان ادبی آمریکاست گفت اهدای جایزه بنیاد ملی کتاب یک اقدام فرومایه دیگر در روند شوک آور بلاهت آمیز کردن زندگی فرهنگی ما است. من قبلاً گفته بودم کینگ نویسنده‌ای است که به خاطر پول رمان‌های افتضاح می‌نویسد. ولی شاید همین را هم خیلی لطف کردم به او گفتم

این قضیه مثل نوعی فخر فروشی روشنفکرانه بود. به طور برابر، تعبیر کینگ از بی‌عدالتی یادآور عقده خود کم بینی است به‌رغم اینکه کتاب‌هایش فروش بسیار بالایی دارند.

می گوید: «آن جایزه نزدیک بود من را بکشد. مصمم بودم بروم جایزه را تحویل بگیرم و سخنرانی‌ام را انجام بدهم. یعنی باید حرف هایم را می‌زدم. دو روز بعد من در بیمارستان بستری شدم.» او به دلیل ابتلا به بیماری ذات الریه دو ماه در بیمارستان بستری شد. «همه اینها به خاطر همان تصادف با ماشین بود.»

«ریه‌ام رو هم افتاده بود و قسمت پایینی آن از هم باز نشده بود، ولی هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. ریه‌ام همانطور روی هم افتاد و عفونی شد و بقیه قسمت‌های ریه هم چرکی شد. بعد یک لوله کردند توی سینه ام. فکر می‌کردم می‌میرم. ولی من هنوز اینجا هستم؛ مگر اینکه تمام اینها رویا باشد. ولی شما واقعی هستید و این کیک تمشک که دارم می‌خورم برایم واقعی است

«همسرم «تابی» به بیمارستان آمد و به من گفت می‌خواهم از فرصت استفاده کنم و نظمی به اتاق کارت بدهم. من آنقدر دارو خورده بودم و آنقدر لوله وارد بدنم کرده بودند که زیاد به این حرف همسرم فکر نکردم. ولی وقتی از بیمارستان مرخص شدم و به خانه برگشتم همسرم به من گفت که نباید به اتاق کارم بروم چون برایت ناخوشایند خواهند بود.»

«ولی من وارد اتاق شدم. انگار آینده را داشتم پیش روی خودم می‌دیدم. همان طور آنجا ایستاده بودم و با خودم فکر می‌کردم آینده من اینگونه خواهد بود، البته منظور من آینده نزدیک نیست، پانزده، بیست سال بعد را می‌گویم. آن موقع من توی یک تابوت خواهم بود و همسرم «تابیتا» هم فرش‌ها را جمع کرده و تمام وسایلم و تمام کاغذ‌ها و داستان‌های ناتمامم را می‌گردد. این پرده آخر است. تمیز کردن بعد از اتمام زندگی یک آدم. یادم هست وقتی مادرم به خاطر ابتلا به سرطان مرد، من و برادرم همین کار را انجام دادیم

استفان کینگ در سال ۱۹۷۱ با «تابیتا اسپروس» ازدواج کرد. او در کتابخانه دانشگاه «مِین» با همسر خود آشنا شده بود. هر دو آنها در این دانشگاه دانشجو بودند. آنها تا به امروز هم در شهر مین زندگی می‌کنند و سه فرزند بالغ دارند. همسر کینگ هم رمان نویس است. هرچند خود کینگ اصرار می‌کند که شخصیت «لیزی» در رمان جدیدش همسرش نیست، ولی در عین حال اعتراف می‌کند که کتابش ادای احترامی است به همسران «نامرئی» نویسندگان معروف. آیا حادثه تصادف بر رابطه او با همسرش تأثیر گذاشت؟ می‌گوید: «آن حادثه باعث شد من بفهمم که همه ما‌ها چقدر آسیب پذیر هستیم. من تا مدتی خیلی از اعضای خانواده‌ام مراقبت می‌کردم، مخصوصاً وقتی که در خیابان راه می‌رفتند.»

«اولین باری را که من را از بیمارستان مرخص کردند خیلی واضح و شفاف به خاطر دارم؛ نمی‌توانستم از در جلویی خارج بشوم چون طرفدار‌ها و خبرنگار‌ها آنجا را قرق کرده بودند. به همین دلیل من را با ویلچر از در عقبی بیرون بردند.»

«همسر من یک آپارتمان نزدیک بیمارستان گرفت – این، یکی از خوبی‌های پول است – و من وقتی او را از پنجره بیمارستان می‌دیدم که دارد به طرف بیمارستان قدم بر می‌دارد فریاد می‌زدم: «از پیاده رو بیا، تابی! قبل از اینکه از خیابان رد شوی هر دو طرفت را خوب نگاه کن.» در این مواقع قلب من از شدت اضطراب محکم می‌زد.»

می پرسم آیا به خاطر درک و تفاهم متقابل بین آن دو بوده که تابیتا نقش همسر «نامرئی» را بازی می‌کرده و در حاشیه، حرفه او را حمایت می‌کرده؟ می‌گوید: «نه، فکر نمی‌کنم هیچ زنی چنین معامله‌ای با همسر خود بکند. هیچ زنی در محاسبات خود برای ازدواج نمی‌گوید که بروم با یک آدم معروف ازدواج کنم و فقط نقش پله ترقی را بازی کنم

«ولی چیزی که بر رابطه من با همسرم تأثیر مثبت داشت این بود که من وقتی سه سالم بود پدرم ما را ترک کرد و من بعد از آن به چشم خودم دیدم که زندگی مادرم چه شکلی شد و اینکه وقتی مرد خانه، خانواده خود را دست تنها رها می‌کند چه عواقبی در پی دارد

کینگ در مدرسه خجالت می‌کشید بگوید پدری بالای سرشان نیست و مادرش هم خجالت می‌کشید از اینکه پدرش از او متارکه کرده.

ولی کینگ می‌گوید که در زندگی زناشویی خود سعی نکرده جبران مافات پدرش را بکند. «منظور تان این است که به جای تمام مردان دنیا که با همسر خود بدرفتاری کرده بودند جبران مافات می‌کردم؟ نه، این وظیفه خیلی سنگینی است، حتی برای من!ً

استفان کینگ در سال ۱۹۷۳ اولین رمان خود را با نفرت توی زباله دانی پرتاب کرده بود ولی همسرش تابیتا آن را از توی زباله دانی نجات داد. این کتاب بعد‌ها به رمان پر فروش «کری» تبدیل شد.

تابیتا همچنین تا چندین سال مجبور بود مزاحمان کینگ را تحمل کند. او یک بار صدای شکسته شدن پنجره‌ای را شنید و وقتی به آن اتاق رفت دید مردی آنجا ایستاده و چیزی در دست دارد که ادعا می‌کند بمب است. او یک فراری از دیوانه خانه بود و ادعا می‌کرد که کینگ ایده رمان «فلاکت» را از او دزدیده است. مزاحم دیگر ادعا می‌کرد که کینگ با یک هواپیما بر فراز خانه‌اش به پرواز در آمده و ایده رمان «درخشش» را از او دزدیده! یک مزاحم سوم هم در کالیفرنیا ادعا می‌کرد که استیون کینگ با همدستی رونالد ریگان توطئه‌ای چیده و «جان لنون» را به قتل رسانده است!

استیون کینگ به کار خود خیلی علاقه دارد. می‌گوید: «وقتی در سال ۲۰۰۳ دچار بیماری ذات الریه شدم تا مدت‌ها نمی‌توانستم غذا را در معده‌ام نگه دارم و بالا می‌آوردم. بیش از شانزده کیلو وزن کم کرده بودم. با این حال حتی در بد‌ترین روز‌های بیماری ام، حتی آن موقع که مدام بالا می‌آوردم، هنوز هم قادر به نوشتن بودم. همان موقع هم بود که نوشتن «داستان لیزی» را که بهترین کتابم است شروع کردم. حتی موقعی که احساس ضعف و گیجی می‌کردم هم کلمات همیشه در اختیارم بودند. نوشتن برای من بهترین بخش روزم بود.»

می گوید «وقتی کارت نویسندگی باشد باید همسری داشته باشی که شرایطت را درک کند چون روند نویسندگی می‌تواند خودخواهانه باشد. نویسنده مجبور است در دنیایی که فقط از آن او است و کس دیگری در آن حضور ندارد، پنهان شود. به نظرم وقتی مشغول نوشتن نباشم دلم می‌خواهد سر به سرِ «تابی» بگذارم. صبح‌ها وقتی مشغول نوشتن هستم او به باغ می‌رود یا رمان خود را می‌نویسد، یا نگران می‌شود که نکند جمهوریخواهان دوباره زمام امور را در دست بگیرند. »صبح‌ها سه ساعت کار می‌کنم و بعد هم بعد از ظهر‌ها می‌روم مدت طولانی پیاده روی می‌کنم؛ من حین پیاده روی فکر می‌کنم. وقتی پیاده روی می‌کنم سعی می‌کنم ذهنم را روی داستانی که دارم می‌نویسم متمرکز کنم و به دنبال اتفاق جذابی می‌گردم.

«وقتی کار نمی‌کنم دچار سر درد شدید می‌شوم و کابوس می‌بینم. کابوس‌های خیلی واضح و شفاف. انگار با این سر‌درد‌ها و کابوس‌ها، ذهن و بدنم می‌خواهند من را بترسانند تا دوباره کارم را شروع کنم.»

استفان کینگ با تأنی لبخندی می‌زند و می‌گوید: «وقتی هم کارم را شروع می‌کنم می‌توانم کابوس هایم را با دیگران تقسیم کنم.»

321 views بار ۲۹ام شهریور ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

به یاد کسی که به یاد مرتضی راوندی بود

اولین‌بار که قلم دست گرفتم، کلاس اول بودم. یعنی آن روز را به یاد می‌آورم و نسبت به قبل از آن خاطره‌ای ندارم. دبستانِ پهلوی کرمان در کوچه‌ای که از سه‌راه می‌شد به آن نزدیک شد….

محسن دامادی (فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویس) یادداشتی را به مناسبت سالگرد درگذشت مرتضی راوندی ـ تاریخ‌نویس ـ نوشته است.
متن این یادداشت که در اختیار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، قرار گرفته، در پی می‌آید:
«به حرمت کسی که حرمتِ بزرگان را پاس می‌دارد
به یاد کسی که به یادِ مرتضی راوندی بود
اولین‌بار که قلم دست گرفتم، کلاس اول بودم. یعنی آن روز را به یاد می‌آورم و نسبت به قبل از آن خاطره‌ای ندارم. دبستانِ پهلوی کرمان در کوچه‌ای که از سه‌راه می‌شد به آن نزدیک شد، یک راه از کوچه‌ی اخوان روبه‌روی محله‌ی گلباز خان، دیگری کوچه‌ی آسیاب و سومی از کوچه‌ای که نامش یادم نیست، ولی به محله‌ی خواجه خضر می‌رسید. تصویرِ آن روزها به خوبی در ذهنم مانده، درِ بزرگِ مدرسه، حیاطی با کف‌پوشِ آجری، کلاسِ اول، آقای روحی، که از همان اول، برای کج نوشتن، قلم را بین دو بندِ انگشتم می‌گذاشت و بندهای انگشتم را فشار می‌داد، تا یادم بماند کج ننویسم! آن درد شدید و خاطره‌ی تلخ موجبِ دشمنی من با قلم نشد، برعکس مهرِ آن را به دلم انداخت، پس از آن حتا روی کاغذِ بی‌خط، راست و صاف می‌نوشتم و می‌نویسم. از حوالی دوازده‌سالگی، مهرِ خواندن به مهرِ قلم پیوست، و از شانزده‌سالگی بی آن‌که کسی بیاموزد، نوشتنِ آن‌چه از کتاب‌های خوانده‌شده در ذهنم مانده بود، به علاقه‌های قدیم افزوده شد تا به آن‌جا که امروز اگر به هر دلیلی داستان ننویسم، کار پژوهشی می‌کنم. فیلم‌نامه‌نویسی هم اگر ابتدا سرگرمی بود و جدی نبود، به تدریج جدی شد و مهر به قلم، حتا تا سرگرمی‌نویسی و تمرینِ خط در فاصله‌ی بی‌کاری‌های ناخواسته، مانندِ نشستن در تاکسی و انتظار برای رسیدنِ غذا در رستوران ادامه یافت.
همه‌ی این مقدمه را برای یک سطر نتیجه نوشتم، که بعضی وقت‌ها، از این‌که به قلم نیاز دارم و در دسترسم نباشد، غصه می‌خورم. همواره فکر می‌کردم این تنها وسیله‌ای است که به آن عادتِ اعتیادآور دارم، تا رفتم پشتِ دوربینِ فیلم‌سازی و تجربه‌ی دوربین…
چند روز پیش، ۲۳ شهریور ۹۰، به رسمِ هرساله، برای سالگردِ زنده‌یاد مرتضی راوندی که یاد و خاطره‌اش برای همیشه برایم ماندنی و گرامی است، به بهشت زهرا رفتیم و دیدیم که پیش از ما کسی یا کسانی به یادِ او بر سرِ مزارش بوده‌اند. مردی یا زنی، دختری یا پسری، دوست یا دوستانی، با کنار هم گذاشتنِ جلدهای خالی مجموعه‌ی کتابِ «تاریخ اجتماعی ایران» نوشته‌ی زنده‌یاد مرتضی راوندی، ماکتی ساخته و همراه با یادداشتی بالای قبرِ او گذاشته بودند. یادداشتی به این مضمون که آقای مرتضی راوندی قدرِ زحمتِ تو و کتابِ بی‌نظیرِ تو را که تاریخِ مردم ایران است و نه تاریخِ حکام، ارج می‌گذاریم و به یادت هستیم… آن‌جا و برای نخستین‌بار پس از دلبستگی به قلم، دلم هوای دوربین کرد و نداشتم و از قلم کاری نمی‌آمد… خانواده نمی‌دانستند با این ماکتِ زیبا که با زحمتِ زیاد درست شده بود، چه بکنند. اگر در آن‌جا می‌ماند، از باد و باران گزند می‌یافت و اگر برمی‌داشتیم، شاید سازندگانِ آن ماکتِ زیبا، آن را برای سرِ قبرِ او ساخته بودند…
ای کسی یا کسانی که نام و نشان‌تان را نمی‌دانیم و با این کار و ابتکارِ زیبا، هم مردمی را که در قطعه‌ی نویسندگان و هنرمندانِ بهشت زهرا بودند و هم خانواده‌ی مرحوم راوندی را تحت تأثیر قرار دادید، ساخته‌ی زیبای شما، اکنون نزدِ خانواده است، اگر بخواهید پس بگیرید، امانتِ شما محفوظ است؛ وگرنه، انشاءالله هر ساله، در سالگردِ وفاتِ او، آن را با خود می‌آوریم و لحظاتی بر گورِ او می‌گذاریم و با یادِ کسی که حرمتِ بزرگان را پاس می‌دارد، هستیم و با اجازه‌ی مرحوم فردوسی، با اندکی تغییر در شعرِ زیبای او زمزمه می‌کنیم: بزرگش بدانند اهلِ خرد، که نامِ بزرگان به نیکی برد.»
363 views بار ۲۹ام شهریور ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

دوچرخه‌سواری در راسته نویسندگان!

اما شاید جالب تر ازهمه این باشد که در بین نویسنده های این کشور هم کسانی را می‌توان یافت که با دوچرخه زندگی کرده اند. داستان دوچرخه سواری نویسنگان با…..

وقتی حکایت دوچرخه برای فرانسوی ها به تور دو فرانس ختم نمی‌شود
برای فرانسوی ها که هر ساله میزبان «تور دو فرانس» و حاشیه های رنگ و وارنگ آن هستند دوچرخه وسیله ای است که نمی‌توان به سادگی از آن گذشت. اما قصه دوچرخه و دوچرخه سواری در فرانسه به مسابقه های تور دو فرانس خلاصه نمی‌شود. حکایت دوچرخه برای فرانسوی ها داستان جذابی است که رد آن را می‌توان در بخش های مختلفی از کشور فرانسه و فرهنگ مردمان آن دید. اما شاید جالب تر ازهمه این باشد که در بین نویسنده های این کشور هم کسانی را می‌توان یافت که با دوچرخه زندگی کرده اند. داستان دوچرخه سواری نویسنگان با «آنتوان بلوندن» شروع می‌شود. بلوندن که بود؟ وقتی به موضوع «نویسنده و دوچرخه» فکر می‌کنیم، همیشه یک اسم را به یاد می‌آوریم: «آنتوان بلوندن». بلوندن که متولد سال ۱۹۲۲ بود و در سال ۱۹۹۱ درگذشت به مدت ۲۷ سال وقایع نگاری مسابقه های تور دو فرانس را برای نشریه «اکیپ» می‌نوشت؛ یعنی از سال ۱۹۵۴ تا سال ۱۹۸۲٫ البته از زمان اختراع دوچرخه، بلوندن تنها نویسنده ای نبوده است که شیفته این وسیله نقلیه شده که انسان موتور آن است. نویسندگان دوچرخه سوار فرانسوی خود یک تور دو فرانس برگزار کرده اند. شاید هم چندین تور دو فرانس! داستان دوچرخه این بار نه برای تور دو فرانس که برای نویسندگان بزرگ دوچرخه سوار روایت می‌شود.
ژول رونار، شهر نی ور (۱۸۴۶-۱۹۱۰)
نی ور در مرکز فرانسه و در منطقه بورگوین قرار گرفته است. ژول رونار نویسنده ای که او را با «مو حنایی» می‌شناسیم اهل این شهر بود. او در نامه‌ای به تریستان برنار نوشت: «خوب که فکر می‌کنم می‌بینم بهترین سال های عمرم را به بازی کردن با دوچرخه ام گذرانده‌ام!» و البته این اعتراف صادقانه ژول رونار است که دوچرخه برایش یک دوست بود. به همین دلیل بود که برای ژول رونار دوستی با دوچرخه‌اش دوستی ناتمامی ‌بود که همیشه از آن یاد می‌کرد.: از میان جمعیت ۱۰۰ هزار و ۵۵۶ نفری آن بسیاری را می‌توان یافت که سوار بر دوچرخه از این سمت شهر به سمت دیگر شهر می‌روند. اما قطعا هیچکدام از آنها شهرت کسی مثل ژول رونار را ندارند و همین «بازی کردن با دوچرخه» علاوه بر کتاب هایش او را شهره شهر کرده بود.
رنه فله، ویلونو- سن- ژرژ (۱۹۲۷-۱۹۸۳)
رنه فله نویسنده رمان «حومه شمال شرقی»، قهرمانی را در این داستان خلق می‌کند که به یک گردش طولانی با دوچرخه اش می‌رود. آقای نویسنده بعد از اینکه به تماشای تور دو فرانس نشست، مسابقه دوچرخه سواری هجوآمیزی به نام «حلقه های بی بر» ترتیب داد که فقط یک قانون داشت: «هرگونه سبقت گرفتن ممنوع است!» (چنین چیزی امکان دارد؟!) او یک کتاب هم به اسم «دوچرخه » نوشت که روژه بلانشون تصویرگر آن بود؛ کتابی که به شدت مورد توجه خوانندگان دوستدار دوچرخه قرار گرفت. فله هم در کتاب هایش شخصیت هایی را خلق می‌کند که دوچرخه سوار هستند. او خود نیز دوچرخه سوار بود. البته گویا او چندان دلخوشی از تور دوفرانس نداشته است. داستانی که جنجالی برای فله به پا کرد، مربوط به مسابقه دوچرخه سواری هزل آمیزی بود که او از روی تور دوفرانس ترتیب داد… البته او بعد از این کار که در زمان خودش حسابی جنجال ساز شد، کتابی در مدح دوچرخه نوشت. کتابی به اسم «دوچرخه» که تصویرگر مشهور فرانسوی، «روژه بلانشون» تصویرگری این کتاب را به عهده داشت… استقبال از این کتاب باعث شد که مسابقه مشهوری که او برای هجو تور دوفرانس به راه انداخته بود تا حدود زیادی فراموش شود. فله در کتاب «دوچرخه» به شدت از این وسیله نقلیه تعریف و تمجید کرده بود.
شارل – آلبر سینگریا، شانتیلی ( ۱۸۸۳-۱۹۵۴)
«لاستیک جلوی من در لجن های چاله های شهر از بین رفته است.»
شارل – آلبر نویسنده سرشناس سوئیسی که در جست و جوی «محل سکونت سزار» براساس یک افسانه قدیمی ‌بود زیر باران به شانتیلی – که منطقه ای جنگلی است – رسید. او بعدها داستان این سفر عجیبش با دوچرخه را در کتاب «جنگل خشک، جنگل سبز» در سال ۱۹۴۸ منتشر کرد. این نویسنده مصمم همه اروپا را با دوچرخه خود گشته است. او معتقد بود «دوچرخه شما را خوشبخت می‌کند؛ در هر حالی آزادی خود را از دست نمی‌دهید و این حس بزرگ آزادی احساسی است که به سادگی به دست نمی‌آید.» شارل- آلبر که برخی او را به خاطر سیگاری که تقریبا همیشه گوشه لبش داشت با آلبر کامو مقایسه می‌کنند دوچرخه اش را دوست وفاداری می‌دانست که سال هاست بی هیچ خیانتی با او زندگی کرده است؛ دوستی که در همه سختی ها پا به پای او پیش آمده است.
موریس لوبلان، نورماندی (۱۸۶۴-۱۹۴۱)
خالق «آرسن لوپن» که اصالتا اهل روئن است، همه نرماندی را با دوچرخه زیرپا گذاشته است. در رمان مشهورش، «اینک بال‌ها» از زبان یکی از شخصیت‌هایش می‌گوید: «با دوچرخه شما نفس می‌کشید، طبیعت را تحسین می‌کنید و آن را می‌شنوید. سوار بر دوچرخه، حرکت موجب می‌شود اعصابمان تا آخرین حدش تحریک شود و به ما حساسیتی بدهد که تا به حال آن را تجربه نکرده ایم.» برای پدر آرسن لوپن زندگی بدون دوچرخه «روزمرگی‌های بی روح و خنکی است که تحمل آن از هرکسی برنمی‌آید.» از عادت های نویسندگی او این بود که هروقت می‌خواست بنویسد کیلومترها رکاب می‌زد تا به جای خلوتی برسد و نوشتن را شروع کند. کسی چه می‌داند، شاید در یکی از همین رکاب زدن های طولانی به فکر خلق دزد محبوبش افتاده است!
امیل سیوران، گورستان های شهرهای مختلف (۱۹۱۱-۱۹۹۵)
آقای بدبین هم دوچرخه سوار بوده است. امیل سیوران نیز در سال ۱۹۴۵ دور فرانسه را به صورت کامل با دوچرخه اش گشت. او یک میل عجیب نیز داشت که هیچ کس هم از دلیل این تمایل عجیب او خبر نداشته است: سیوران به هر شهری که پا می‌گذاشته است، هیچ چیز را به اندازه گورستان آن شهر دوست نداشته است: «از زمانی که با دوچرخه ام فرانسه را زیر پا می‌گذاشتم، بزرگ‌ترین لذت من این بود که در گورستان‌های مناطق مختلف توقف کنم، بین دو قبر دراز بکشم و ساعت ها به حالت خوابیده بین دوقبر سیگار بکشم. در این مدت دوچرخه ام نیز کنار من ایستاده بود.» شاید بدبینی بیش از حد او از همین گورستان‌نشینی‌هایش ناشی می‌شود! پدرش کشیشی ارتودوکس بود. امیل در رومانی به دنیا آمد و در بخارست فلسفه خواند. در پایتخت رومانی فرهنگ فرانسوی در همه جا گسترش یافته بود و همین باعث شد سیوران جوان به فرانسوی و فرهنگ آنها روی بیاورد. بورسی که او توانست از یکی از موسسه های آموزشی فرانسه به دست بیاورد، اقامت ۱۰ ساله سیوران جوان را در پاریس تضمین می‌کرد. این اقامت نسبتا طولانی مدت به او فهماند که از این به بعد فرانسه وطن او خواهد بود. در پایتخت سکونت گزید و در فرانسه شروع به نوشتن کرد.
لوئی نوکرا، نیس (۱۹۲۸-۲۰۰۰)
نوکرا کتاب خود «شاه رنه» را به «رنه ویه تو» قهرمان تور دو فرانس در سال ۱۹۳۴ تقدیم کرده است. در سال ۱۹۸۵ او باز هم با کتاب «اشعه های خورشید من» که انتشارات مشهور گراسه آن را منتشر کرد به تور دو فرانس پرداخت. این کتاب با چنین جمله ای آغاز می‌شد: «من زیر سایه مستدام دوچرخه ای به دنیا آمدم که بین آسمان و زمین معلق بود.» نوکرا در سایه دوچرخه اش مرد: ماشینی به او و دوچرخه اش زد و نویسنده دوچرخه سوار در نیس جان سپرد. دوچرخه بیش از دیگر اسم های این مطلب، در زندگی نوکرا تاثیر داشته است. البته این تنها کتاب او نبوده است که به مسابقات بزرگ تور دوفرانس و دوچرخه ربط داشت. نوکرا یک بار دیگر و این بار… منتشر کرده بود… این کتاب با جمله ای آغاز می‌شود که به طرز عجیبی پایان داستان زندگی خود نوکرا را پیش بینی می‌کرد… شاید زندگی نوکرا با دوچرخه آغاز نشد، اما با دوچرخه به پایان رسید.
آلفرد ژاری، لاوال (۱۸۷۳-۱۹۰۷)
۳۰ نوامبر ۱۸۹۶، آلفرد ژاری شاعر، نویسنده و نمایشنامه ‌نویس سمبولیست فرانسوی که «شاه اوبو» مهم‌ترین اثر اوست و اغلب به عنوان اولین اثر در تئاتر آبزرورد شناخته می‌شود، دوچرخه ای به نام «کلمان لوکس ۹۶» خرید. این دوچرخه البته داستان های زیادی برای ژاری در پی داشت. اولین داستان این بود که استاد سرسختانه از پرداخت پول دوچرخه امتناع کرد! گویا ژاری اهل نسیه خرید کردن بوده است! اما یکی دیگر از داستان هایی که سر وصدای زیادی به پا کرد این بود که آقای نویسنده در مراسم درگذشت دوست نزدیکش «مالارمه» با دوچرخه شرکت کرد. «اوبوی دوچرخه سوار» مسافت طولانی کوربی تا پاریس را اغلب با دوچرخه طی می‌کرد. البته کارهای عجیب و غریب ژاری به دوچرخه‌اش محدود نمی‌شود. او تا لحظه مرگ نیز دست از کارهای عجیب و غریبش برنداشته است. آلفرد ژاری در اولین روز نوامبر ۱۹۰۷ بر اثر بیماری سل در پاریس درگذشت. گفته می‌شود به عنوان آخرین درخواست قبل از مرگ از اطرافیان خود خواسته است یک خلال دندان به او بدهند!

و این داستان هنوز هم ادامه دارد. هنوز هم نویسندگان معاصر در مسیر نیاکان خود به پیش می‌روند: «اریک فوتورینو» که «جایزه بزرگ میدی لیبر» را در سال ۲۰۰۱ به دست آورد، نوشته ای دارد به نام «مدح کوتاهی در باب دوچرخه» که انتشارات گالیمار در سال ۲۰۰۷ آن را منتشر کرد. «مارک اوژه» نویسنده معاصر دیگری است که او هم کتابی با همین مضمون دارد.
«برنار شامباز» در سال  ۲۰۰۸ «فلسفه مختصری بر دوچرخه» را منتشر کرد، «پل فورنل» از نیاز به دوچرخه در کتاب «نیاز به‌دوچرخه» گفت و اکنون در سال ۲۰۱۱، دیوید بیرن در «روزنوشته هایی با دوچرخه» شهرهای دنیا را به ما نشان می‌دهد که از شر اتومبیل رها شده اند. کسی نمی‌داند واقعا دوچرخه برای فرانسوی‌ها چیست اما برای این مردمان فیلسوف دوچرخه تنها یک وسیله حمل‌ونقل نیست، دوچرخه یک کتاب است، یک رمان است، یک شعر است، آن هم شعری آزاد و رها که هر جا بخواهد می‌رود و آنها را نیز با خود به هرجا که دوست دارد می‌برد، شعری که در هیچ قالبی نمی‌گنجد و شاید همین راز دلبستگی فرانسوی‌ها به دوچرخه است، وسیله‌ای که آزاد و رهاست و موتور آن خود انسان است، خود خود انسان فرانسوی و به‌همین دلیل است که فرانسوی‌ها این شعر زیبا را تا این اندازه دوست دارند و برایش هر ساله جشن می‌گیرند. جشنی که سالیان درازی است برگزار می‌شود و نه تنها فرانسوی‌ها که دنیا را همراه و شیفته خود ساخته است. جشن شعری به نام دوچرخه…
228 views بار ۱۹ام شهریور ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

نگاهی به کتاب جاده نوشته مک کارتی

در این غوغای سر تا پا توحش، پدر وپسری باقی مانده‌اند که در درونشان به مفاهیمی پایبندند، کودکی که از ابتدا در این جهان ویران شده پای به هستی گذاشته است، از آن چیزی سخن می‌گوید که مدت‌هاست…..

خاموش منشین
«اگر هنر نبود حقیقت ما را می‌کشت»
شاید تمام اعجازانگیزی هنر برای بشریت نهفته در همین معنی باشد، نگریستن به زندگی از دریچه‌هایی متفاوت و ناب، پناه آوردن به قدرتی از بشر که شگفتی در پی دارد و لذت، مأمنی است برای پناه گرفتن و چشمه ای است برای سیراب کردن آنچه درون آدمی را نا آرام می‌کند.
میل به حقیقت و بیان آن است که مانند ندایی درونی بسیاری را وا می‌دارد تا سکوت نکنند و در برابر آنچه لازم به گفتنش می‌دانند، خاموش ننشینند.
اینگونه است که هنرمند هنر را برمی‌گزیند و داستان سرا قصه می‌گوید. قصه‌هایی که رویا می‌آفرینند، هشدار می‌دهند و بیدار می‌کنند.
تمام آنچه که نویسنده‌ای می‌نگارد و به‌عنوان اثر از خویش باقی می‌گذارد، همان نوای درونی است که او را برمی‌انگیزاند تا سخن بگوید و کلمه‌ای را به کلام بیاورد. رمان «جاده» اثر «کورمک مک‌کارتی» داستانی است که ما را وارد تخیلات نویسنده‌اش می‌کند، او از دنیایی که آفریده است برایمان سخن می‌گوید، آن را حقیقی‌اش می‌کند و دستمان را می‌گیرد و پا به پای قهرمانانش پیش می‌برد. اما داستان از آن دست نیست که تنها برای سپردن اوقات فراغت در دستش بگیریم از هیجان آن لذت ببریم و سپس به کناری بگذاریمش. جهان ترسیمی «مک کارتی» جهانی ویران شده و نابود شده است. تمام شهرها، کارخانه‌ها و هیاهوها ویران شده‌اند و جهان باقی مانده جز سرزمینی از خاکستر چیزی نیست. اکنون بشر باید بر این ویرانه‌ها گام بگذارد و زندگی‌اش را در میان این باقی مانده‌های بی‌جان بیابد. آنچه در کتاب مک کارتی ویران شده است قاره‌اش آمریکاست، قاره‌ای پهناور که روزی سودای فرمانروایی بر تمام جهان را داشته است و اکنون جز برهوتی سهمگین نیست. قصه سفر پدر و پسری در این سرزمین ویرانه است. سفری طولانی برای زندگی، زندگی که اکنون مفهوم جدیدی یافته است. پدر و پسری که در این برهوت بی‌پایان و قحطی زده گرفتار آمده‌اند و بیشترین خطری که تهدیدشان می‌کند، همنوعانشان است. بشری که زمینش را نابود کرده است و اکنون دست به قتل عام خویش می‌زند.
اما آیا همه چیز از میان رفته است؟
در این غوغای سر تا پا توحش، پدر وپسری باقی مانده‌اند که در درونشان به مفاهیمی پایبندند، کودکی که از ابتدا در این جهان ویران شده پای به هستی گذاشته است، از آن چیزی سخن می‌گوید که مدت‌هاست برای این باقی ماندگان در تباهی از میان رفته است. این کودک نمادی از ارزشهای انسانی است. ارزشهای از دست رفته‌ای که جهان را به تباهی کشانده است. این کودک، این معدود بازمانده، از نیکی‌ها سخن می‌گوید و درخویش حامل پیامهایی است که انسان را انسان می‌کنند. جاده داستانی است پرکشش با قهرمانانی که مبارزه می‌کنند و تسلیم نمی‌شوند. توجه به نابودی زمین به دست بشر، پس از شروع فعالیتهای تخریبگرش در عصر کنونی از جمله موضوعاتی بوده است که همواره ذهن بسیاری از منتقدان و هنرمندان را به خود جلب کرده است. آنچه که رمان جاده را در این بین دلپذیر می‌سازد نگاه فلسفی‌اش به زندگی و نوعی فضای سیر و سلوکی است که بر کتاب حکمفرماست. می‌توان گفت مک کارتی با هوشمندی ویژه‌ای دست به آفرینش این اثر زده است. جهان مک کارتی مانند آیینه ای است که حقایق نه چندان نا ممکنی را بر ما روشن می‌کند. داستان از زبان راوی کل نقل می‌شود و مثل این است که ما به‌عنوان نفری سوم نظاره گر وقایع هستیم.قدرت همراه کنندگی کتاب بالاست وکشش آن به‌قدری است که به سختی می‌توان از خواندنش باز ایستاد. زبان داستان ساده است و کلمات آن به شکل صریح به کار می‌روند. مک کارتی برای ما به آفرینشی دست می‌زند که هم آشنا و هم بیگانه است. آفرینشی تفکر بر انگیز. در جهان مک کارتی مفاهیم دچار تغییر شده‌اند: زندگی، مرگ، خوشبختی، نیکی و… تغییری که هراس آور است. درواقع رمان جاده نقدی است که مک کارتی بر جامعه‌اش وارد می‌کند و ترسیم آینده وحشتناکی است که از وقوع آن در هراس است. کتاب دو شخصیت اصلی دارد و همراهی با آنان است که تمام داستان را تشکیل می‌دهد. پدر و پسری که از ویرانی جان سالم به در برده‌اند و با اسباب مختصری که دارند، برای زنده بودن تلاش می‌کنند. همراه شدن با این دو و نحوه زیست و تفکرشان تمام ۲۷۳ صفحه کتاب را تشکیل داده است. مبارزه طولانی آن دوکه در انتها به مرگ پدر می‌انجامد اما پسر زنده می‌ماند، پسر که به‌عنوان نمادی از ذات پاک انسانی است. جاده، داستان مبارزه و آرمان است. داستان تسلیم نشدن در برابر پستی‌ها هر چقدر هم که فراگیر باشند. داستانی با پشتوانه‌ای محکم که دست خواننده را می‌گیرد و با خود به جهانی که ساخته است می‌کشاند و در جایی که مناسب می‌داند رهایش می‌کند و می‌توان گفت در نگارش جاده موفقیتی را کسب کرده است. جاده تازه‌ترین رمان مک کارتی است که توانسته است جایزه «پولیتزر۲۰۰۷» در رشته ادبیات داستانی را هم از آن خود کند. در جهان کنونی که بشر را نوعی خودفریبی و خود بزرگ انگاری فرا گرفته است. داستان‌هایی از جنس جاده نهیب خوبی است تا نشان دهد که راهی که بشر می‌رود می‌تواند سر از کدامین قهقرا درآورد و بشر به سادگی می‌تواند به توحش ابتدایی‌اش بازگردد و تمام آنچه که به خاطر آن بر خویش می‌بالد، جز مشتی فلزات و اوراق و اسباب ویرانی نخواهد بود.
747 views بار ۷ام شهریور ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب يک نظر

 

همه اهل شیراز می‌دانستند که داش آکل و کاکارستم سایه یکدیگر را با تیر می‌زدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانه دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوق قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شله سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسه آبی می‌گردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت: «به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.»
داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی در می‌آورد و در سطل آب فرو می‌برد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک می‌کرد. از مالش حوله دور شیشه استکان صدای غژ غژ بلند شد. کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!»
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از ما بین دندانهایش گفت:
«ار – وای شک کمشان، آنهائی که ق ق قپی پا می‌شند اگ لولوطی هستند ا ا امشب می‌آیند، و په په پنجه نرم می‌ک کنند!»
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می‌گردانید و زیر چشمی ‌وضعیت را می‌پائید خنده گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بسته او برق زد و گفت: «بی‌غیرتها رجز می‌خوانند، آنوقت معلوم می‌شود رستم صولت وافندی پیزی کیست.»
همه زدند خنده، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون می‌دانستند که او زبانش می‌گیرد، ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی‌شد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیکه توی خانه ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می‌کشید و دم محله سر دزک می‌ایستاد، کاکا رستم که سهل بود، اگر جدش هم می‌آمد لنگ می‌انداخت. خود کاکا هم می‌دانست که مرد میدان و حریف داش آکل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد. داش آکل مثل اجل معلق سر رسید و یک مشت مثل بارش کرده، باو گفته بود: «کاکا، مردت خانه نیست. معلوم میشه که یک بست وافور بیشتر کشیدی، خوب شنگلت کرده. میدانی چیه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را کنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمی‌کشی؟ اینهم یکجور گدائی است که پیشه خودت کرده ای، هر شبه خدا جلو را مردم را می‌گیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود می‌دهم، با برکه همین قمه دو نیمت می‌کنم.»
آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینه داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می‌گشت تا تلافی بکند.از طرف دیگر داش آکل را همه اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله سردزک را قرق می‌کرد، کاری به کار زنها و بچه‌ها نداشت، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار می‌کرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می‌کرد یا به کسی زور می‌گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمی‌برد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دستگیری می‌کرد، بخشش می‌نمود و اگر دنگش می‌گرفت بار مردم را بخانه شان می‌رسانید. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک می‌کشید و هزار جور بامبول می‌زد. کاکا رستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را می‌جوید و اگر کاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خنده او می‌خندیدند. کاکا رستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد. ولی قندان به سمار خورد و سماور از بالای سکو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکا رستم بلند شد با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت. قهوه چی با حال پریشان سمار را وارسی کرد گفت: «رستم بود و یکدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لکنته.»
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله کرد، ولی داش آکل با لبخند دست کرد، یک کیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت. قهوه چی کیسه را برداشت، وزن کرد و لبخند زد. درین بین مردی با پستک مخمل، شلوار گشاد، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت: «حاجی صمد مرحوم شد.»
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت: «خدا بیامرزدش!» «مگر شما نمی‌دانید وصیت کرده.» «منکه مرده خور نیستم برو مرده خورها را خبر کن.» «آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده…»
مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد. آتش زد و گفت: «خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب می‌آیم.» کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت. داش آکل سه گره‌اش را در هم کشید، با تفنن بچپقش یک میزد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد، بلند شد قفس کرک را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت. هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه کش سرپول کشمکش داشتند. بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
«خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه‌هایتان را به شما ببخشد.» خانم با صدای گرفته گفت: «همان شبی که حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همه آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لابد شماحاجی را از پیش می‌شناختید؟» «ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم.»
«حاجی خدا بیامرز همیشه می‌گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است.» «خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام،  بهمین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم بهمه این کلم بسرها نشان می‌دهم.»
بعد همینطور که سرش را بر گردانید، از لای پرده دیگر دختری را با چهره برافروخته و چشم‌های گیرنده سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد. این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند. داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد، با یکنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یکنفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله‌های املاک را داد برایش خواندند، طلب‌هایش را وصول کرد و بدهکاریهایش را پرداخت. همه اینکارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت: «تا حالا دو شب است که کاکا رستم براه شما بود. دیشب می‌گفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!» داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت: «بی خیالش باش!»
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانه دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آنجائیکه حریفش را می‌شناخت و می‌دانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه می‌خواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد. داش آکل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر کس دفعه اول او را می‌دید قیافه اش توی ذوق می‌زد، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می‌نشستند یا حکایت‌هائی که از دوره زندگی او ورد زبانها بود می‌شنیدند، آدم را شیفته او می‌کرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده می‌گرفتند، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه‌های فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه. ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونه‌ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پائین کشیده بود. پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همه دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی‌گذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش می‌کرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه‌ها نعره میکشید و یا در مجالس بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.همه معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیکه شگفت آور بنظر می‌آمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود، چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلی رخ داد، از یکطرف خودش را زیر دین مرده می‌دانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباخته مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود که بلند می‌شد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند. زن و بچه‌های او را در خانه کوچکتر برد، خانه شخصی آنها را کرایه داد، برای بچه‌هایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود. ازین به بعد داش آکل شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه داشها و لاتها که با او همچشمی‌داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز می‌خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه‌ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل می‌رفتند و گفته می‌شد: «داش آکل را می‌گوئی؟ دهنش میچاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس میکند، گویا چیزی می‌ماسد، دیگر دم محله سر دزک که می‌رسد دمش را تو پاش می‌گیرد و رد می‌شود. کاکا رستم به عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش می‌گفت:
«سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلا کرد! خاک تو چشم مردم پاشید. کتره‌ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.»دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمی‌کردند. هر جا که وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ می‌کردند و او را دست می‌انداختند. داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را می‌شنید ولی بروی خودش نمی‌آورد و اهمیتی هم نمی‌داد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت. شبها از زور پریشانی عرق می‌نوشید و برای سرگرمی ‌خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می‌نشست و با طوطی درد دل می‌کرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را می‌کرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو می‌داد. ولی از طرف دیگر او نمی‌خواست که پای بند زن و بچه بشود، می‌خواست آزاد باشد، همان طوریکه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می‌کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمک بحرامی ‌خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه می‌کرد، جای جوش خورده زخمهای قمه، گوشه چشم پائین کشیده خودشرا برانداز می‌کرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند می‌گفت: «شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند… نه، از مردانگی دور است… او چهارده سال دارد و من چهل سالم است… اما چه بکنم؟ این عشق مرا می‌کشد… مرجان…. تو مرا کشتی…. به که بگویم؟ مرجان…. عشق تو مرا کشت…! اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق می‌نوشید. آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود خوابش می‌برد. ولی نصب شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه‌های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شراب‌های ارغوانیش بخواب می‌رفت، آن وقتیکه ستاره‌ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک می‌زدند. آن وقتیکه مرجان با گونه‌های گلگونش در رختخواب آهسته نفس می‌کشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش می‌گذشت، همانوقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون می‌آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می‌کشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس می‌کرد و از روی گونه‌هایش بوسه می‌زد. ولی هنگامیکه از خواب می‌پرید، بخودش دشنام می‌داد، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه‌ها در اطاق بدور خودش می‌گشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکاراهی حاجی می‌گذرانید. هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی ذره ای فرو گذار نکرد. اگر یکی از بچه‌های حاجی ناخوش می‌شد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می‌کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود، ولی علاقه او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود. درین مدت همه بچه‌های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند. ولی، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچه حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین کرد، همه کله گنده‌ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند. ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتی که مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه‌های گرانبها نشسته بودند و خوانچه‌های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسوله نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت: «آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!» تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینکه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم‌های اشک آلود از در بیرون رفت. در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور که میگذشت خانه ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله‌های نم کشیده آجری آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجره‌های سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرک و سردابه‌های کهنه در هوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خنده ساختگی کرد. داش آکل بحالت پکر گفت: «جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم.» ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد. داش آکل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر کشید، اشک در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچه زردنبوی کثیفی بود، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود، بداش آکل نگاه می‌کرد، داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچه حیاط بود و در دهنش گذاشت. ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت: «مزه لوطی خاک است!» بعد دست کرد زیر پارچه لباس او و گفت: «این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب می‌خرم.» داش آکل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد می‌کرد. کوچه‌ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناک و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه‌های سرخ، چشم‌های سیاه و مژه‌های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشته خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد می‌شدند. گردشهائی که با دوستانش سر قبر سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند می‌زد، زمانی اخم می‌کرد، ولی چیزیکه برایش مسلم بود اینکه از خانه خودش می‌ترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، می‌خواست برود دور بشود. فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند! سر تا سر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد:«به شب نشینی زندانیان برم حسرت،که نقل مجلسشان دانه‌های زنجیر است»آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی‌بلندتر خواند:«دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری، که نبود چاره دیوانه جز زنجیر تدبیری!»
این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید. اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق کرد، آهسته میکشید، بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی می‌رفت، سرش درد می‌کرد، ناگهان سایه تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او می‌آمد و همینکه نزدیک شد گفت: «لو لو لوطی را شه شب تار می شناسه.» داش آکل کاکا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به کمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت: «اروای بابای بیغیرتت، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!» کاکا رستم خنده تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت: «خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفها په په پیدات نیست!… اام شب خاخاخانه حاجی عع عقد کنان است، مک تو تو را راه نه نه…» داش آکل حرفش را برید: «خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب می‌گیرم.» دست برد قمه خود را بیرون کشید. کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آکل سر قمه‌اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت: «حالا یک لوطی می‌خواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!» کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد، ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ایستادند، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت: «برو، برو بردار، اما بشرط اینکه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب می‌خواهم خرده حسابهایمانرا پاک بکنم!» کاکا رستم با مشت‌های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین می‌غلطیدند، عرق از سرو رویشان می‌ریخت، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمی‌شد. در میان کشمکش سرداش آکل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان می‌زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همین وفت چشمش به قمه داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود، با همه زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو که دستهای هر دوشان از کار افتاد.تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمین بلند کردند، چکه‌های خون از پهلویش بزمین می‌ریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانه حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می‌کشید. داش آکل مثل اینکه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت: «در دنیا… همین طوطی…. داشتم… جان شما… جان طوطی… او را بسپرید… به…» دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی ‌را در آورد، اشک چشمش را پاک کرد. داش آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد. همه اهل شیراز برایش گریه کردند. ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت: «مرجان… مرجان… تو مرا کشتی…. به که بگویم… مرجان…. عشق تو… مرا کشت.» اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.
296 views بار ۴ام شهریور ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

کمی هیجان ایرانی!

 

قبل از این‌که کتاب مورد نظر را معرفی کنیم، یک توصیه کلی درباره نویسنده‌اش برایتان داریم. اگر «جعفر مدرس ‌صادقی» را می‌شناسید و با کتاب‌ها و نوشته‌هایش آشنایید،که چه بهتر اما اگر تا امروز اسم او را نشنیده‌اید (که از شما بعید است!) و نوشته‌هایش را نخوانده‌اید، به شما اکیداً توصیه می‌کنیم از همین امروز بیفتید دنبال نوشته‌های این آدم و مجموعه ‌آثارش را بخوانید. مطمئن باشید ضرر نمی‌کنید که هیچ، به خاطر این توصیه دوستانه تشکر هم می‌کنید. البته این توصیه ما، استثنا هیچ ربطی هم به سلیقه آدم‌ها ندارد و هر کتابخوان حرفه‌ای، کافی است یکی از آثارش را بخواند تا مشتری پر و پاقرص کتاب‌های او شود.
ولی درباره «بیژن و منیژه»، اول اینکه شاید عنوان این رمان کوچک، شما را به یاد آن داستان کهن ایرانی با نام مشابه «بیژن و منیژه» بیندازد. بگذارید خیال‌تان را راحت کنیم که نوشته مدرس‌صادقی، هیچ ربطی به آن قصه ندارد. فقط یک تشابه اسمی است که تازه این اسم به خودِ کتابِ مدرس‌صادقی هم ربطی ندارد. باور نمی‌کنید؟ کاری ندارد. کتاب را بردارید و بخوانید. غیر از فقط یک‌بار، آنهم در صفحه ۱۴۵ کتاب، یعنی نزدیک به پایان آن، هرگز نه اسمی از «بیژن و منیژه» به کار برده و نه اشاره‌ای به آن می‌شود. با این حال، این کتاب هم مثل هر قصه دیگری،چنان که از نامش برمی‌آید و محتوای کتاب هم چنین مطلبی را می‌رساند، یک رمان کوتاه عاشقانه است. دو بچه ‌محل به نام‌های اردلان و سعید، از کودکی عاشق دختری به نام«هما» هستند و این عشق تا بزرگسالی آنها هم دوام می‌آورد. گرچه همای سعادت بر سر آنها نمی‌نشیند و «هما» نصیب هیچ‌کدام‌شان نمی‌شود. هر دو سعی دارند هما را فراموش کنند اما مگر به این سادگی‌هاست؟ او هم خودش منتظر آنهاست، منتظر یکی از آنها! حالا هر دو برگشته‌اند و هما باید یک نفر را انتخاب کند. انتظار که ندارید تمام داستان را برایتان لو بدهیم؟ این قصه پیچ و خم‌های فراوانی دارد که فقط با خواندن داستان می‌توانید سر از آنها درآورید. تازه چند تا از گره‌ها هم هرگز باز نمی‌شوند و خواننده باید خودش برای سرنوشت آدم‌های ماجرا تصمیم بگیرد. این، سبکِ داستان‌نویسی «مدرس‌صادقی» است که همه‌چیز را آنقدر آب و تاب بدهد و در هم بپیچد که بعدا دیگر به سادگی نتوان آنها را از هم باز کرد.
اینجا اتفاقا خودِ نویسنده هم در قالب یکی از شخصیت‌های کتاب اشاره‌ای به این پایان نیمه‌کاره دارد و برای نوشته‌اش و آدم‌های آن افسوس می‌خورَد: «بنفشه همان روز یا چند روز بعد به من خواهد گفت تو با این خُل‌بازی‌های خودت یک پایان رمانتیک را خراب کردی و… ما می‌توانستیم بدون سر و صدا و بدون اینکه آب توی دلمان تکان بخورد، به خیر و خوشی و با سلام و صلوات، سوار یکی از قایق‌ها بشویم و برویم جایی که هیچ برگشتی نداشته باشد.» (صفحه ۱۵۷ و ۱۵۸ کتاب) به هر حال اگر دل‌تان کمی هیجان ایرانی می‌خواهد، رمان «بیژن و منیژه» می‌تواند بهترین انتخاب باشد. نام این کتاب در واقع طعنه‌ای است به روابط و خواسته‌ها و آرزوهای آدم‌های اصلی قصه که گرچه مثل بیژن و منیژه، با آن شور و شیدایی خاطر یکدیگر را نمی‌خواهند ولی برای به‌هم رسیدن، چقدر باید صبر کنند و چه بلاهایی را که نباید پشت سر بگذارند اما در کلِ داستان خبری از آدم‌هایی با اسامی بیژن و منیژه نیست! در صفحه ۹۳ و فصل سیزدهم کتاب می‌خوانید: «جهانگیرخان گفت این بنفشه‌خانم ما که می‌بینی شاید دو هزار بار خواسته بود برود بالای آن تپه‌ روبه‌رو و من اجازه نداده بودم. تنهایی که نمی‌شد. خود من هم راستش حوصله‌اش را نداشتم همراهش بروم. اینهمه راه بکوبم بروم آن بالا که چی؟من همیشه در زندگی فلسفه‌ام این بوده است که چرا باید راهی را برویم که دوباره برگردیم. من حتی زمانی هم که جوان بودم، هیچ وقت کوه نمی‌رفتم. چرا باید این همه راه بکوبیم برویم قله‌ کوه را فتح کنیم و آن وقت دوباره برگردیم سرِ جای اول‌مان؟ نه، من دلم می‌خواهد توی راهی بیفتم که هیچ برگشتی نداشته باشد. فقط بروم جلو.»
432 views بار ۲۹ام مرداد ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

گزیده‌ای از شعرهای آنتوان دوسنت اگزوپری

 

چند دقیقه دیگر
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
به من، به چشمانم،
و به قلبی که برای تو می تپد
این شب و این باران
و تو
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
پیش از آن که کاملا ً تمام شوم …

ای سپیده دم

ای سپیده دم
ای خورشید
یاری کن
تا امروز را بسازم …
امروز،
فقط امروز
برای ساختن دنیا
کافی است …

مسافر سرزمین اسرار

تو از سرزمین اسرار آمده ای
و من از تو می ترسم …
آری، آدمی همیشه از اسرار می ترسد …
باید به موقع می خوابیدم
برای چشم به خوبی زیبایی
برای گوش به خوبی لالایی
و برای دل به خوبی هدیه …
تو از کجا می آیی ای پری؟
راه گم کرده ای بر این خاک،
یا مسافری؟
و من باید به موقع می خوابیدم
تا خواب تو را می دیدم …

باد و گیسوانت

باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو …
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت …

گنج

در زیر سکوت تو گنجی است
خاموش و مغرور
همچون میراث یک دهکدۀ دور
گنجی پنهان
در خطر هجوم غارتگران
گنجی که من دیده ام
و خود را به ندیدن می زنم …

آرامش فاتحان

ما هم اکنون شکست خوردیم
اما من آرامش فاتحان را حس می کنم
همچنین آرامش دانه ای در دل خاک …

با من درست حرف بزن!!

برقراری ارتباط صحیح با فرزندان یکی از مهارت‌های زندگی است که باید آن را بیاموزیم.ارتباط با کودک به شکل سخنرانی، نصیحت و موعظه، کمترین میزان اثربخشی را دارد.

 بیشتر افراد تصور می‌کنند بچه‌ها تا یک سالگی و زمانی که با کلمات قابل تشخیص سخن نگویند، نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند که این تصوری اشتباه است.
جنین پیش از تولد و هنگامی که در رحم قرار دارد، می‌تواند در سطح ابتدایی ببیند ، بشنود ، تجربه کند ، بچشد و به خاطر بسپارد ، مهم‌تر از همه او می‌تواند احساس کند. بنابراین مشخص است که ارتباط به صورت کلامی یا غیرکلامی با کودکی که در رحم قرار دارد، ارزشمند است.
 ارتباط کلامی مادر با کودک بهترین نوع یادگیری و ارتباطی است که پیش از تولد صورت می‌گیرد چرا که کودک شیوه تکلم مادر را در رحم تقلید می‌کند و از این رو پیش از تولد گفت و شنود را می‌آموزد. از طرف دیگر گفت‌وگوی اولیه غیرکلامی در رحم، یکی از مهم‌ترین مراحل در گفت‌وگویی است که در طول زندگی خود تجربه خواهیم کرد چرا که تاثیر آن بر شخصیت آینده ما فوق‌العاده چشمگیر است. بنابراین یک مادر می‌تواند با گفت‌وگو با کودکی که در رحم دارد، بر رشد او تاثیر بگذارد.
 کودک می‌تواند بشنود و به آن چه که گفته می‌شود، واکنش نشان دهد، این یعنی یک ارتباط واقعی. بعدها بچه‌ها در سنین ۳ تا ۴ ماهگی به طور شفاهی ارتباط برقرار می‌کنند. آنها از طریق صداهایی که ایجاد می‌کنند با والدین ارتباط برقرار کرده و این ارتباط تقریبا تا ۹ ماهگی که صداها به صورت ممتد و پیوسته درمی‌آیند، ادامه پیدا می‌کنند.
 والدین باید به این مهم توجه داشته باشند که بچه‌ها به طور غریزی نمی‌دانند که چطور باید افکار و احساساتشان را بیان کنند همچنین آنان به طور خودکار، آماده گوش دادن به دستورها و پیروی از آنها نیستند به همین دلیل آنها باید برای انجام این مسوولیت آموزش ببینند و والدین در اغلب مواقع مجبورند روش‌های ارتباطی خود را بهبود بخشند. در واقع باز نگهداشتن پل ارتباطی میان والدین و کودکان فوق‌العاده مهم است.
 ما از طریق ایجاد ارتباط صحیح از کودکان‌مان می‌خواهیم تا افکار و احساساتشان را با ما در میان بگذارند تا بتوانیم آنها را درک کرده و در بحران‌های زندگی به آنها کمک کنیم. ما از آنها می‌خواهیم به جای آن که واکنش منفی نشان دهند، احساسات خود را به طور مناسب بیان کنند. از آنها می‌خواهیم که به حرف ما گوش کنند و کاری را که از آنها می‌خواهیم انجام دهند.
گوش دادن صحیح
گوش دادن به شیوه‌ای موثر، در واقع نوعی مهارت است. مهارتی که به والدین قابلیت و قدرت تصدی مسوولیت ارتباط با کودکشان را می‌دهد. گاهی پیدا کردن یک وقت مناسب برای گوش دادن به حرف‌های کودکان مشکل است ولی والدین اگر به برقراری یک ارتباط خوب می‌اندیشند و می‌خواهند پیوندهای ارتباطی خوبی با فرزندانشان داشته باشند، انجام این کار برای آنها ضروری است.
زمانی که به عنوان پدر یا مادر قصد برقراری ارتباطی موثر را با فرزند خود دارید بایستی سعی کنید روی درک احساس فرزندتان تمرکز کنید. در این مرحله آرامش خود را حفظ کرده و به خود بگویید که می‌خواهید احساسات کودکتان را کاملا درک کنید، نه این که فقط وضع موجود را عوض یا کنترل کنید.
لازم است به کودک اجازه بدهید تمام حرف‌هایش را بزند و تا قبل از اتمام صحبت‌های او نباید صحبت کنید یا تصمیم بگیرید. نکته مهم دیگر این است که ما به عنوان پدر یا مادر ملزم نیستیم فقط وارد ارتباط کلامی با فرزندانمان شویم؛ می‌توانیم از تماس چشمی ، لبخند ، نگاه پرمعنا و حتی قدم زدن با او استفاده کنیم.
شاید بتوان به وسیله یک نگاه یا یک لبخند، بوسیدن به موقع کودک یا یک رابطه غیرکلامی صحیح اثراتی را ایجاد کرد که هرگز به وسیله یک ساعت جدل و گفت‌وگو نتوان این کار را انجام داد. والدین در روش درست گوش دادن بایستی از امر و نهی کردن بپرهیزند.
مثلا به جای این که به کودک بگوییم «تو باز هم شلختگی کردی» بهتر است بگوییم «من دوست ندارم لباس‌های کثیف کف زمین باشد.» به این ترتیب کودک هم تحقیر نمی‌شود. در ارتباط با کودکانمان باید دقت کنیم که آنها نیاز به همدلی و همدردی و درک واقعی دارند. نیاز دارند ما وقت صرفشان کنیم و با دقت به آنها نگاه کنیم و بشنویم.
در اینجا مهم گوش دادن واقعی و صمیمانه است. به عبارت دیگر، ابراز همدردی باید کودک را به سخن گفتن و تخلیه هیجانات وادار کند نه این که علامتی برای خاتمه بحث باشد. به خصوص زمانی که کودک واقعا دلخور و عصبی است. به بیان دیگر، در شیوه شنیدن واقعی و موثر، هرجا که واقعا قادر به درک یا تفسیر بیانات کودک نیستیم، تامل کنیم و از او بخواهیم تا واضح‌تر توضیح دهد.
توجه کنید زمانی که هنوز صحبت‌های کودکتان کاملا تمام‌نشده نباید جواب بدهید چرا که آنان باید بیان افکار و احساساتشان را تمرین کنند تا هویتشان شکل بگیرد و احساسات سرکوب‌شده خود را رها کنند. برخی از والدین تصور می‌کنند که با گوش دادن به صحبت‌های فرزندانشان در واقع آنان را گستاخ می‌کنند و ممکن است هرچه به زبانشان می‌آید، بیان کنند. یا این‌که اگر به فرزندانشان بادقت گوش کنند، در واقع خواسته‌های آنان را پذیرفته‌اند. این نگرانی‌ها، مخصوص والدینی است که به اقتدار، قدرت و تسلط خود مشکوک‌ هستند. والدین موظفند شیوه گفت‌و‌گوی محترمانه را به کودکانشان آموزش دهند و این امر با رعایت ادب و آرامش توسط خود آنها میسر است.
از طرفی اگر کودک صحبت کردن را تجربه نکند و والدین نیز تمایلی به شنیدن واقعی نداشته باشند، کودک رنجش عمیقی را حس می‌کند و نمی‌داند با احساسات سرکوب‌شده‌اش چه کند. چنین کودکی ممکن است مطیع و فرمانبردار خوبی باشد ولی قلبا احساس می‌کند که به او بی‌توجهی و بی‌احترامی شده است.

پاره‌ای از عادات ناپسند

شستشوی مغزی:
 ما هر روز بدون آن‌که آگاه باشیم،‌ فرزندانمان را شستشوی مغزی می‌دهیم. مطالعات علمی نشان می‌دهند برای شستشوی مغزی لازم نیست کسی را به حالت خلسه ببریم. اگر حرفی به اندازه کافی تکرار شود، در ذهن ناخودآگاه نقش می‌بندد. برای بسیاری از والدین فرصت‌های زیادی پیش می‌آید تا به ذهن ناخودآگاه کودک خود پیام‌های منفی یا مثبت ارسال کنند.
 برای مثال، اگر هنگامی که فرزندتان در حال تماشای تلویزیون است یا روی نوعی بازی تمرکز دارد، به طور مرتب به او گفته شود که بچه زرنگی است، کودک باور نیرومندی پیدا می‌کند که زرنگ است و از این رو رفتار فردی زرنگ را از خود نشان می‌دهد. یا اگر به دفعات به او بگویید که او کودن است، او آن را باور خواهد کرد. پس کلمات شما می‌تواند سازنده یا مخرب باشد. هرچه باشد شما بزرگ‌تر و قوی‌تر هستید پس حق با شماست.

سرکوفت زدن:
سرکوفت زدن یک نوع بدزبانی آشکار، صریح و مستقیم است که اغلب والدین نسبت به فرزندانشان انجام می‌دهند. برخی از شایع‌ترین سرکوفت‌ها این است که به فرزند خود بگویید او کودن، احمق، زشت یا چاق است و هرگز به جایی نخواهد رسید. یا رفتار بدی که وی در گذشته مرتکب شده است را به او یادآوری کنید یا در حضور دوستان و همسن و سالانش، وی را تحقیر کنید و به نوعی به تقویت باورهای منفی وی در مورد خودش بپردازید.

گوشه و کنایه زدن:
برخی از انواع دیگر بدزبانی به صورت نامحسوس ادا می‌شود که شکل غیرمستقیم بدزبانی است. معمول‌ترین این بدزبانی، استفاده از شوخی مانند گوشه و کنایه زدن یا سربه‌سر گذاشتن می‌باشد. بعضی از والدین با استفاده از همین روش در مکان‌های عمومی از فرزندان خود انتقاد می‌کنند و سپس می‌گویند که شوخی کرده‌اند. این کار حیله بی‌رحمانه و ظالمانه‌ای در حق کودک است؛ چراکه هرقدر هم که وانمود کنید که شوخی کرده‌اید، نمی‌توانید رفتارتان را توجیه کنید و متاسفانه بیش از آنچه که فکر کنیم، این رفتار رواج دارد.
قضاوت‌ کردن:
 متداول‌ترین اسلحه کلامی که علیه بچه‌ها در همه سنین مورد استفاده قرار می‌گیرد، قضاوت کردن است. بسیاری از والدین بدون آگاهی نسبت به رفتار خویش این کار را انجام می‌دهند. قضاوت درباره کودک، روش زیرکانه‌ای برای کنترل اوست؛ اما نتیجه‌ای جز احساس دلسردی ، سرزنش ، ناامیدی و طردشدگی در کودک به بار نمی‌آورد. یکی از را‌ه‌های قضاوت کردن، تحقیر یا کوچک شمردن افکار و احساسات و موفقیت‌های کودک است. با این کار به کودک خود می‌گوییم که احساسات، ایده‌ها و رفتار او خوب نیستند و او آدم بی‌ارزشی است. بیشتر بچه‌ها از ترس این‌گونه قضاوت‌ها با گوشه‌گیری و قطع ارتباط با والدینشان، واکنش نشان می‌دهند.
عیب‌جویی کردن:
عیب‌جویی نوع دیگری از قضاوت است. والدین عیب‌جو این نیاز دائمی را در خود احساس می‌کنند تا مرتب از کودک ایراد بگیرند و «بایدها» را به او گوشزد کنند. این انتقاد دایمی بسیار فلج‌کننده است. بسیاری از والدین عیب‌جو، کمال‌گرایانی هستند که انتظارهای غیرواقعی از خود و فرزندانشان دارند. این عیب‌جویی می‌تواند به صورت کلامی و غیرکلامی ابراز شود. گاهی یک نگاه حاکی از عدم رضایت، جانشین بسیاری از کلمات نامهربانانه و غیرمشوقانه می‌شود.

عیب‌جویی نه‌تنها از نظر هیجانی به کودک آسیب می‌رساند بلکه به او می‌آموزد تا نسبت به رفتار دیگران نیز عیب‌جو باشد
. عیب‌جویی کودک را به کناره‌گیری از والدین تشویق می‌کند و گاه سبب می‌شود تا کودک خشم و ترس خود از آنان (والدین) را به صورت تنفر یا پرخاشگری نشان دهد.

برقراری ارتباط صحیح
ما به هنگام برقراری ارتباط با بزرگسالان مجبور هستیم آنها را در نظر بگیریم، با آنها هماهنگ شویم و خواسته‌هایمان را به طور صریح بیان کنیم، اما در ارتباط با کودکان، این فرد بزرگسال است که بر اساس ساختار سنتی ارتباط بزرگسال با کودک، کودک را هدایت می‌کند و وی را به سمت برقراری ارتباط آمرانه و سلطه‌جویانه و یکجانبه سوق می‌دهد. در ارتباطی که بزرگسال در آن نقش مسلط را دارد، موقعیت او تضمین شده است و کودک وابسته و تابع او می‌شود و چنین ارتباطی قطعا اثربخش نخواهد بود.کودکان در صورتی می‌توانند مشکلات خود را حل کنند که گوش شنونده‌ای در اختیار داشته باشند تا در موقع ناراحتی با آنها همدردی کنند.

باید به کودکان خود کمک کنیم تا احساسات خود را بشناسند. برای این کار لازم است ابتدا به سخنان آنها توجه نشان دهیم و خوب گوش کنیم و با بیان کلماتی مانند جدا ، واقعا ، خوب و… به آنها نشان دهیم که احساساتشان قابل درک است.

پژوهشگران معتقدند فرزندان در بیان مشکلات به والدینی که توجه کافی به سخنان آنها ندارند، دچار اشکال می‌شوند. پدر یا مادر اصلا لازم نیست حرفی بزند، گاهی وقت‌ها همان سکوت همراه با توجه و گوش دادن موثر برای کودک کافی است. وقتی کودک مورد سرزنش، پرسش و نصیحت قرار می‌گیرد، تصمیم‌گیری صحیح برای او بسیار مشکل خواهد بود.
 کلماتی مانند راستی، خوب و تظاهر آن می‌تواند در ارتباط با کودک برای حل مشکلات او بسیار مفید باشد. این کلمات همراه باکمی توجه، زمینه‌ای را ایجاد می‌کند که کودک افکار و احساسات خود را جستجو کند و راهی برای حل مشکل بیابد. زمانی که کودکان چیزی را درخواست می‌کنند که نمی‌توانند به آن دست یابند، پدر و مادر، اغلب با دلیل و منطق برای آنها علت را توضیح می‌دهند.
بیشتر وقت‌ها هر چه آنها بیشتر توضیح می‌دهند، اعتراض کودکان شدیدتر می‌شود. شما با ایجاد ارتباط می‌توانید به جای ذکر توضیح و آوردن منطق، خواسته‌های کودک را در دنیای تخیلات وی تحقق بخشید. بعضی مواقع قبول واقعیت برای کودک همین که وی احساس کند پدر و مادرش درک می‌کنند که او چقدر چیزی را می‌خواهد، برایش آسان‌تر خواهد بود.

بنابراین راه ارتباط با کودک ، توجه به سخنان وی ، واقعیت بخشیدن به احساس او از طریق قابل درک جلوه دادن سخنانش ، پیدا کردن نامی برای احساس او و تحقق بخشیدن به خواسته‌های او در دنیای تخیلاتش است، اما مهم‌تر از کلام، طرز فکر پدر و مادر است. اگر نظر ما با کلام ما همسو نباشد، سخنان ما احساس حقارت و تردید را در کودک شکل می‌دهد.
 گفتار ما به طور مستقیم در قلب کودک نفوذ می‌کند و همخوانی میان کلام و رفتار ما، راه این نفوذ را هموار می‌سازد. کودکان معمولا خواسته‌های خود را با صدای بلند و رسا اعلام می‌کنند. اگر می‌خواهید فرزندتان درباره موضوعی به راحتی تصمیم بگیرد، آن موضوع را برایش توضیح دهید. زمانی که بزرگ‌ترها موضوعی را توضیح می‌دهند، فرزندانشان آسان‌تر می‌توانند کار صحیح را تشخیص دهند.
دادن اطلاعات نیز به ارتباط موثر با کودک کمک می‌کند. وقتی که دیدید فرزندتان کار نادرستی انجام داده است به جای سرزنش به او اطلاعات درست درباره آن کار بدهید. با این کار، کودک خود بهتر می‌تواند کار صحیح را انتخاب کند. کودکان معمولا دوست ندارند موعظه بشنوند.ارتباط با کودک به شکل سخنرانی، نصیحت و موعظه، کمترین میزان اثربخشی را دارد.اگر می‌خواهید به کودکتان تذکری دهید، سعی کنید کوتاه‌ترین کلمه و جمله را انتخاب کنید تا اثر مطلوب داشته باشد

. کودکان دوست دارند، احساسات واقعی پدر و مادر خود را درک کنند. سعی کنید درباره احساس خود با فرزندانتان صحبت کنید. مثلا اگر موقع صحبت کردن، حرفتان را قطع می‌کند، بگویید: «من وقتی کسی حرفم را قطع می‌کند، خیلی ناراحت می‌شوم.»

بعضی مواقع نوشتن یک کلمه، تاثیر بیشتری نسبت به گفتن برجای می‌گذارد. برای ارتباط موثر با فرزندانی که خواندن و نوشتن می‌دانند، استفاده از یادداشت‌‌نویسی توصیه می‌شود. لازم است والدین به یاد داشته باشند انتقال پیام با استفاده از زور، تهدید و تنبیه کمترین اثربخشی را دارد و اثرات ناگواری بر ارتباطات بعدی والدین با فرزند می‌گذارد.
بعضی والدین، نتیجه بدرفتاری کودک را با تنبیه نشان می‌دهند، اما واقعیت این است که در ارتباطات موثر با کودکان هیچ جایی برای تنبیه وجود ندارد.
در زمان تنبیه، کودک به جای احساس پشیمانی از کرده خود و سعی در جبران آن ذهن خود را مشغول خیالبافی برای انتقام می‌کند. بنابراین تنبیه چاره کار نیست، بلکه در ارتباط والدین با کودک ایجاد اختلال می‌کند.

راهکارهایی برای گفت و شنود بهتر با فرزندان
* در حین صحبت کردن، کودک خود را مجبور کنید به چشم‌هایتان نگاه کند
 چرا که از آنجایی که حواس کودکان به آسانی پرت می‌شود، لازم است اطمینان حاصل کنید که به هنگام صحبت کردن به شما نگاه می‌کند. اگر کودکتان از نگاه کردن به چشمان شما می‌ترسد یا احساس ناراحتی می‌کند، به او بیاموزید تا به دهان یا تمام صورتتان نگاه کند.
* سعی کنید آرام ولی محکم صحبت کنید.
 اگر معمولا هنگامی که کاری از کودکتان می‌خواهید صدایتان را بلند می‌کنید، کودک یاد می‌گیرد تا هنگامی که صدایتان را به حداکثر نرسانده‌اید، به شما بی‌توجهی کند.
* با جملات ساده صحبت کنید.
 از کلماتی که کودکتان نمی‌فهمد استفاده نکنید، سعی کنید ساده و روشن حرف بزنید. دستورات و توضیحات طولانی ممکن است باعث فراموش شدن بخش‌های اصلی صحبت‌تان شود. در ضمن یاد بگیرید پرچانگی نکنید.
* احساسات‌تان را به کودک بگویید،
بدون آن‌که به طور مستقیم از کودک انتقاد کنید، به او بگویید که در مورد اعمال و رفتارش چه احساسی دارید
* به طور مرتب با کودکتان صحبت کنید.
هر روز، زمانی را به این کار اختصاص دهید حتی اگر این زمان، ۵ دقیقه هنگام خوابیدن کودک باشد.
* در حین صحبت کردن سعی کنید از مهارت‌هایی استفاده کنید تا مکالمه را زنده نگه دارید
 مثلا از پرسش‌هایی مانند: «بعدش چی شد؟» یا «اون چی گفت؟» برای افزایش اعتماد کودک و به حرف کشیدن او استفاده کنید.
* بگذارید کودک حس کند که شما از درد دل کردن با او خوشحالید. وقتی در مورد مسائلش با شما صحبت می‌کند، بگذارید حس کند که شما احساس خوبی نسبت به این کار دارید.
337 views بار ۶ام مرداد ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

جویس کارول اوتس

وقتی من و همسرم با همدیگر می‌دویم واقعا شادم. زمانی که در طبیعت هستم احساس آرامش می‌کنم. آدم بسیار فعالی هستم؛ هنگامی که می‌دوم….

امیدوارم صخره را تا بالای تپه برسانم
هرگز خودم را در زندگی به عنوان یک نویسنده تصور نکردم. به عقیده من در هنر، اشخاص همان کاری را که دوست دارند، می‌کنند. بعضی‌ها پیانو می‌نوازند چون این کار را دوست دارند همان‌طور که کسانی هم نقاشی یا مجسمه‌سازی می‌کنند. اما زمانی که کسی از طریق نوشتن و کارهای مثل آن دنبال جذب مخاطب است اسمی مثل «نویسنده» به او اطلاق می‌شود؛ در حالی که فکر می‌کنم که این عمل، خودآگاهانه و متعالی است در صورتی که من هرگز برای رسیدن به آن تلاش نکرده‌ام
از چه زمانی متوجه شدید که می‌توانید چیزی بنویسید؟
وقتی خیلی جوان بودم نوشتن را شروع کردم. حتی قبل از اینکه خواندن و نوشتن یاد بگیرم ادای نوشتن بزرگ‌ترها را در می‌آوردم. بنابراین این‌طوری نوشتن را شروع کردم قبل از اینکه قادر به نوشتن باشم؛ اما آن زمان به نویسنده شدن فکر نمی‌کردم. مانند بسیاری از کودکان فقط به دنبال کنکاش، طراحی و نقاشی کردن بودم. مقداری هم آهنگ و آواز و غیره ساختم اما نوشتن تنها چیزی بود که با آن مانوس شدم.
آیا خانواده‌ات از تمایلت به نوشتن اطلاع داشتند؟
بله، فکر می‌کنم آنها فهمیده بودند؛ چون همیشه تشویقم می‌کردند. ما در مزرعه‌ای کوچک در شمال نیویورک زندگی می‏کردیم و به نظرم آن محیطی واقعا مناسب برای پرورش خلاقیت کودکان به‌طور خاص نبود. به مدرسه‏ای که فقط یک کلاس درس داشت می‌رفتم. بنابراین کمابیش خودم راهم را یافتم اما خانواده‌ام همیشه پشتیبان وحامی‏ام بودند.
فکر می‌کنید خانواده و محیط اولیه زندگی‌ات تاثیری روی نوشتنت داشتند؟
همیشه به نوشتن خود زندگینامه خیلی علاقه‌مند بوده‌ام. والدین ونسل پدربزرگ و مادربزرگ‏ام علاقه زیادی به من داشتند. به نظرم در آنها یک نوع انعطاف‌پذیری و اتحاد دیده می‌شد که ممکن است تا حدی در نسل من و نسل‌های بعدی کمتر دیده شود چون از زمان بحران اقتصادی (۱۹۳۰-۱۹۴۰) در آمریکا، زندگی کردن نسبتا راحت شده است. بنابراین به نسل پدر و مادرم علاقه بیشتری دارم. شاید گذشته از احترام، حس کنجکاوی نسبت به آنچه که آنها گذراندند، علاقه مرا به نسل آنها بیشتر کرده است.
اولین چیزی که نوشتید درباره چه بود؟
اولین چیزی که نوشتم درباره حیوانات و مزرعه بود. من حیوانات را خیلی دوست دارم وبا آنها احساس نزدیکی می‌کنم. زمان‌های زیادی را با حیوانات سپری کردم که به زمان کودکی‌ام برمی‌گردد؛ درباره گربه‌ها و اسب‌ها می‌نوشتم.
از چه زمانی فهمیدید که قصد دارید نویسندگی را دنبال کنید و آیا شیوه‌ای برای نویسندگی درپیش گرفتید؟
خیلی مشتاق درک صداها و احساسات بودم. چهارده ساله بودم که کتابی از ویلیام فاکنر خواندم؛ در طول کتابخانه کوچکی در لاکپرت نیویورک قدم می‌زدم که چندین کتاب روی قفسه دیدم. کتابی درباره بیوگرافی منتقدانه از فاکنر را به امانت گرفتم. به‌طور مبهم چیزی‌هایی از فاکنر شنیده بودم چون که جایزه نوبل برده بود. وقتی به کتاب نگاهی انداختم جذبش شدم. بنابراین وقتی شروع به خواندن کتاب‏های فاکنر کردم تقریبا ۱۴ یا ۱۵ سالم بود و همین باعث ترغیبم به نوشتن شد.
همچنین جذب همینگوی شدم که تا اندازه‌ای نقطه مقابل فاکنر بود. بنابراین بدون اینکه بدانم دارم چه کار می‌کنم، به نوعی کارآموزی‌ام را شروع کردم.
از چه زمانی واقعا تصمیم گرفتید که از دیگر نویسندگان پیروی و شیوه‌شان را دنبال کنید؟
از زمانی که دانش آموز دبیرستانی بودم به‌طور بسیار منظم خواندن و پیروی از نویسندگان را شروع کردم. پیروی از آنها آگاهانه نبود. خودم را تحت طلسم فاکنر و همینگوی یافتم. مطالعه آثار یوجین اونیل را به یاد می‎آورم. جوان‌تر از آن بودم که خیلی از چیزهایی را که می‌خوانم درک کنم، اما شیفته زبان، آهنگ و ریتم صدای آنها بودم و مثل اینکه به خلسه بروم مرا جذب آنها می‌کرد.
از چه زمانی تصمیم گرفتید نویسنده شوید و شروع به برنامه‌ریزی برای نوشتن کردید؟
هرگز خودم را در زندگی به عنوان یک نویسنده تصور نکردم. به عقیده من در هنر، اشخاص همان کاری را که دوست دارند، می‌کنند. بعضی‌ها پیانو می‌نوازند چون این کار را دوست دارند همان‌طور که کسانی هم نقاشی یا مجسمه‌سازی می‌کنند. اما زمانی که کسی از طریق نوشتن و کارهای مثل آن دنبال جذب مخاطب است اسمی مثل «نویسنده» به او اطلاق می‌شود؛ در حالی که فکر می‌کنم که این عمل، خودآگاهانه و متعالی است در صورتی که من هرگز برای رسیدن به آن تلاش نکرده‌ام. من می‏نویسم اما دوست ندارم خودم را نویسنده بدانم چرا که فکر می‌کنم چنین تصوری تا حدودی خودبزرگ‌بینی و پرمدعا بودن است. در حال حاضر، من یک معلم هستم. به معنای واقعی کلمه، معلم هستم و آن نوع دیگری از فعالیت است. نویسنده بودن چیزی است که بیشتر تمایل به انجامش دارم تا صحبت کردن درباره‌اش.
آیا حس می‌کردید که با کودکان دیگر فرق دارید؟
مقایسه کردن خود با دیگران واقعا سخت است. هر کدام از ما شخصیت خاص خودش را دارد. اغلب احساس کرده‌ام که آدم خیلی خنثایی هستم و تقریبا هیچ شخصیتی ندارم.
اما تا آنجا که به شخصیت من مربوط می‌شود گویا که آدمی بی‌طرف یا میانه‌رو هستم. نمی‌دانم متفاوت از دیگران بوده‌ام یا نه، ممکن است بوده باشم. شاید هیچ کسی شخصیت نداشته باشد و هر کس شخصیت خود را در مفهومی که درمی‌یابد، می‌سازد.
آیا با مشکل عمده‌ای در دوران نویسندگی مواجه شدید؟
مشکل عمده؟ کمتر مشکلی در طول زندگی داشته‌ام. دوست نویسنده‌ای به نام جان مکفی در پرینستون دارم که می‌گوید هر نویسنده‌ای گاهی با کمی اعصاب‌خوردی کوچک در نیم‌روز مواجه می‌شود اما همچنان به نوشتن ادامه می‏دهد. فکر می‌کنم منظورش همین مشکل عمده باشد. هر روز شبیه یک صخره بزرگی است که در تلاشم آن را به بالای تپه برسانم. آن را تا حدی معقول به بالا می‌برم، کمی به عقب بر می‌گردد ولی باز به جلو هدایتش می‎کنم، امیدوارم صخره را تا بالای تپه برسانم.
آیا تا به حال احساس یأس کردید؟
چندین بار چیزی مثل یأس را احساس کرده‌ام. حالا صحبت کردن درباره‌اش برایم سخت است چون کسی نمی‎تواند عمق احساساتش را به دیگری منتقل کند. وقتی کسی در باره چیزی با نگاه به گذشته حرف می‎زند، به نظر راحت می‌رسد اما زمانی که در حال تجربه کردن آن است چنین حسی ندارد.
وقتی احساس شکست می‌کردید چه چیزی باعث ادامه کارتان می‌شد؟
هرگز احساس شکست نکردم. همیشه به جلو حرکت کرده‌ام. به خودم اجازه احساس شکست نمی‌دهم. احساس شکست می‌تواند آغاز یک شکست باشد. یک بار روی پروژه‌ای کار می‌کردم.
آن پروژه مهم‌ترین مثال در ذهنم است که چطور شکست را تجربه کردم؛ اما با پیدا کردن روش ارتباط با موضوع، نوعی روش زندگی را هم یافتم. نوشتن مانند روش زندگی است؛ ما باید مسیر درست را پیدا کنیم در غیر این صورت فقط مواد خامی باقی می‌مانند که نمی‌توان هیچ کاری با آنها کرد.
در مورد فرآیند نوشتن بگویید؟ چه مراحلی طی می‌شود تا اثر به پایان برسد؟
مراحل نوشتن از شکل گرفتن ایده تا به پایان رساندن اثر، واقعا غیرقابل پیش‌بینی است و ممکن است سال‌ها طول بکشد. برای نوشتن یک رمان عناصر زیادی به ذهن می‌رسد. مثل انشعاب‌های فرعی هستند که مسیرشان را به سمت رودخانه سوق می‌دهند. شما رودخانه را می‏بینید که به نظر می‏رسد شبیه یک کل منسجم است اما در حقیقت، از بی‌شمار- شاید هزاران – انشعاب‌های فرعی کوچک ساخته شده است. حتی سخت است در مورد این موضوع صحبت کنیم. در حال حاضر این یک جور جریان جویباری است.
اگر ایده‏ای داشته باشم، آن ایده کافی نخواهد بود. ایده باید با یک چیزی از ناخودآگاه، نوعی همفکری یا ارتباط، درکی نمایشی مانند جرقه شناختن، تقویت شود. به طور مثال می‌خواستم رمانی بنویسم درباره مردی که به اشتباه متهم به جنایت شده بود و احتمال می‌رفت به زندان برود. بچه‌هایش درصدد تبرئه او بودند و تلاش می‌کردند پدرشان را آزاد کنند.
این ایده‌ای بود که سال‏ها در ذهنم می‏گذشت اما وقتی روی رمان کار کردم آن ایده سرنوشتی متفاوت به خود گرفت. جرقه اصلی را به خاطر می‌آورم و بدون آن جرقه نمی‌توانستم آن رمان را بنویسم. اما اکنون آن رمان کاملا متفاوت است و این مراحل مرموز را نمی‌فهمم.
هیجان انگیزترین لحظه زندگی‌تان چه بود؟
شاید در آینده اتفاق بیفتد. مطمئن نیستم. زندگی‌ام بسیار درونی و منزوی است. آنقدر تمایلی به توجه کردن به مسائل بیرونی ندارم. وقتی من و همسرم با همدیگر می‌دویم واقعا شادم. زمانی که در طبیعت هستم احساس آرامش می‌کنم. آدم بسیار فعالی هستم؛ هنگامی که می‌دوم سوخت و ساز بدنم به‌نظر طبیعی می‌رسد، نه موقعی که روی صندلی نشسته‌ام. بنابراین شادترین لحظات زندگی‌ام مسلما زمانی است که در تنهایی یا با همسرم در طبیعت باشم.
می‌توانید برای کسانی که هیچ اطلاعی در زمینه‌ کاری‌تان ندارند، توضیح دهید و آنها را ترغیب به نوشتن کنید؟
نوشتن؟ حوزه نوشتن با تنش همراه است و نوعی فعالیت هنری است. فکر می‌کنم از لحاظ روانشناسی در بعضی موارد خوب نیست. نوشتن بسیار مهیج و متلاطم است. من از تدریس صحبت کردم که آن را بسیار آرام، صلح آمیز، مفید و نیروبخش یافتم. تدریس یک فعالیت اجتماعی است. خلق تخیلات فردی، نوعی انزواست و من آن را بارها مملو از اضطراب یافتم پس لزوما آن را توصیه نمی‌کنم. من فکر می‌کنم کسانی که هنرمندند، هنرمند خواهند شد و برخی از آنها فشار روانی زیادی را متحمل می‏شوند. من نمی‌توانم در آینه نگاه کنم و به خودم بگویم که این بهای سختی است. زیرا که ما واقعا نمی‌دانیم، تا اینکه همه ما به پایان برسیم و بعد ببینم که آیا این سختی ارزش‌اش را داشته یا نه.
آیا برای شما تدریس نوعی توازن برای نوشتن است؟ توازنی بین درون‌گرایی و برون‌گرایی؟
ممکن است باشد. تدریس برای من مثل نوشتن است. البته من فکر می‌کنم نوشتن کارخیلی راحتی نیست. من بچه‌ای ندارم اما اگر داشتم و به زمینه تولید کاری خلاق، گرایش پیدا می‌کرد، نگرانش می‌شدم.
371 views بار ۶ام مرداد ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر
  • چند تا مداد رنگی, یه دفتر و یه عاشق
  • در یا کشید و یه ماهی, با دو تا دل تو یه قایق
  • دل ها رو آبی کشید دریا رو با سرخی خون
  • ابرا رو با بنفش زرد, خورشید و با زرد جنون
  • رو آب دریا گل کشید, رنگین کمون تو آسمون
  • با صورتی یه پل کشید, ماهی رو برد به کهکشون
  • دل های تو قایق سبز می گفتن و می خندیدن
  • دنیا رو از دریچه ی چشم های عاشق می دیدن
  • بیاین ما هم دنیارو رنگ یه رنگی بزنیم
  • سیاهی ها رو پاک کنیم به جاش قشنگی بزنیم
256 views بار ۲۰ام تیر ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر
 ضرب‌المثل
اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی….
۱- ضرب المثل جامایکایی
no call alligator long mouth till you pass him
قبل از آن که از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو “دهن گنده”.
[تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن. ]
۲ – ضرب‌المثل هاییتیایی
if you want your eggs hatched , sit them yourself
اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از
خودت مسپار.]
۳ – ضرب‌المثل لاتین
a silly rabbit have three opening to its den
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
[تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی]
۴ – ضرب‌المثلی از شمال آفریقا
Every beetle is a gazelle in the eyes of its mother
هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
۵ – ضرب المثل روسی
An empty barrel makes greatest sound
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
[تفسیر: هیاهو و ادعای بسیار نشان از میان تهی بودن دارد.]
۶ – ضرب‌المثل اسپانیایی
after all , to make a beautiful omelet you have to break an egg
برای پختن یک املت خوشمزه، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.
[تفسیر: بدون صرف هزینه، به نتیجه‌ی مطلوب دست نخواهی یافت]
معادل فارسی: بی‌مایه فطیر است.
۷ – ضرب‌المثل روسی
all are not good cooks who carry long knives
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزومآ آشپز ماهری نیست.
[تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست]
معادل فارسی: به عمل کار برآید.
446 views بار ۸ام تیر ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب بدون نظر

رفتنت آغاز ویرانیست , حرفش را نزن

….

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

 

آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن…

499 views بار ۲۲ام خرداد ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب يک نظر

شعری زیبا از زنده یاد فروغ فرخ زاد

شعری زیبا از زنده یاد فروغ فرخ زاد

شعری زیبا از زنده یاد فروغ فرخ زاد

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندم‌زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگ‌هام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با “من” زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
آه می‌خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار
گاهوار کودکان بی‌قرار
ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب
شُسته از من لرزه‌های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

از سروده های زنده یاد “فــروغ فــرخزاد”

426 views بار ۱۱ام اردیبهشت ۱۳۹۰ admin ادبی , سایر مطالب يک نظر

 

مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده

 

 عکس   مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده

مثه خوابی…مثه رویا
مثه آرامش دریا
مثه آسمون آبی
آرومی وقتی که خوابی
مثه پروانه نجیبی
تو یه رویای عجیبی
مثه یاسای تو باغچه
مثه آینه روی طاقچه
مثه چشمه ی زلالی
انگاری خواب و خیالی.
.
.
.
بی تو من موندم و رویا
خسته از تموم دنیا
یه دل تنگ شکسته
دو تا چشم خیس خسته
روزا تب دار شبا بیدار
یه تن خسته بیمار
مثه یه مرده سر دار
از خودم از همه بیزار
له له لحظه دیدار
بینمون دیوارو دیوار

 

بقیه در ادامه مطلب

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من حسودی میکنم

به تموم چشمایی که یه روزی تو رو میببینن

از تو باغچه نگاهت گلای نرگس میچینن

به همون تکه زمینی که قدمهاتو میذاری

به تموم دستهایی که دستتو یه روز میگیرن

به گلای نرگسی که عطر و بوی تو رو دارن

به بال فرشته هایی که زیر پاهات میذارن

به همون لحظه نابی که بالاخره میآیی

نازنینم نازنینم تو کدوم جمعه میآیی

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

از همون لحظه اول که تو قلبم پا گذاشتی

قلبمو ازم گرفتی و یه جایی جا گذاشتی

منو کشتی ٬منوکشتی٬ منو قلبمو سوزوندی

رفتی و رو همه حرفات خیلی راحت پا گذاشتی

خودت اما خوب میدونی منو با راز نگاهت

توی این شهر غریب رفتی و تنها گذاشتی

رفتی و ازم گرفتی همه ی دارو ندارم

به جز اندوه و غم و غم دیگه چیزی جا نذاشتی

رفتی و حتی نگفتی یه کلام خدا نگهدار

حتی یه بوس کوچولو روی گونه هام نذاشتی

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟

دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟

من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم

خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم

شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم

کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم

دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم

مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم

تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگه آسمون زمین شه

اگه دریا یه کویر شه

اگه دنیا زیرو رو شه

اگه چشمات بی غرور شه

اگه خورشید بی غروب شه

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه کوه بیاد رو دوشم

اگه جام زهر بنوشم

اگه ماه دیگه نباشه

روزا آسمون سیاه شه

اگه جنگل بشه صحرا

اگه امروز نشه فردا

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه خوابتو نبینم

دیگه گل برات نچینم

اگه حتی یه جوونه

توی گلدونا نمونه

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه باز مثه همیشه

بگی( من با تو ؟؟!!! )نمیشه

بگی که منو نمیخوای

دیگه پیش من نمیای

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه باشم و نباشم

هر جای دنیا که باشم

حتی از چشمات جداشم

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه شعرامو نخونی

اگه باز پیشم نمونی

راز عشقم رو ندونی

بازم عاشقت میمونم

عشق و تو نگات میخونم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دلم که مهمون نمیخواست کی گفت که مهمونم بشی؟

کی گفت بیای تو قلبم و مهمون ن…ه بشی؟

کی گفت منو صدا کنی با اون چشات نگاه کنی

قلبم و از جا بکنی بعدش اونو رها کنی

کی گفت یواشکی بیای تو قلب من پا بذاری

کی گفت بری و تا ابد رد پاتو جابذاری

کی گفت منو شکار کنی شکارت و رها کنی

صیدت و تنها بذاری صید دیگه شکار کنی

کوه غرور بودم کی گفت بیای و مجنونم کنی

کی گفت که تو حصار غم اسیر و زندونم کنی

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی

کی گفت که از چشای من خواب و بدزدی و بری؟

کی گفت پریشونم کنی٬ کی گفت بری؟کی گفت بری؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ببین خدایی با دلم چه کردی

این کارا رو با دل دیگه کردی؟

مثه دل من دلی رو سوزوندی؟

لباس غم به هیچ دلی پوشو ندی؟

هیچکی مثه من نازت و خریده؟

هیچکی با رویای تو پر کشیده؟

میشه بگی چند تا دل و شکستی؟

میشه بگی تو چند تا دل نشستی؟

دین و مرام و اعتقادت اینه؟

دوست دارم عاشقتم همینه؟

دروغ بود هر چی که به من میگفتی؟

همین بود اون وفایی که میگفتی؟

شاید خدا نکرده عاشق شدی؟

عاشق یک دلبر دیگه شدی؟

برو ولی اینو یادت بمونه

تو قول دای بیوفای دیوونه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم

ببخش منو که بچگی کردم و خواهانت شدم

ببخش که التماس من می لرزونه دل تو رو

ببخش که میخوام بدونم هر لحظه ای حال تو رو

تو رو خدا ببخش اگه غرورم و جا می ذارم

وقتی که اسم تو میاد رو همه چی پا میذارم

عزیز من ببخش اگه فراموشت نمی کنم

ببخش که تو خیالمم حتی بوست نمی کنم

ببخش که نیمه های شب فاصله رو داد میزنم

ببخش که توی خوابمم اسمت و فریاد میزنم

ببخش که دست من هنوز لایق دستات نشده

راستی بدون که قلب من دلخور از حرفات نشده

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

کاشکی الان تو خواب بودم تو رویا

یعنی میشه بیدار بشم خدایا؟

بیدارشم و ببینم اینا خوابه

یا مثلا حباب روی آبه

اما نه این تقدیر شوم منه

مثل یه جغد شوم رو بوم منه

انگار باید بسوزم وبسازم ا

ی خدا جون مرامت و بنازم

نمیدونم تا کی ادامه داره

تا کی میخواد بلا واسم بباره

تا کی باید هی الکی بخندم

چشام و رو بدیها من ببندم

همه بگن چه دختر شادیه

خوش به حالش از زندگیش راضییه

کا شکی دلم غصه پنهون نداشت

جغد رو بوم خونمون جون نداشت

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم

پاره کنم دور بریزم یک دل بهتر بیارم

یه دل که توش غم نباشه

غصه و ماتم نباشه

یه دل که عین سنگ باشه

زشتی ها توش قشنگ باشه

دلی که توش راز نباشه

یه دلبر ناز نباشه

به غصه و غم هیچ دری

توی دلم باز نباشه

دلی که با نگاه اون پاره نشه

این همه نازک نباشه

یه دل که توش خون نباشه

غصه ی پنهون نباشه

دلی که مثل قصه ی

لیلی و مجنون نباشه

کاشکی میشد کاشکی میشد

اما میدونم نمیشه

همین دلم توی تنم

میمونه واسه همیشه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم

خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم

دیگه کسی نیست که بهش هر چی دلت میخواد بگی

هی التماست بکنه بگه نگو ، بازم بگی

چقد بهت گفتم نگو صبرم یه روز تموم میشه

حالا اومد اون روزی که می ترسیدم همون بشه

سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم

این جمله رو اینقد میگم تا که فرموشت کنم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نازنین وقتی که نیستی میدونی چه حسی دارم

میدونی از غم دوریت چه حس غریبی دارم؟

مثه حس یه قناری که توی قفس می میره

مثه اون نهال کاجی که تو گلدون جون می گیره

مثه اون ماهی کوچولو که توی تنگش اسیره

مثه اون پرنده ای که زیر بارون پر میگیره

مثه حس بچه ای که مامانش جلوش می میره

باباشم زودی میره یه زن دیگه میگیره

مثه حس بابایی که پسرش دوچرخه میخواد

باباهه قول بده اما..نتونه واسش بگیره

مثه وقتی که بخوای داد بزنی اما نتونی

مثه حس غنچه ای که باغبون اونو می چینه

مثه وقتی که دلت واسه یکی خیلی می سوزه

بغض و گریه لباتو به هم می دوزه

مثه وقتی آسمون ابری باشه اما نباره

مثه وقتی بگی اما … بت بگن اما نداره

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و داداشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

ماه و دعوت نمیکنم آخه خودت ماه منی

بذار خیال کنم یه شب تا خود صبح مال منی

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

خاطره و یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن تولدت مبارک